رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...


کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

هو الرحمن الرحیم

امروز شهرمون توفیق داشتیم دعای ندبه در محضر عالم بزرگوار حاج آقای عالی باشیم
جمله ای گفتن که از وقتی اومدم بهم ریختم
اومدیم دعای ندبه تو چشم آقا هستیم ولی چیکار کردیم که تو دل آقا هم باشیم
ما العیاذ بالله موقع مریضی , مشکلات آقارو یاد میکنیم
اصلا ما همیشه از امام زمان طلبکاریم
میگیم تا حاجاتمون رو ندید نه من نه شما (پناه بر خدا )
رفاقت نکردیم با آقا ! اگه هم بوده ظاهری
اهالی رفاقت با شهدا شمارو نمیدونم
هر روز داره عمرم میگذره من برای امام زمان هیچ کاری نکردم
نه دغدغه ظهور داشتم
نه چیزی شاید شاهکارم فقط جمله اللهم عجل لولیک الفرج بود
من واقعا شرمسارم
امروز هین سخنرانی روایتی رو گفتن از داماد مرحوم علامه امینی
خواستم کلش رو بنویسم گفتم از حوصله اتون خارج میشه
میزارم خودتون گوش کنید
بعد اینجا تو نظرات بگید چه حالی داشتید



دریافت


پ.ن
بغض میکنم
همیشه به مردم کوفه گفتم چطور تونستن ولی خودم با امامم همین کارو دارم میکنم
همیشه گفتم چطور اون عرب جاهل و زغال بر سر پیامبر ریخت یا سیلی زدن بر آن صورت ماه
در حالی من با هر اعمالم و گناهم روزی چند بار سیلی بر امام زمان میزنم (پناه بر خدا )
منی که با نمازهایی که نمیخونم و یا دست و پا شکسته ...
هر پنج وعده سر نمازم رو میزنم روی نیزه ها
میدونم قبل اینکه حرف بزنم آقا میشنون ولی ! شروع میکنم غیبت و دروغ و سخن چینی و رسوا کردن
میدونم همیشه آقا دعام میکنن و از احوالم آگاه هستن ولی همیشه طلبکارم
العیاذبالله آقارو نوکری کردیم برای خواسته های خودمون
حالا اینجاشو بگم
با همه بد بودنم باز آقا دستم رو میگیرن میبرن مجلس جدشون امام حسین و مادرشون حضرت زهرا
.
.
.
آخ که چقدر پرو و وقیح هستم

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

ظهر که شد ابراهیم گفت من میروم رو پشت بام!
او روی بام یکی از خانه در نزدیکی عراقیا با بلندگو اذان گفت
صدایه رسای ابراهیم در منطقه میپیچید
بیشترین تاثیر اذان ابراهیم بر نیروهای خودمان بود
انها باشنیدن این صدایه ملکوتی قوت قلب می گرفتند
البته ابراهیم همیشه و در همه جا اذان میگفت
آن روز با نوای اذان ابراهیم شلیک توپخانه دشمن شدت گرفت
نمیدانم از چه چیز وحشت داشتتند ؟!
بعضی ها میگفتند ابراهیم الان وقت این کارها نیست ولی او با صلابت
اذان خودش را به پایان رساند
یادم هست در کنار اصغر وصالی بودیم یکی از رزمنده ها اعتراص کرد
و گفت ابراهیم چرا همیشه در هر موقعیتی اذان میگویی حتی زمانی که در محاصره هستیم؟!
آن هم با صدای بلند و در مقابل دشمن ؟!
این سوال در ذهن بسیاری از افرادبود اما شاید جرئت نمیکردند بیان کنند
همه منتظر جواب ماندن
ابراهیم کمی فکرد کرد وچند جمله بیشتر نگفت
تمام افراد جواب خودشان را گرفتند
ابراهیم گفت :"گفت مگه تو کربلا امام حسین ع محاصره نشده بود؟
چرا اذان گفت ودرست در جلوی دشمن نماز خواند!؟
بعد مکثی کرد و گفت : "برای همین اذان ونماز با دشمن می جنگیم "

شهید ابراهیم هادی , کتاب سلام بر ابراهیم 2




* وای
که چقدر صدای اذان شنیدم و چه بیخیال رد شدم
انگار که نه انگار ...

مهربان اربابم
غارت و سیلی و آتش که ندیدیم اما،طعم جاماندن از قافله را فهمیدیم



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

قبل از انقلاب با ابراهیم به جایی میرفتیم
حوالی میدان خراسان از داخل پیاده رو با سرعت در حال حرکت بودیم
یکباره ابراهیم سرعتش را کم کرد!
برگشتم عقب و گفتم :
چی شده، مگه عجله نداشتی ؟
همینطور که آرام حرکت میکرد ، به جلوی من اشاره کرد و گفت:
یه خورده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم !
من برگشتم به سمتی که ابراهیم اشاره کرد
یک نفر کمی جلوتر از ما در حال حرکت بود که به خاطر معلولیت
پایش را روی زمین می کشید و آرام راه میرفت
ابراهیم گفت : اگر ما تند از کنار او رد شویم ، دلش میسوزد که نمی تواند مثل ما راه برود
کمی آهسته برویم تا او ناراحت نشود
گفتم : ابرام جون ، ما کار داریم، این حرفا چیه ؟ بیا سریع بریم
اصلا بیا از این کوچه بریم که از جلوی این معلول رد نشیم
ابراهیم قبول کرد و از کوچه مجاور ، راه خودمان را ادامه دادیم

ابراهیم آنچنان قلب رئوف و مهربانی داشت که به ریزترین مسائل توجه می کرد
او در حالی که عجله داشت ، اما راضی نشد حتی دل یک معلول را برنجاند!

شهید ابراهیم هادی , کتاب سلام بر ابراهیم هادی2



+ یه چی بگم به خودم ؟!
یادم میافته خجالت میکشم
من چقدر تو زندگی عجله دارم که از یه فرد معلول میزنم جلو ! از بزگتر
از پدر و مادر از استاد از ...
کجا میرم اصلا با این سرعت
اصلا اخلاق صفر...


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

دیده بود بروجردی فرمانده منطقه است ، آمده بود پیشش
گفته بود :"دشمن داره میاد جلو ، هیچ امکاناتی هم نیست."
بروجردی هم که همیشه خدا می خندید.
این بار هم خندیده بود.
طرف عصبانی شده بود؛ زده بود زیر گوشش.
برای چندمین بار بود که یکی می زد توی گوش بروجردی.
محمد بروجردی بلند شده بود صورتش را بوسیده بود و گفته بود :
" شما خسته شدی بیا بنشین درست می شه."




اخلاق ما هم مثل شهداست؟
یا فقط رو ظاهر کار کردیم؟!



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

نام امام زمان را که می‌شنید، بی‌اختیار گریه می‌کرد
یکی از هم‌رزمانش تعریف می‌کند: رفته بودند کوه؛ بعد از نماز مغرب و عشا،
دعاى توسل خواند و نام امام زمان (عج) را برد
صداى هق ‌هق گریه‌اش بلند شد و بعد با شور و سوز و وجد و نیاز خواند:

بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو
بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو
اگر نیست باورت بیا که رو برو کنم
بدان امید زنده‌ام که باشم از سپاه تو

دوستانش می‌گویند: آقا جلال همیشه می‌گفت دنیا ارزش آن را ندارد که به خاطرش
آخرتمان را خراب کنیم، داروندار جلال ایمانش بود،
وسیله‌اش یک موتورسیکلت همیشه خراب بود و این را از دستان همیشه روغنی و
سیاه او زمانی که قبض حقوق یتیمان و مشمولان طرح شهید رجائی را توزیع می‌کرد،
می‌شد فهمید!



روایت می‌کنند، آیت‌الله بهاءالدینی (ره)، استاد این شهید بزرگوار
که خود تندیس عرفان و آیینه بصیرت و ‌سالک واصل است، او را «ذاکر قریب البکا» نامید

زمانی که آیت‌الله بهاءالدینی (ره) بعد از شهادت جلال از اصفهان می‌گذشتند، به همراهان گفتند: «من ستون نوری می‌بینم که از یک‌گوشه اصفهان تا عرش اعلی امتداد یافته است» زمانی که همراهان اتومبیل را تا محل موردنظر هدایت کردند، به گلستان شهدای اصفهان رسیدند و آن زمان آیت‌الله بهاءالدینی گوشه‌ای از گلستان شهدا را با دست نشان دادند و گفتند: این ستون نور از اینجا برمی‌خیزد و زمانی که همراهان به محل موردنظر رفتند، سنگ مزار شهید روحانی جلال افشار را مشاهده کردند.

حضرت آیت‌الله‌العظمی بهاءالدینی مکرر می‌فرمودند «آنکه اذان را بامعنا می‌گوید، اذان بگوید» و منظور ایشان جلال افشار بود.

وقتی هم پس از شهادت او، عکسش را به محضر آیت‌الله بهاءالدینی عرضه کردند، بی‌اختیار اشک از چشمان ایشان جاری شد، به‌طوری‌که قطرات اشک روی عکس جلال افتاد، در همین حین ایشان گفتند: «امام زمان (عج) از من یک سرباز خواست، من هم صاحب این عکس را معرفی کردم. اشک من، اشک شوق است.»

 

قسمتی از وصیت نامه شهید
بسیجی‌ها! مبادا به دست خود ظهور امام زمان (عج) را به تأخیر اندازید. برادران وقتی حضرت امام می‌فرماید: من دست شما را می‌بوسم، ما باید بگوییم خاک‌پای شما را می‌بوسیم. دشمن ظالم باشید و یاور مظلوم. به فلسفه قیام امام حسین (ع) توجه داشته باشید. محرم و عاشورا را فراموش نکنید که استاد شهادت در میان خون تدریس نمود. نیت‌ها را خالص کنید که شرک، ظلم عظیمی است. خودپرستی و خودمحوری‌ها را کنار بگذارید و به اسلام و به قرآن بیندیشید


+ داشتم بعد خوندن مطلب از شهید جلال افشار به خودم فکر میکردم
سرباز که هیچ سربارم !
خودم رو بهتر معرفی کنم ...
من همانم که هربار اعمالم دست امام زمان رسیده اشک آقارا درآورده ام
کی با آقا آشتی میکنم و دست از دل شکستن بر میدارم !؟!


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

اهل کتاب بود , عاشق همین اخلاقش بودم
کتاب های رمان بزرگترین نوسندگان دنیارو میخرید ! کلی کتاب های علمی , جغرافیایی و تاریخی
پول تو جیبی هاش فقط برای کتاب خرج میشد
دختر آروم و مودب
با اختلاف ظاهری که داشتیم ولی شدید به هم احترام میزاشتیم و بهم علاقه داشتیم
تاریخ تولدش رو میدونستم قرار بود جشن کوچیکی با دوستاش بگیره
یکی براش عطر خریده بود یکی لباس
"سلام بر ابراهیم " رو کادو کردم دادم با یه نامه کوچولو!
" امیدوارم آقا ابراهیم تو تمام لحظه های سخت مواظبت باشه و همیشه آروم و شاد باشی و خوشبخت "
یک هفته بعد !
وای این چه کتابی بود ! احساس میکنم این آقا ابراهیم رو میشناسم ! نمیدونم عجب باهاش انس
پیدا کردم احساس میکنم هرجا هستم هرکاری میکنم باهامه
دوست دارم به دنیاشون نزدیک بشم
دوست دارم مثل اونا بشم
خیلی با شور و حرارت میگفت !
ترسیدم این شور و حرارت بخوابه
گفتم کمی آرومتر ...
امروز بهت یه کتاب دیگه میدم بخونی
" رویای نیمه شب "
یک هفته بعد !
تو با من چیکار کردی سیده جان ! یعنی امام زمان همیشه با من و مراقبمه !
چرا من فراموششون کردم .... چرا اصلا این مدت من این چیزها رو نمیدونستم
یکی دوماه بعد !
(آقا ابراهیم رومو زمین ننداخت .... حرم امام رضا چادری شده بود )
الان خادم شهدا هستند !و گمنام تو کار جهادی و پخش کتاب برای مناطق محروم
فقط هربار میبینتم میگه یعنی امام زمان من رو میبخشن تو گذشته خیلی دلشون رو شکوندم !

* نکته اینکه ایشون اگه خوب تغییر کردن من هیچکاره بودم نه نصیحت کردم نه چیزی
عنایت خود امام زمان بود





شخص دوم

همه کتاب های شهدارو خونده بود
تا میگفتم کتاب .... میگفت عهه خوندم ! عاشق این شهیدم
تلگرام و اینستاگرام و وبلاگ  زده بود با چهره های مختلفش برای حجاب کار میکرد
نامحرمان دنیای مجازی برایش به به مینوشتن
کلی از شهید ابراهیم هادی مطلب مینوشت
کلی روی کیف هایش پیکسل شهدا بود
عاشق ریش و تسبح پسرهای دنیای مجازی ! میگفت شبیه شهدا هستند
آمده بود دعوت کند برای عروسی !
گفتم میدونی که من عروسی موسیقی باشه نمیام
گفت شرمنده پس چون بزن و برقص داره
نتونستم خودمو نگه دارم گفتم قرار بود مثل شهدا باشیم که
گفت همیشه موقعیت ها یه جور نمیشه که !
 

اسم و رسم شهدارو خوندن خیلی راحته ! حتی ظاهرمون رو مثل شهدا کنیم
مهم این بود
با رسم شهدا قلب و عملمون رو برای خدا و امام زمان کنیم


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پسر نوجوانی که محاسنش نرسته بود، تفنگ M1 اش هم قد او بود
با قدرت آن را به دست گرفت
تفنگ مماس با سینه‌اش در آب گل‌آلود پیش می‌رود
پوتین پسر از پایش بزرگتر است. می‌توان فضای خالی میان ساق و پشت پوتین را دید،
اما پسر مصمم است
خستگی در صورتش دیده نمی‌شود، او تصمیمش را گرفته است

به حق این اثر از بهترین و ماندگارترین عکس‌های دفاع مقدس است که از شهید حسن جنگجو در سال 59 و روزهای نخست جنگ ایران و عراق توسط «آلفرد یعقوب‌زاده» گرفته شده است


خواهر بزرگ شهید از خاطرات حسن می‌گوید، برادری که امروز جزو افتخارات این کشور است: یادم نمی‌رود در عملیات والفجر4 بود که تمام بدنش زخمی شده بود و تعدادی از انگشتان پایش شکسته بود و در بیمارستان بستری بود، بعد از چند روز که حالش بهتر شده بود و به خانه آمد، هنوز پایش کاملاً خوب نشده بود و در گچ بود و نمی‌توانست کفش بپوشد. با دوستانش که حرف زده بود متوجه شد عملیات جدیدی در راه است و می‌خواست دوباره به جبهه برگردد
اصرار کردیم که صبر کند تا زخم پایش خوب شود و بعد از بهبودی کامل به جبهه برگردد. گفت می‌خواهم بروم. با همین پای زخمی و برهنه با دشمن خواهم جنگید و اگر شهید شدم می‌خواهم همین‌گونه شهید شوم
پسر دایی‌ام با او هم‌رزم بود، در همین عملیات او زخمی شده بود و می‌گفت حسن با پای برهنه در عملیات شرکت کرده بود و تا آخرین نفس با دشمن مبارزه کرد تا به درجه رفیع شهادت نائل شد
حسن بعد از شهادت چمران بی‌تاب شده بود، بی‌تاب شهادت و دیدار چمران؛ برای همین لحظه‌ای از حضور در جبهه و نبرد با دشمن غافل نمی‌شد تا اینکه در عملیات خیبر آن‌گونه که خواسته بود به دیدار معبودش شتافت

مادر از نحوه آشنایی حسن با شهید چمران بزرگ‌ترین چریک جنگی، این‌گونه می‌گوید: حسن از اولین روز حضورش در جبهه با شهید چمران آشنا شده بود و با ضمانت چمران از آشپزخانه به خط مقدم راه پیدا کرده بود. بعد هم که در رکاب چمران به گروه جنگ‌های نامنظم ملحق شده و در کنار ایشان مانده بود یکبار که زنگ زده بود و با من تلفنی صحبت می‌کرد، شهید چمران پرسیده بودند با کی حرف می‌زنی؟ گفته بود با مادرم و ایشان گفته بود که گوشی را بده می‌خواهم با مادرت صحبت کنم. وقتی با شهید چمران صحبت کردم خیلی از حسن اظهار رضایت می‌کرد و می‌گفت که خیلی پسر زرنگ و کاری ست. اصلاً اجازه نمی‌دهد من هیچ کاری را انجام دهم. همیشه همه جا و در کنار من حاضر و آماده است


قسمتی از وصیت نامه شهید
این جانب برای لبیک گفتن به فرمان امام زمان و نایب برحقش امام خمینی(ره) به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شدم و از خداوند متعال می خواهم که به همه رزمندگان جمهوری اسلامی، پیروزی نصیب کند. از پدر و مادرم می‌خواهم که مرا حلال کنند و اگر شهادت نصیبم شد برایم گریه نکنند و لباس سیاه نپوشند و سر قبر شهدای دیگر بروند و در آخر هم این دعای همیشگی ملت حزب ا... را تکرار کنند که«خدایا،خدایا، تورا به جان مهدی تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار»


عید همگی مبارک

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

سلام آقا محسن نمیدانم چرا این آخرین عکست برایم روضه مصور شده
هرکار میکنم این تصویر از ذهنم بیرون نمی رود...
آن دود و آن چادر سفید در پس زمینه عکس
دلم را به عصر عاشورا و روضه غارت خیمه ها می برد
منی که خیلی صبر و تحملم مثلا بالاست زد دو روز تو تب سوختم!
مادر و پدر اصلا نفهمیدن موضوع چیه هی میگفتن سرماخوردی لابد
اگه میگفتم قضیه چیه عمرا میزاشتن دیگه گوشی دستم بگیرم یا خبرهارو از اینترنت بخونم
جز اینکه روزها بی سروصدا خدمت پدر و مادر باشم و شب ها زیر لحاف دستم رو بگیرم جلو دهنم
زار زار برای مظلومیت شما و ارباب و حضرت زینب گریه کنم!
چه زود محرم رسید چه زود دل های همه رو حسینی کردی آقا محسن
نمی‌شناختمت؛
اما به خیالم تا آخر عمر، هر بار که این عبارت «سرت را بالا بگیر» را بشنوم؛ یاد تو بیفتم
همان روز که اسیر شدی در تهران مراسم تحلیف بود ،
فدریکا موگرینی هم آمده بود همان که هر وقت تکفیریها در جبهه نبرد در بن بست می افتادند
تقاضای مذاکره می کرد و و برایشان زمان می خرید و نجاتشان می داد .
نمیدانم شاید همان داعشی که پشتت ایستاده و سر از تنت جدا کرد یکی از آنها باشد !
آقا محسن دست مریزاد آمدی همه معادلات را به هم ریختی
اصلا فدایی ولایت شما هستید
واگرنه همه ما که حرف هست که الکی میگوییم جانم فدای رهبر و اسلام
چون هرزمان که هر بار که مسولان ما کم می آورند و خرابکاری میکنن
شهدا به دادمان میرسند
یکبار شهدای غواص حتی شده دست بسته
اکنون هم شهید سر از تن جدا؛ شهید محسن حججی



و تو چه می دانی اسارت چیست؟
و ما چه می دانیم که اسیر کیست؟
از محضر مبارک امام زمان (ع) سؤال شد:
آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده است
که فلانذبنک صباحاً و مساء و لابکین عینک بدل الدموع دماء صحیح است؟
فرمود: آری!
گفتم: آن مصیبتی که در سوگ آن، به جای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟
آن مصیبت علی اکبر است؟
فرمود: نه! اگر علی اکبر زنده بود، او هم در این مصیبت، خون گریه می کرد!
گفتم: آیا مقصود مصیبت حضرت عباس (ع) است؟
فرمود: نه! بلکه آن حضرت عباس هم در حیات بود، او نیز در این مصیبت خون گریه می کرد!
عرض کردم: آیا مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع) است؟
فرمود: نه! اگر حضرت سید الشهداء (ع) هم بود، در این مصیبت خون گریه می کرد!
پرسیدم: پس این کدام مصیبت است؟
فرمود: مصیبت اسارت عمه ام زینب (س) است



*  چهل روز مونده به محرم چله بگیرید...
ان شالله دوشنبه چله رو شروع خواهیم کرد
برای هر روزی از چله به نیابت شهیدی خواهد بود که تو کانال تلگرام گذاشته میشه +

فقط یه چیز بگم !
همه میگن مسئولین چه جوابی به شهدا میدن !
اون جای خود
میشه یه لحظه فکر کنی شهید حججی و شهدای دیگه کنار ارباب ایستادن
و درست رو به رو تو ! توی که از مردم عادی هستی تو قرار چه جوابی بدی
حالا بزار یه چیز دیگه بگم اگه عمه جان حضرت زهرا کنارشونم باشن چی
تو حجابت چطور بودی ؟ بردار بزرگوارم تو نگاهت ؟
تو درس و دانشگاهت ؟ تو کارت با ارباب رجوع ؟
تو اردوهای جهادی ؟
تو تفریحاتت حرام بوده یا حرام؟
چقدر دل امام زمان رو شکستی ؟
آقای مغازه دار کم و گرون فروشی ! کلی سر مردم کلاه میزاری !
چقدر برا خوشنودی امام زمان و رهبری زحمت کشیدی
همه شهدااین انقلاب رو سپردن به ما جوونا ؟! چند قدم براش برداشتی
....
حالا  تونستی هم با خیال راحت زندگی کن هم با خیال راحت بخواب
با یه جمله که مسئولین جواب بدن خودت رو راحت کن

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

هر روز کار خودمان را با توسل به یکی از چهارده معصوم شروع می‌کردیم
آن روز دل‌ها به سمت امام رضا(ع) رفت
همه خود را پشت پنجره فولاد آقا حس می‌کردند.
بعد از ذکر توسل حرکت بچه‌ها شروع شد
شرهانی در آن روز گوشه‌ای از خاک خراسان شده بود
روی همه لب‌ها ذکر  مقدس امام هشتم بود
پس از ساعتی تلاش، اولین شهید خودش را نشان داد
با جستجوی بسیار تمام پیکر شهید از خاک خارج شد
اما هر چه گشتیم از پلاک خبری نبود
بچه‌ها می‌گفتند: آقا جان، رمز حرکت امروز نام مقدّس شما بود,خودتان کمک کنید
یک دفعه کاغذی از داخل جیب این شهید گمنام پیدا شد
بعد از گذشت سال‌ها قابل خواندن بود. روی آن فقط یک بیت شعر نوشته شده بود:

هرکس شود بیمار رضا(ع)              والله شود دلدار خدا


یک بار دیگر رمز حرکت ما نام مقدّس امام رضا(ع) انتخاب شد
از صبح تا عصر جستجو کردیم هفت شهید پیدا شد
گفتیم حتماً باید شهید دیگری پیدا شود
رمز حرکت امروز ما نام مقدّس امام هشتم بوده.
اما هر چه گشتیم شهید دیگری پیدا نشد ,خسته بودیم و دلشکسته
لحظات غروب بود
گفتند: امام جماعت یکی از مساجد شیعیان عراق در نزدیکی مرز با شما کار دارد!
به نقطه مرزی رفتیم
ایشان پیکر شهیدی را پیدا کرده و برای تحویل آورده بود
لباس بسیجی بر تن شهید بود
با آمدن او هشت شهید روز توسّل به امام هشتم کامل شد
اما عجیب‌تر جمله‌ای بود که بر لباس شهید نوشته شده بود
همه با دیدن لباس او اشک می‌ریختند
بر پشت پیراهنش نوشته شده بود: یا معین الضّعفاء


شهید گمنام، ۷۲ روایت از شهدای گمنام و جاوید الأثر/گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

روزی رفتیم «خانه عمه » تا علی آقا با مادرش تماس تلفنی بگیرد
حال و احوالی بپرسد آن روز ، ‏علی آقا شماره را گرفت و با مادرش صحبت کرد
من متوجه رفتارش بودم
دو زانو نشسته بود، مثل اینکه مادرش روبه روی اوست
  آنقدر هم متواضعانه و آرامش دهنده گفت وگو می کرد
که این آرامش ناخودآگاه به من هم منتقل شد
من هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم
که از پشت تلفن با مادرش چنین با ادب و متواضعانه صحبت کرد

شهید علی ماهانی



🔹شیخ مرتضی انصاری هر شب به دست بوسى مادر مى آمد، و صبح با اجازه او از خانه بیرون مى رفت.پس از مرگ مادر به شدت مى گریست فرمود گریه ام براى این است که از نعمت بسیار مهمى چون خدمت به مادر محروم شدم، شیخ پس از مرگ مادر با کثرت کار و تدریس و مراجعات تمام نمازهاى واجب عمر مادرش را خواند، با آنکه مادر از متدیّنه هاى روزگار بود

🔹در قم شخصی بود به اسم آقای فخر تهرانی که علوم حوزوی نخوانده بودند ولی در اثر بندگی خدا و داشتن آن لطافت روحی هر گیاهی را میدیدند خواص آن را نیز می فهمیدند.
آقافخر تهرانی نزد آیت الله بهاالدینی آمدند و گفتند میخواستم امسال به حج مشرف بشوم اما مادری پیر در خانه دارم که باید از او مراقبت کنم حال تکلیف من چیست؟آقای بهاالدینی فرموده بودند بنده امسال مشرف میشوم از عوض شما هم اعمال را انجام میدهم و زیارت میکنم.
آیت الله بهاالدینی نقد میکرد در طواف و تمام اعمال میدیدم که آقافخرتهرانی اعمال حج را جلوتر از من انجام میدهد.اینجا برایم یقیین حاصل شد که خداوند متعال ملکی را قرارداده که به جای آقا فخرتهرانی اعمال حج را انجام دهد


حالا رفتار خودم را ببینم ! جلو پدر و مادر هر طور خواستم مینشینم
موقع صدا زدن هان میگویم
صدایم را بلند میکنم !
جلوتر از آن ها حرکت میکنم!
دلشان را میشکنم
تازه ادعا دارم خیلی مذهبی ام و عاشق شهدا !
خدا از ما خواسته فبالوالدین احسانا ! بدون چون و چرا .... ازمون خواسته !
اما بهونه های من ؟
اونا پیرن !
درک نمیکنن
بداخلاقن
چرا نمیخوام بفهمم که تربیت من مقام من تو همین سختی هاست !
خدا شرط و شروط نذاشته گفته حتی کافر هم باشن باید احترامشون رو نگه داری
چقدر بی معرفتم حرف خدارو گوش نمیدم هیچ تازه بهانه میارم

🔹یکی از آشنایان شیخ حسین زاهد(ره) می‌گوید: شیخ حسین مادر پیرى داشتند که شیخ مراقبت ایشان را بر عهده داشت. مادر به حدى پیر بود که نمى توانست براى قضاى حاجت به دستشویى برود؛ لذا آقا هنگام قضاى حاجت براى مادر لگنى قرار مى داد .وقتى مادر چند ضربه به لگن مى زد، یعنى وقت برداشتن لگن است .روزى به در منزل آقا رفتم ، آقا در را باز نکرد؛ خیلى طول کشید تا آقا بیاید. وقتى آقا در را باز کرد، دیدم لباسشان خیس است . از آقا سۆ ال کردم چرا لباستان خیس است ؟فرمود: موقعى که مادرم ضربه به لگن زده بود، من متوجه نشدم و کمى دیر رفتم ، همین که نزد مادر رفتم ، از عصبانیت لگدى به لگن زد و لباس من نجس شد .گفتم : مادرتان چیزى نگفت .آقا فرمود: چرا، وقتى مادرم دید که لباس مرا نجس کرده است گفت : ننه ، حسین ، نجست کردم ، جواب دادم ، مادر چیزى نگفتید؛ حالا هم چیزى نشده ؛ این همه من شما را در کودکى نجس کردم ، شما چیزى نگفتید؛ حالا هم چیزى نشده و عیبى ندارد


  • بانــــوی گمنــــام