رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و
هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد
داستان کربلا را بخواند ،
اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...

شهید سید مرتضی آوینی

کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

پيوندها
بسم الله الرحمن الرحیم





این روزها همه دارن با خوشحالی از سفر به کربلا سخن میگن اونم کی ! اربعین
اینجور موقع ها سر خود به خود میاد پایین
با خود زمزمه میکنی :

ارباب نیم نگاهی هم به ما بکن





۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ،۱۹:۴۰
بانــــوی گمنــــام

بسم الله الرحمن الرحیم




عراقی‌ها مقاومت شدیدی می‌کردن و نیروی زیادی روی تپه و اطراف اون داشتن. توی جلسه هر طرحی دادیم به نتیجه نرسید. نزدیک اذان صبح بود و باید سریع‌ یه کاری می‌کردیم. اما نمی‌دونستیم که چه کاری بهتره. یکدفعه ابراهیم از سنگر خارج شد و به سمت تپه عراقی‌ها چند قدمی حرکت کرد. بعد روی یه تخته سنگ به سمت قبله ایستاد و با صدای بلند شروع به گفتن اذان صبح کرد. ما هم از جلسه خارج شدیم و هر چه داد می‌زدیم که ابراهیم بیا عقب، الان عراقی‌ها تو رو می‌زنن فایده نداشت تقریباً تا آخرهای اذان رو گفت و با تعجب دیدیم که صدای تیراندازی عراقی‌ها قطع شده. ولی همون موقع یک گلوله شلیک شد و به ابراهیم اصابت کرد و ما هم آوردیمش عقب ساعتی بعد هوا کاملاً روشن شده بود و مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه‌ها دوید و آمد پیش من و با عجله گفت: “حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان با تعجب گفتم:”کجا هستن” و بعد با هم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم و دیدم حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل،پارچه سفید به دست گرفته‌اند و به سمت ما می‌آیند. فوری گفتم: “بچه‌ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه و بخوان حمله کنند.”
لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم از اینکه در این محور از عراقی‌ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خودم فکر می‌کردم که حتماً حمله خوب بچه‌ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی‌ها و اسارت اونها شده. لذا به یکی از بچه‌ها که عربی بلد بود گفتم: ” بیا و اون درجه‌دار عراقی رو هم بیار توی سنگر مثل بازجوها پرسیدم:”اسمت چیه و درجه و مسئولیت خودت رو بگو!” خودش رو معرفی کرد و گفت: “درجه ام سرگرد و فرمانده گردانی هستم که روی تپه و اطراف اون مستقر بودن و ما از لشکر احتیاط بصره هستیم که به این منطقه اعزام شدیم پرسیدم: “چقدر نیروی دیگه روی تپه هستن” گفت: “الان هیچی  چشمانم گرد شد و گفتم: “هیچی! جواب داد که ما اومدیم و خودمون رو اسیر کردیم، بقیه نیروها رو هم فرستادم عقب، الان تپه خالیهبا تعجب نگاهش کردم و گفتم: “چرا !؟  گفت: “چون نمی‌خواستند تسلیم بشن تعجب من بیشتر شد وگفتم یعنی چی؟  فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من رو بده پرسید:”این‌المؤذن معنی این حرفش رو فهمیدمو با تعجب گفتم: “مؤذن! انگار بغض گلویش را گرفته باشد شروع به صحبت کرد و مترجم هم سریع ترجمه می‌کرد  به ما گفته بودن شما مجوس و آتش‌پرستید، به ما گفته بودن که برای اسلام به ایران حمله می‌کنیم و با ایرانی‌ها می‌جنگیم، باور کنید همه ما شیعه هستیم، ما وقتی می‌دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می‌خورن و اصلاً اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما رو شنیدم که با صدای رسا و بلند اذان می‌گفت. تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمؤمنین (ع) رو آورد با خودم گفتم: داری با برادرای خودت می‌جنگی. نکنه یدیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی‌داد. دقایقی بعد ادامه داد که  برای همین تصمیم گرفتم تسلیم بشم و بار گناهم رو سنگین‌تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکنه. هوا هم که روشن شد نیروهام رو جمع کردم و گفتم: من می‌خوام تسلیم ایرانی‌ها بشم. هرکس می‌خواد، با من بیاد، این افرادی هم که با من اومدن هم فکرها و هم عقیده‌های من هستن و بقیه نیروهام رفتند عقب. البته اون سربازی که به سمت مؤذن شما شلیک کرد رو هم آوردم و اگر دستور بدین می‌کشمش، حالا خواهش می‌کنم بگو که مؤذن زنده است یا نه؟ مثل آدم‌های گیج و منگ داشتم به حرفای فرمانده عراقی گوش می‌کردم. هیچ حرفی نمی‌توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم:”آره زنده است”. بعد با هم ازسنگر خارج شدیم و رفتیم پیش امدادگر، زخم گردن ابراهیم رو بسته بودند و داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده نفر اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم رو بوسیدند و رفتند. ولی نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه می‌کرد و می‌گفت: “من رو ببخش، من شلیک کردم.” بغض گلوی مرا هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم.




گردان کمیل پشت میدان مین اول در فکه رسیدند انها منتظرند معبری عاشورایی به عرش خداوند باز شود،ذکر یازهرای ابراهیم هادی قوت قلب همه بود این نوا هنوز از اعماق تاریخ شنیده میشود.




دریافت تصویر با کیفیت


عــــلــــــمــــــدار گــــــردان کــــمــــــیــــل التماس دعا




۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ،۱۵:۵۸
بانــــوی گمنــــام

 :. بسم الله الرحمن الرحیم :.



جــا نمی شــود ، این خنــده ها در قاب هیــچ پنجــره ای ...

خنــده هایت ، تمــامـ دوربینـــها را عاشــق کرده اســت !



سلام حاج حسین ! فرمانده خوب من

دلتنگی آدم را به چه کارها که وادار نمیکند ، امشبی دلم را دعوت کرده ای نه !

نمیدانم چه شد آمدم سراغ شما ، حدسم بر این است هربار عکس شمارا می بینم که اینطور

سرحال هستید تمام هم و غمم فراموش می شود به خودم نهیب میزنم میگویم فرمانده را ببین !

هزار ماشاالله .....

حاج حسین بین خودمان بماند این من و این همه غصه و دلتنگی انصاف نیست وقتی با شما حرف

میزنم همه به یک باره بپرد ، آمدم بگویم حاج حسین دستم به دامنت اما لبخند خدایی ات را دیدم

با خودم گفت بی خیال ...

اول کمی در حسینیه ات گشتم زیبا و خوب کار کرده اند کمی از خاطرات را خواندم

دلم میخواست بیشتر بود ولی همین 2 و 3 خاطره هم برای حال خوب کردن من هم کافی بود 

کاش زودتر حسینیه ات تکمیل شود بی صبرانه منتظرم

فرمانده خوب من ! میدانم امشب همه مهمان ارباب هستید ، امشبی که شب زیارت ارباب است

فقط یه خواهش ....

سلام مارا به مادر برسانید

الـــتــــــــماس دعـــــــا عــــلمـــــدار لـشـگر امـام حـسـیـن .....



۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۲ آبان ۹۳ ،۱۸:۴۶
بانــــوی گمنــــام
  :. بسم الله الرحمن الرحیم :.





۰ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ،۲۲:۳۱
بانــــوی گمنــــام
جان کری ظریف


همت داشت برای بچه های اطلاعات عملیات صحبت میکرد یه دفعه عصبانی شد (وقتی عصبانی می شد روی پنجه های پاهاش بلند میشد و صورتش سرخ می شد) گفت:
بچه ها بجنگید اگه نجنگید میان عنانتون رو دست می گیرند”.

پیش خودم گفتم خدایا حاجی چی داره میگه اینا همه وصیت نامه هاشون تو جیبشونه…

گذشت…
شد قطعنامه ۵۹۸٫
یه تیم از اروپایی ها و آمریکایی در قالب سازمان ملل اومدن تهران و ما مسئولیت حفاظتشون رو به عهده داشتیم همه با لباس نظامی بودن بجز یک آمریکایی که با ۲ متر قد لباس گاوچرونی بوشیده بود با تیپ کاملا آمریکایی.
من جلو آسانسور وایساده بودم در که باز شد اومد بیرون یه دونه زد رو شونه من گفت:

hello my friend
خدا میدونه که اونجا شکستم. یه دفعه همت اومد جلوی چشمم که داشت می گفت بچه ها بجنگید، اگه نجنگید میان عنانتون رو دست میگیرن…

(حاج سعید قاسمی)

پی نوشت: دیدن این تصاویر ممکنه برای عده ای خام خیال خوشایند باشه، برای عده ای هم ممکنه معنی خاصی نداشته باشه ولی برای اونهایی که استخون های جگر گوشه هاشونو هنوز که هنوزه دارن روی تریلی میارن خار توی چشمه.
استخون توی گلو، نمک روی زخم، بغض فروخورده…

منبع



::.. بسم الله الرحمن الرحیم ::..


نه زمان جنگ را درک کرده ام نه امام مهربانم را ، هرچه بوده فقط خوانده ام و و در رسانه ها دیده ام ، تا چشم باز کردم و اطراف را دیدم و وارد اجتماع شدم فهیدم ساده قدم گذاشتن من در این خاک عجیب ! تا رفتم دنبالش و فهمیدم بله ! منی که آسوده با خیال راحت حتی نشسته ام این متن را می نویسم امثال من جان گذشتگی کرده اند از زندگی از خانواده گذشته اند .تا کتاب هایشان و حرف هایشان را خواندم فهمیدم تا قیامت مدیونشان هستم
حاج سعید فرمانده خوبم اگر شما با آن جمله شکستید من و امثال من هر روز که رسانه ها و خبر هارا میبینیم میشکنیم ، رگ غیرتمان باد میکند ولی برای دل فرزند زهرا چیزی نمیگوییم ، چرا ؟ چون نمیخواهیم از مولایمان جلوتر حرکت کنم ، فقط میتوانیم دعا کنیم و این بغض هارو فرو برم و روزی هزار بار با خود بگوییم که آقا فقط منتظر اشاره شما هستیم نسل من و امثال من شیطان بزرگ با خاک یکسان کنیم
+آقای رئیس جمهور عزیز ،ما مخالف مذاکره بودیم و هستیم چرا که هربار مولایمان میگفت مذاکره بی نتیجه است الان هم میبینم ،چرا که در هر بار مذاکره آمریکا هارتر می شود ولی آقای رئیس جمهور راضی به عقب نیشنی و توقف مذاکره هم نیستیم چرا که پای اقتدار و غرور ایران در میان است
دعایمان برای شما و تیم مذاکره این است که باعث غرور و سرافرازی ایران اسلامی بشوید آرزوی من نسل سومی لبخند رضایت فرزند زهراست راستی کاش به تیمتان بگویید در هرابار مذاکره چشمان مادر شهدا و همسرشان به رفتار و گفته های آن هاست ، شمارو قسم مواظب باشید

وقتی جمله hello my friend رو دیدم تنم لرزید، یه بنده خدایی میگفت تو ظاهر خیلی غیرتی هستیم ولی تو دلمون به قلبمون که حرم الله غیرت نداریم که صاحبش باشیم هر روز شیطان بهمون میگه hello my friend ما هم بهش لبخند میزنیم اونوقت که دل مهدی زهرا ازمون میگیره !
داریم هروز با همه کارهامون با شیطان مذاکره میکنیم ولی به نتیجه ای نمیرسیم ! هم خدارو میخواییم هم خرما ....
دیگه نمیخوام صدای hello my friend شیطون و نفسم رو بشنوم
مذاکره بی مذاکره ! فقط و فقط خدا
تمام دلخوشیم رضایت مهدی زهراست

مهربان اربابم مولا جان ، مهدی زهرا شما دستم رو بگیرید آقا
این جوانی می رود و آرزو دارم به خدا ، وای اگر چشمم نشود لایق دیدار شما



۳ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ،۱۵:۲۱
بانــــوی گمنــــام