رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و
هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد
داستان کربلا را بخواند ،
اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...

شهید سید مرتضی آوینی

کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

پيوندها

هو  الرحمن الرحیم

در پایگاه امیدیه بودیم، چند دقیقه ای به اذان صبح مانده بود
علی اکبر را دیدم که بعد از چهار شبانه روز، از منطقه عملیاتی برگشته بود
خستگی شدید در چهره اش آشکار بود
فکر کردم می خواهد استراحت کند و بعد نماز صبح بخواند؛
چون خواب از چشمانش می بارید، ولی برعکس، تا اذان گفتند
جانمازش را پهن کرد و آماده نماز شد
به او گفتم: خسته هستی؛ کمی دراز بکش، بعد نماز بخوان
لبخندی زد و گفت: ما الآن برای همین نماز داریم می جنگیم
وقتی به نماز ایستاد، دیگر آثار خستگی در او نمی دیدم»

شهید حاج علی اکبر رحمانیان




عارف کامل و سالک واصل حضرت آیت الله حاج شیخ حسنعلی آقا نخودکی اصفهانی می فرمود :
در تمام عمرم تنها یک روز نماز صبحم قضا شد ، پسر بچه ای داشتم آن روز از دست رفت ! سحرگاه مرا گفتند : این رنجِ فِقدان را ، به علّت فوت نماز صبح مستحق شده ای ، اینک اگر شبی تهجّدم ترک گردد ، صبح آن شب انتظار بلایی می کشم

پاسداران حریم عشق ، جلد ۴

 سید مرتضی علم الهدی در وصیت خود چنین آورده است : تمام نمازهای واجب مرا که در طول عمرم خوانده ام به نیابت از من دوباره بخوانید.وقتی این سخنان از ایشان نقل شد نزدیکان و اطرافیان شگفت زده شدند و پرسیدند چرا؟! شما که فردی وارسته بودید و اهمیت فوق العاده ای به نماز می دادید، علاقه مند و عاشق نماز بودید و همیشه قبل از فرارسیدن وقت نماز وضو گرفته، آماده می شدید تا وقت نماز فرا رسد، حال چه شد که این گونه وصیت می کنید؟!سید در پاسخ گفت: آری من علاقه مند به نماز بلکه عاشق نماز و راز و نیاز با خالق خود بودم و از راز و نیاز هم لذت فراوان می بردم، از این رو همیشه قبل از فرا رسیدن وقت نماز لحظه شماری می کردم تا وقت نماز برسد و این تکلیف الهی را انجام دهم و به دلیل همین علاقه شدید و لذت از نماز، وصیت می کنم که تمام نمازهای مرا دوباره بخوانید زیرا تصور من این است که شاید نمازهای من صد در صد خالص برای خدا انجام نگرفته باشد بلکه درصدی از آنها به خاطر لذت روحی و معنوی خودم به انجام رسیده باشد! پس همه را قضا کنید چون اگر یک درصد از نماز هم برای غیر خدا انجام گرفته باشد، شایسته درگاه الهی نیست و می ترسم به همین سبب اعمال و راز و نیازهای من مورد پذیرش خدای منان قرار نگیرد


+حالا اگر موقع قضا شدن نماز صبح اتفاقی برایمان نمی افتد از چند حالت خارج نیست
یا اتفاقی می افتد و ما متوجه نمی شویم .. توفیقی سلب میشود . حال عبادت می رود و یا ..‌
و یا اینکه رها شده ایم به حال خود
و چیزی بدتر از این آخری نیست


۱۰ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ،۱۰:۴۳
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

هی پیام و زنگ پشت سر هم که بیا ...
مادر میدید که بلاتکلیفم گفت بانوی گمنام مادر برو !
آب و هواتم عوض میشه چیه موندی خونه پیش ما
-آخه مادر من هرجا برم شما پیش من نباشید به من که خوش نمیگذره
در ضمن من نمیشناسمشون جمعشون رو , دوستای مریم هستن
ولی از مادر اصرار که برو موندی پیش ما دوتا پیر مرد و پیرزن که چی ! برو با هم سن و سالات
چادر رو سر کردم راه افتادم
دلم طاقت نیاورد
برگشتم عقب
-آخه شما تنها میمونید ! باز من که تو خونه ام حوصله تون سر نمیره !
اینبار مامان دیگه بیشتر هلم داد سمت در
بزار من و این مرد یه ذره تنها بمونیم بیشتر قدرت رو بدونیم
پیشونیش رو بوسیدم و خداحافظی کردم
همش حرف های مریم تو ذهنم بود جمع مذهبی و چادری و عاشق شهدا
تموم مسیر موقع رانندگی فکر میکردم
تا رسیدم به مقضد پارکی که قرار گذاشته بودیم تو یکی از آلاچیق های پارک
دیدم مریم برام دست تکون میده رفتم نزدیکشون همه بلند شدن با تک تکشون دست دادم
سلام و احوالپرسی
یه خورده برام جو سنگین بود
همه چادری ولی خوب همه روسری ها و ساق دستا و کیفی که همراه داشتن همه ست شده بود
یه خورده شکه شدم
تا اینکه بحث به شوخی اینا شد صدای خنده ها بلند شد
عرق کرده بودم شدید هول کرده بودم پسرا داشتن نگامون میکردن حق داشتن ! صدای خنده دختر بود
بچه ها عذر میخوام کمی یواش تر ! میشه کمی مراعات کنیم اینجا مرد و پسر جون هست
راستی چرا پارک گل نرگس که مختص بانوان انتخاب نکردید !
یکی یکی شروع شد !
بابا تا کی ما چادری ها و مذهبی ها باید خونه بمونیم نریم تفریح ! تا کی پارک بانوان باشه
چرا نباید پارک معمولی بریم
گفتم خانم گلای من هیچ اشکالی نداره کی گفته ما باید نریم کی گفته ما نباید از این پارکا استفاده کنیم ما جمعمون جمع ! احتمال شوخی خوندیدن هست ! پس بهتر بود اینجا نمیاومدیم
در جواب شنیدم ! چه بدونیم والا ...
کیف های قشنگی داشتن ! روی کیف ها پیکسل های شهدا !
داشتم شهدا رو نگاه میکردم شهید ابراهیم هادی , شهید بیضایی , شهید مصطفی صدرزاده
یه چند نفر دیگه هم که اسم شهدا رو نمیدونستم
یکی از دوستان گفت مریم میگفت شما خیلی عاشق شهدا هستید درسته ؟
گفتم تا تعریف شما از عاشقی چی باشه خانمی ! بله من عاشق شهدام عاشق راهشون
عاشق خلوصشون ! عاشق هدفشون عاشق جهادشون عاشق ...
یکی گفت منم ! عاشق شهید ابراهیم هادی هستم عشقمه ! عکسش رو بوسید
داداشیمه
سرم رو انداختم پایین ...
برگشت یکی گفت مثل اینکه شما خیلی عاشق شهدا هستید چون شدید متاثر شدید
گفتم نه ! خجالت کشیدم... شهدا هرچی باشن نامحرم هستن درست نیست اینطور رفتار
ما عاشق شهدا هستیم دوستشون داریم ولی نه برای دل خودمون برای خدا برای اینکه تلاش کنیم
مثل اونا بشیم ! شاید بالاتر از اونا !
-وا نامحرم چیه ! من همه اتاقم عکس شهداست ! عشقمن !
گفتم این خیلی خوبه عشق مقدسی ولی چقدر مثل شهدا شدیم !
فقط عاشق عکس و زندگی عاشقانه اونا شدیم ! چیزهایی دیگه چی اونا عاشق امام زمان بودن
ما چی ! اصلا اومدنی اینجا گفتیم چی بپوشیم که امام زمان میپسندن
گفتیم چی حرف بزنیم امام زمان بپسندن !
خودم رو میگم نه شما عزیزای دل ! اوضاع من بد ! من از عشق شهدا فقط عاشق قیافشون شدم
زندگی عاشقانه که با همسرشون داشتن عاشق شدم
تا رسید به جهاد با نفس ! گفتم نه ! همین که عاشق شهدا شدم نه غریبه خودش خیلی کار بزرگیه
بانوی گمنام اینارو بیخیال
 تو اینستاگرام هستی بانوی گمنام
گفتم نه همین تلگراممم و وبلاگ هست هست نمیدونم فعالیتش خالص هست یا نه
گفتن ما تو اینستا هستیم
هم تبلیغ حجاب و شهدا ! هم دخترانه های مذهبی
صفحه هارو نگاه میکردم فقط عکس شهدا و جملات عاشقانه و عکس های چادر با ژست های مختلف
خیلی باید حرف میزدیم این مسیر اشتباه
صدای اذان .... (الحمدالله به همت اداره امر به معروف و ستاد نماز همه خیابون های اینجا بلندگوی اذان گذاشتن )
بلند شدم باید میرسدم به نماز اول وقت
بغض کرده بودم ! با همشون روبوسی وقت روبوسی برا همشون اینطور میگفتم
ان شالله تو جهاد اکبر بعد تو جهاد اصغر شهیده بشید خواهرا
خداحافظی گرم و صمیمی شد
فقط یه چیز تلخ بود وقتی داشتم دور میشدم
َشنیدم که گفت " مریم دوستت چقدر افراطی بود !!! بابا اینا دارن آبروی اسلام رو میبرن
هیچکس طرف شهدا و حجاب نمیره ! سرتا پا مشکی "
یاد شهید باقری افتادم
اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم تو هم ازش بگذر

ای پست رو ننوشتم بگم من خیلی خوبم ! کل کره خاکی رو بگردید از من ظلمت نفسی تر پیدا نمیکنید
فقط خواستم بگم ! کم کاری کردیم ! جونامون دوستامون همکلاسی هامون راه رو دارن اشتباه میرن
کار به جایی کشیده که شنیدم از اطرافیان میگفت من فقط با مدافع حرم ازدواج میکنم
ببین چقدر زندگیشون عاشقانه ست !



۱۴ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ،۱۷:۳۲
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

عراق منطقه رو زیر آتیش شدید گرفته بود
صدای سوت چند تا خمپاره نظرمون رو جلب کرد
حاج آقا میثمی رو به زور هول دادیم توی یه سنگر
سنگر کوچیک بود و در حالت عادی بیشتر از دو نفر جا نمی شد
اما پنج نفر از بچه ها با شنیدن سوت خمپاره پریده بودن توی سنگر
حاج آقا میثمی بهم گفت :
" می دونی چرا توی سنگر به این کوچیکی جا شدیم ؟ "
گفتم : " نه حاجی .. ! چرا .. ؟ "
گفت : " به خاطر ترس ! اگر انسان هم از خدا بترسه ، دنیا براش کوچیک میشه .!! "

شهید عبد الله میثمی



 علامه طباطبایی میفرمودند
خوش به حال کسی که اگر قلبش را بشکافند چیزی جز خدا در آن نیابند    

جمعی به محضر علامه حسن زاده آملی این حکیم کم نظیر و مرد الهی حاضر می شوند و درخواست می کنند که ایشان را نصیحت کنند علامه می فرمایند : سعی کنید از نامحرم فاصله بگیرید و بلافاصله می فرمایند فرق نمیکند نامحرم مرد باشد یا زن باشد ،آنهایی که درمجلس بودند همگی مرد بودند لذا سؤال می کنند آقا فاصله گرفتن از نامحرم زن را متوجه شدیم نا محرم مرد کیست؟ پاسخ می دهند :هر کس که ارتباطش را با خدا قطع کرده است نامحرم است



۴ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ،۱۶:۴۴
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

 شما ای امت قهرمان، بر سر مسائل بیخودی های و هوی نکنید
و امام عزیز را تنها نگذارید و به حرفهایش بیشتر از همیشه عمل کنید
که تنها گذاشتن امام یعنی رها کردن اسلام و رها کردن انقلاب
و سعی کنید تا می توانید درصدد پیروزی هر چه زودتر برآئید و رزمندگان را مدد نمائید
و از آمدن فرزندان خود به جبهه جلوگیری نکنید،
زیرا آن دنیا باید جوابگوی امام حسین (علیه السلام) و سایر شهداء باشید
زیرا الان اسلام به نیرو احتیاج دارد

و در آخر، از کلیه کسانی که مرا می شناسند و کینه و ناراحتی از من دارند
از شما می خواهم که مرا حلال کنید و اگر کسی از من پول می خواهد که من نمی دانم
به خانواده ام مراجعه کند و یا حلال کند. زیرا
خداوندحق الناس را نمی بخشد
و به جان امام عزیزمان دعا کنید و او را تنها نگذارید و
تا موقعی که اسلام احتیاج به نیرو دارد، کمک کنید. ملتمس دعای خیر شما هستم

والسلام علی من التبع الهدی

فرازی از وصیت نامه شهید امیرعباس جعفرزاده




در کتاب الواعظ نوشته عالم بافضیلت حاج شیخ محمّد على ربانى اصفهانى که در چند جلد تدوین شده و محصولى از آیات قرآن و روایات است، خواندم: دو نفر تصمیم قطعى گرفتند خود را براى دیدن ولىّ زمان امام دوازدهم آماده کنند، به تزکیه نفس مشغول شدند، چون در خود لیاقت زیارت آن جناب را یافتند به مکه شتافتند، یکى از آنان به وقت طواف به محضر مقدس ولى امر رسید، عرضه داشت: اگر اجازه بفرمایید دوستم نیز خدمت شما برسد، حضرت فرمود: او لایق دیدار من نیست؛ زیرا در راه سفر به مکه به زمین گندم زارى رسیدید، او یک دانه گندم از خوشه چید براى این که ببیند گندم رسیده یا هنوز خام است، پس از بررسى کردن، آن یک دانه گندم را به همان زمین انداخت ، کسى که بدون اذن صاحب مال به مال دست درازى کند لایق دیدار حجت خدا نیست!
استاد حاج شخ حسین انصاریان



*هر چه به شب های پایانی ماه خدا نزدیک میشویم، حسرت روزهای رفته بیشتر میشه
خدایا ما را از زیان دیدگان در این ماه زیبایت قرار نده

بدبخت واقعی کسی است که ماه رمضان بگذرد و گناهانش آمرزیده نشود_نبی اکرم (ص)


کانال تلگرامی +

۸ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ،۰۱:۴۲
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

صدای حاج همت را میشناسی !
صدایش را بارها شنیده ای
حالا بخوان با همان صدا با همان جدیت

برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه , باید اخلاص داشته باشیم و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم ؛ سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگذریم و برای اینکه از همه چیز مون بگذریم باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیز مون با خدا باشه .انقدر پاک باشیم که خدا کلا از ما راضی باشه .قدم برمی داریم برای رضای خدا , قلم بر می داریم روی کاغذ برای رضای خدا,حرف می زنیم برای رضای خدا , شعار می دیم برای رضای خدا , می جنگیم برای رضای خدا ,همه چیز همه چیز همه چیز  خاص خدا باشه ,که اگر شد پیروزی نزدیک است
چه بکشیم چه کشته بشیم که اگر اینچنین باشیم پیروزیم
و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره برای ما
چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم اگر اینچنین باشیم


بیا اصلا تقلب خود کلیپ را نگاه کن !





+ خوب خواندی ؟ خوب نگاه کردی ؟
تصمیم بگیر از همین شب های قدر که کارت فقط این باشد فقط فقط رضای خدا
هر روز دو رکعت نماز بخوان تا شب های قدر سال آینده بعد نماز هم کمک بخواه و هم بگو خدایا
سر قولم هستم ببین چطور زندگی ات عوض میشه !
(همه این حرف های بانوی گمنام به خودت برمیگرده )


+ امروز دوستانی بهم پیام دادن که مطالب رو تو کانال بزار استفاده کنیم
چشم کانال قبلی حذف شد ! هم بعضی مطالب کپی شده بود هم واقعیت بعضی مطالب که نوشته شده بود با وضو نبود ! جلوتر برم با اخلاص نوشته نشده بود
ان شالله اینبار رعایت میشه
آدرس جدید : رفاقت به سبک شهید 

بعضی کلیپ ها و صوت ها هم که حقیر در توان نیست اینجا بزارم به خاطر وقت
ان شالله تو کانال گذاشته میشه



۶ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ،۰۲:۱۷
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

در یکی از شب های سرد زمستانی
ساعت های ۲ یا ۳ نیمه شب، به دیدارش رفتم
گوشه های اتاق کارش، پتویی دور خودش پیچیده بود و
از سرمای شب های کویر بر خود می لرزید
نگاهی به بخاری کردم. پر از نفت بود ولی خاموش بود

«علی جان! هوا سرده و تو هنوز این جایی؟ چرا بخاری را خاموش کردی؟»

«بخاری را روشن نمی کنم چون ساعت کاری من تمام شده
الان هم چون کاری نمی کنم، برای همین هم نباید از اموال بیت المال استفاده کنم
کارهای شخصی از وظایف کاری جداست

شهید علی یغمایی




+در اکثر سخنرانى هاى خود، پیرمرد سالخورده اى را مى دیدم که چهره شکسته او نشان دهنده مسائل بسیار مهمى بود! یک روز در کنار او نشستم و از او خواهش کردم قسمتى از حقایقى که در مدت حیات خویش آموخته برایم بازگو کند. پاسخ داد نزدیک به صد سال عمر دارم، شصت سال قبل وجه مختصرى فراهم کردم و به زیارت عتبات مشرف شدم. سه ماه بنا داشتم در نجف اشرف بمانم، پولم تمام شده بود، با خود وسایل پینه دوزى همراه داشتم، به مغازه دارى در بازار نجف گفتم: اجازه بده در کنار مغازه ات مدتى مشغول کسب باشم، با خوشرویى پذیرفت. چند روزى گذشت، بین من و صاحب مغازه دوستى گرمى برقرار شد، روزى از او پرسیدم: نکته مهمى که در مدت عمرت بیاد دارى برایم بگو، گفت: دوستى داشتم کامل و جامع، با یکدیگر بنا گذاشتیم هر یک زودتر از دنیا رفت، به خواب دیگرى بیاید و از اوضاع برزخ خبرى بدهد. او زودتر از دنیا رفت. شبى او را به خواب دیدم، در حالى که از چهره او رنج و ناراحتى مى بارید، سبب پرسیدم، گفت: یک بار به قصابى محل رفتم و چند لاشه گوشت او را با دست ارزیابى کردم، هیچ قسمتى را نپسندیدم، بدون این که به صاحب مغازه بگویم از چربى گوشت مغازه ات به دستم رسیده از مغازه بیرون رفتم. اکنون در برزخ ناراحت آن مقدار چربى منتقل شده به دستم هستم، از تو میخواهم دوستى خود را با رضایت گرفتن از قصاب، در حق من کامل کنى.
مرحوم علامه مجلسى(ره) از شهید اول از احمد بن ابى الجوزى نقل میکند که: آرزو داشتم در عالم خواب ابوسلیمان دارانى را که از عباد و زهاد بود ببینم، پس از گذشت یکسال از فوتش او را دیدم و گفتم: خداوند با تو چه معامله کرد؟ گفت: اى احمد! وقتى در دنیا بودم بار شترى را دیدم، یک چوب کوچک به اندازه خلال از آن گرفتم، نمى دانم با آن خلال کردم یا دور افکندم، اکنون یکسال است که مبتلا به سختى حساب آن هستم


حاج شیخ حسین انصاریان

شب عاشورا امام حسین ع به یارانش فرمود: هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود
او به جهانیان فهماند که حتی کشته شدن در کربلا هم از بین برنده حق الناس نیست
در عجبم از کسانی که هزاران گناه میکنند و معتقدند یک قطره اشک بر حسین ضامن بهشت است
“شهید چمران”


*این پست های این روزهای من رو میبینید ؟ با بیچارگی نوشتم و مینویسم
این کلیپ رو هم دیدید ؟ حال و احوال این شب های من در درگاه خداست !
حالم خراب چون ....
نشستم دست روی دست گذاشتم خوش میگذرونم تو این دنیا با کلی گناه !
ادعامم گوش عالم و آدم رو کر کرده
کی عمل میکنم پس ؟! کی جبران میکنم این همه گند رو
از وقتی که یادمه به خدا قول دادم
وقت عمل که رسیده جا زدم
خدایا این بنده ات از خوبی و مهربونیت فقط تا بلده سو استفاده کرده
کی قراره بنده بشم و شیعه واقعی مولا بشم !
چرا نمیفهمی بانوی گمنام امسال شب های قدر هم بهت مهلت دادن توروخدا ! بیدار شو


۴ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ،۰۲:۳۷
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

باختران که بودیم جنب مسجد ترکان،
پیرمردی مغازه داشت که با انقلاب و اسلام میانه خوبی نداشت
چهره و لبخند آقا مهدی و احوالپرسی هایشان در پیرمرد تأثیر گذاشته بود
پیرمرد می گفت: من اصلاً با شماها میانه خوبی ندارم ولی
نمی دانم این یکی چطوری توی دلم جا گرفته، بی نهایت دوستش دارم، نمی آید دلتنگش می شوم.
از آقا مهدی پرسیدم: چطوری این پیرمرد را آرام کردی و در او تأثیر گذاشتی؟
با لبخند ملیحی که کرد گفت : به تاسی ازذره ای عمل به  شیوه و رفتار پیامبر و ائمه (س)

شهید مهدی خوش سیرت



روحانى باسوادى که در پایین شهر قم امام جماعت و مورد توجه مردم نیز بود و هر روز نیز در درس آیت الله العظمى بروجردى شرکت میکرد. مرحوم آقاى بروجردى نیز او را می شناخت و به او عنایت داشت. از چهره هایی بود که در درس، با آیت الله العظمى بروجردى مباحثه میکرد و ایشان نیز جواب میدادند. روزى در اوج درس، به درس آیت الله العظمى بروجردى ایرادى وارد کرد، ایشان جواب دادند، دوباره به جواب آیت الله العظمى بروجردى ایراد کرد، ایشان دوباره جواب دادند، بار سوم آمد ایراد بکند، مرحوم بروجردى اخم مختصرى در ابرو انداختند و مقدارى صداى خود را بالا بردند و به او فرمودند: کافى است. همین. چند لحظه از درس گذشت، هنوز نیم ساعت دیگر باید ایشان درس را ادامه مى داد، قطع کرد. از منبر پایین آمد، به جاى این که به طرف درب خروجى برود، به میان جمعیت آمد. چون حدود نهصد نفر در درس ایشان حاضر بودند. دست مبارکشان را برابر آن شیخ دراز کردند، او نیز دست خود را دراز کرد، آقاى بروجردى دستش را گرفت و خم شد، دست آن شیخ را بوسید و رفت. جبران لغزش- اگر لغزش باشد- تمام شد؟ اما به نظرشان جبران نشد. هنگام طلوع آفتاب، پول قابل توجهى را با عباى نوى قیمتى برداشتند، تنها به درب خانه آن عالم رفتند، در زد. مى دانستند این وقت، این عالم بیدار است. وارد منزل این عالم شدند، این عباى نوى قیمتى و آن پول قابل توجه را جلوى این عالم گذاشتند و به او فرمودند: نزد خودم، از عمق دل به پروردگار بگو: خدایا! من حسین بروجردى را بخشیدم. گفت: آقا! اتفاقى نیفتاده است، شما چرا این قدر به خود سخت گرفته اید؟ شما استاد من و جان من هستید و من نیز شاگرد شما.ممکن است دادى نیز سر من کشیده باشید، جانم فداى آن داد شما. مرحوم بروجردى فرمودند: تعارف نکن! از عمق دل، جلوى چشم من به پروردگار بگو: من حسین بروجردى را بخشیدم. آن روحانى همین جملات را به زبان جارى کرد. گویا همه دنیا را به آیت الله العظمى بروجردى دادند. چه روز خوشى براى ایشان بود. برگشتند و به خانه آمدند. به خادم خود فرمودند: امشب براى من تهیه غذاى سحرى ببین، غیر از عید فطر و عید قربان، در هواى پنجاه درجه تابستان قم و آن زمستان کویرى، یک سال تمام روزه گرفتند و گفتند: خدایا! من خودم را جریمه کردم، در قیامت دیگر پاى من حساب نکن


استاد حاج شیخ حسین انصاریان

* لال شدم نمیدونم چی بگم یا چی بنویسم ! چقدر تندی کردم به پدر و مادر و دوستان و غریبه و آشنا



۱۰ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ،۰۲:۴۶
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم 

در پایان هر روز می نشست و اعمالش را بررسی می کرد
روی یک کاغذ می نوشت تا یادش نرود
« امروز دروغ نگفتم ، غیبت نکردم ، اما عصبانی شدم 
مخصوصا" در انجمن موقع در آوردن کتم عصبانیت را نشان دادم

چقدر بد شد! باید از بچه ها حلالیت بخواهم . »

شهید حسن ترک 



در اوایل طلبگی ام، روزی به حجره ام آمدند و فرمودند: «پیداست که در این جا غیبت شده است!»گفتم: بله پیش از آمدن شما، چند نفر که درسشان از من بالاتر بود، این جا بودند و از کسی غیبت کردند.

علامه طباطبایی فرمود: «باید می گفتی از این جا بروند، این حجره دیگر برای درس خواندن مناسب نیست؛ اتاقت را عوض کن»

 حجت الاسلام سید احمد فاطمی


*غیبت !مثل نقل و نبات ....تازه خیلی آدم بشم و ادای بندگی دربیارم و 

غیبت نکنم خیلی راحت اجازه دادم که کنارم تو کلاس و اداره و دانشگاه

و محفل دوستانه و فامیل غیبت کنن !

مگه غیر اینه 

بیا قول بدیم دست از پرو بازی برداریم 


۹ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ،۱۳:۲۶
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

سپیده صبح بود که دشمن با صدها تانک و نیروهای تازه نفس شروع به تک کرد
۴۸ ساعت با دشمن درگیر بودیم تا اینکه
نیروهای کمکی که از برادران اصفهانی بودند جایگزین ما شدند
بعد از ۴۸ ساعت درگیری خسته و گرسنه حدود نیمه شب بود که به اردوگاه رسیدیم
بنابراین از غذا و شام وحتی یک تکه نان هم خبری نبود
به جز یک جعبه خرما که آن را به معاون فرمانده که از همه ما خسته‌تر بود،دادند.
فرمانده تیپ، برادر «چلوی»‌، شهید شده بود. معاون فرمانده همگی ما را که
حدود ۱۴۰ یا ۱۵۰ نفر بودیم به خط کرد و گفت:‌
برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و
آنهایی که می‌توانند، تا فردا صبح تحمل کنند
خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و
تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید
می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده
به معاون فرمانده داد
همگی خسته و گرسنه و به یاد دوستان و همسنگران خود که در این عملیات با زبان روز
ه به کاروان شهدا، مجروحان و اسرا پیوسته بودند دعا و گریه کردیم

خاطرات مردان خدا در ماه خدا, مشرق



آیت الله ذوالقدر از علمای اهل زنجان ،می فرمود:
جوانی بود بسیار متشرع به حسب ظاهر و من هم برای او التماس دعا می کردم
و به استجابت دعایش امیدداشتم ؛
یومی از ایام موقعی آمد که در سن کم به حال احتضار افتاد و من رفتم تا به او شهادت را القا کنم .
سربالینش نشستم و گفتم اشهدت را بگو  و شروع کردم به گفتن شهادتین و او تکرار میکرد تا اینکه شهادت بر ولایت حضرت امیرعلیه السلام دادم تا تکرار کند ولی نگفت!!!
 و چون چندبار تکرار کردم و نگفت برخاستم و رفتم و متاسف شدم
از این که چه کسی را ما قبول داشتیم و التماس دعا میکردیم!
بعد از مدتی فهمیدم او نمرده و به حیات طبیعی برگشته و دوستان اصرار کردند تا برای دیدنش بروم و من امتناع میکردم تا اینکه پذیرفتم و رفتم! تا رسیدم خودش گفت دلیل اینکه شهادت ولایت بر زبانم جاری نشد این بود که تعلق و علاقه خاصی به یک دست فنجان که تازه خریده بودم داشتم و محبتش در دلم بود تا می آمدم شهادت را بدهم شیطان جلوی چشمانم ظاهرمیگشت و میگفت اگر تکرار کنی این هارا میشکنم واین علاقه و محبت دنیا ولو در این
اندازه مرا از شهادتین باز داشت
 محبت دنیا از امراض قلبیه هست که بسیار حائزاهمیت است

پای درس و سخنرانی استاد سلامتی

* داشتم فکر میکردم با خودم ! به دونه دونه وابستگی ها و محبت های دنیایی
تا چند سالگی همینطور باید ادامه بدم !
کی عوض میشم پس
رمضان امسال هم مهلت دادن بهم
ولی من خیلی پروتر از این حرفام انگار


۱۳ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ،۱۶:۴۳
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

ما تابِ یک روز زندگی در دیگر کشورهای شیعه ‌نشین را نداریم !
مایی که هرروز صبح حجاب ‌می‌کنیم و روبروی آینه کمی این پا و آن پا می‌کنیم
و آخر سر از نفسمان که با عصبانیت داد می‌زند که
« بفهم آرایش ملیح هم جلب توجه می‌کند و توفیری ندارد !! »
تو دهنی می‌خوریم و در نهایت با هزار زور و زحمت دست نفس اما‌ره‌مان را می‌گیرد
و از جلوی آینه دورمان می‌کند
نمی‌فهمیم احساسِ مظلومیتِ دختر جوان بحرینی را که چهار سرباز کثیف آل خلیفه
به چادرش یورش برده‌اند و با پا به اندام نحیفش لگد می‌زنند و خیالِ دزدیدنِ عفتش را دارند!!
خواهر و برادر بزرگوارم!
وقتی دوران نوجوانیِ خود را میان کوچه پس کوچه های شهر می‌گذراندی
و صدای داد و فریادت هفت کوچه را در بر می‌گرفت
یا وقتی با دوچرخه خیابان ها را می‌گشتی و صدای خنده‌هایت
گوش های مادرت را نوازش می‌داد
کسی دور و برت میافتی ، با لباس نظامی ، که ناگهان مزاحم خوشی‌هایت شود ؟
یا اصلا شده بود صدای خمپاره‌ای قلبت را برای لحظاتی متوقف کند و چشمانت را حیران ؟
آنقدر مهیب باشد که با صورت به زمین بیفتی و استخوان های پاهایت
از گوشت بیرون زَنَد و دردت به حدی باشد که حتی نتوان نوازشت کرد ؟
آنقدر که اگر کسی تو را می‌دید خیال می‌کرد حتما به خواب ابدی رفته‌ای !


برادران و خواهران انقلابی ؛
ما ، میان این مرز و بوم ، سی و چندسال است
که برای ابراز عقایدمان نیازی به فریاد نداریم
که تمام دنیا شنیده و دستش آمده جمهوری اسلامی ایران یعنی چه !
اما بحرین ، این سال‌ها حتی اجازه پچ پچ هم ندارد!
۴۰۰۰ زندانی انقلابی ، با شکنجه‌های سنگین و سربازانِ وحشی ، خود گواه است بر این خفقان!
و حالا هم چندروزیست که باز آسمان بحرین سخت ابری شده ..
به منزل شیخ عیسی قاسم ، که مرجع تقلید شیعیان بحرینی‌ است یورش آورده اند
و با گاز اشک آور و بمب های دودزا ، کسانی که اطراف خانه شیخ تحصن کرده بودند
را از سر راه برداشتند و با لگد به خانه محب علی وارد شدند ...
(آن لحظه ها که خبر ها را میخواندم با صدای بلند داد میزدم یا زهرا , یا زهرا , یا زهرا
باز در و کوچه و مشت و لگد , باز ریختن به خانه )
این روزها مردمِ بحرین ، کفن پوشان به خیابان ها می‌آیند
شهامتشان نشان از عشق به حیدر کرار دارد و فریادهای هیهات من الذلةشان
داد می‌زند که فرزندانِ کربلایند ..
ما با تمام شیعیان این دنیای خاکی هموطنیم ..‌
چرا که دل‌هایمان ، در سیطره نگاه مولای متقیان است!
شما قد علم می‌کنید و ما تکبیر می‌گوییم ، شما زمین میخورید و ما میسوزیم
اما بمانید و استقامت کنید که ظهور مولایمان بند است به همین مقاومت‌ها ..
ما هم میمانیم و هستیم بر آن عهدی که سی و چندسال پیش با خونِ شهدایمان بستیم


دشمن منتظر غفلت و سستی مــاست استراحت بماند بعد از شـهادت...
شهید محمد میثم بیگلو

۳ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ،۱۲:۴۵
بانــــوی گمنــــام