رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و
هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد
داستان کربلا را بخواند ،
اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...

شهید سید مرتضی آوینی

کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

پيوندها



مادری شبهای جمعه کربلاست...


 


الـــــــتـــــــمـــاس دعــــــا

 
 
۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۹ آبان ۹۳ ،۱۹:۳۵
بانــــوی گمنــــام

بسم الله الرحمن الرحیم


شهید بابایی در زمان دفاع مقدس خدمت امام خمینی(ره) رسیدند و از ایشان برای انجام کاری در اوقاتی که آسیبی به کار جنگ نمیخورد، مرخصی خواستند. وقتی امام راجع به دلیل مرخصی گرفتن در آن بحبوحه ی جنگ پرسیدند.
 
شهید بابایی فرمود: من در دهه اول محرم برای شستن استکان های چای عزاداران به هیءت های جنوب شهر که من را نمیشناسند میروم. مرخصی را برای آن میخواهم.
 
 امام خمینی (ره) به ایشان فرمودند: به یک شرط اجازه مرخصی میدهم که هر موقع رفتی به نیت من هم چند استکان بشویی.






۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۸ آبان ۹۳ ،۲۰:۲۴
بانــــوی گمنــــام
بسم الله الرحمن الرحیم





عکسی که می بینید، شهید "حاج حسین خرازی" فرمانده لشگر14 امام حسین(ع) را در حال سخنرانی برای نیروهای گردان حضرت یونس(ع) نشان می دهد. آن شهید عزیز در سخنرانی برای اعضای این گردان می فرماید:


«گردان حضرت یونس(ع)یک گردان موفق و پیروز. یک گردان حماسه و ایثار، الحمدلله سابقه بسیار روشن و چشمگیری را تا به حال از خودش نشان داده است. آیه ای در ابتدای صحبتم قرائت شد که خداوند در آن می فرماید، اگر آیات ما را بر کوه ها نازل کنیم، کوه ها در هم پیچیده شده و فرو می ریزد. و الحمدلله شما مصداق این آیه قرآن هستید و شما مصداق آیات قتال قرآن هستید که می بایستی بر دشمن فرودبیایید و دشمن را به حول و قوه الهی در هم بپیچید». 


شادی ارواح طیبه شهدای گردان حضرت یونس(ع) صلوات

التماس دعا



۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۷ آبان ۹۳ ،۱۸:۴۳
بانــــوی گمنــــام
بسم الله الرحمن الرحیم


هنگامی که سید غلامعلی، عازم به جبهه بود ،

مادرش در گوشه ای از محوطه ساختمان بسیج ،

غلامعلی را به سینه اش فشرد و در زیر چادر مشکی اش در گوش غلامعلی

چند جمله ی کوتاه زمزمه کرد که فقط غلامعلی و چند تن از نزدیکان آن را شنیدند:

«پسرم! تو را مثل علی اکبر امام حسین(ع) به میدان می فرستم ،

مثل علی اکبر (ع) با دشمن جنگ کنید ، شهید بشوید ولی اسیر نه».



شهید سید غلامعلی شجاعی علمدارگردان علی اکبر(س) لشکر عاشورا  

الـــــــتماس دعــــــــــــا


۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۶ آبان ۹۳ ،۱۸:۵۹
بانــــوی گمنــــام
بسم الله الرحمن الرحیم



حـــواســت هــســتــ ؟

زهیر بن قین بجلی ،زنش را در کربلا طلاق می دهد

تا در رکاب حسین شهید شود!

و ما حسین را طلاق می دهیم

تا در کنارحوریان زمینی خیابانی،

و با عکس وفیلم عروسکان خیمه شب بازی مجازی و واقعی،

زندگی کنیم!!

حسینی شدن بها دارد… و ما هنوز دنبال صفا کردنیم…!


۲ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۵ آبان ۹۳ ،۱۴:۲۴
بانــــوی گمنــــام

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام علیکم

چرا اخبار و سایت ها و بقیه کانل هامون پر شده از خبر فوت آقای پاشایی ؟

اینقدر بها به خوانندگان بی انصافی به خدا ....

اینهمه پاسدار و نظامی هامون شهید میشن ، چرا این همه خبر منعکس نمیشه !

واقعا جای ارزش هامون عوض شده






یه موتور گازی داشت که هرروز صبح و عصر سوارش میشد و قارقارقارقار باش میومد مدرسه و برمیگشت .
یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و میروند،رسید به چراغ قرمز.ترمز زد و ایستاد
یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد :
الله اکبر و الله اکــــبر ...
نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب .
اشهد ان لا اله الا الله ...
هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید و متلک مینداخت و هرکیم میشناخت مات و مبهوت نگاهش میکرد که این مجید ؟چش شُدِه ؟! قاطی کرده چرا ؟ !
خلاصه چراغ سبز شد وماشینا راه افتادن ورفتن و آشناها اومدن سراغ مجید که آقااا مجید ؟ چطور شد یهو ؟ حالتون خوب بود که !
مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت و گفت :
"مگه متوجه نشدید ؟
پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود که عروس توش بی حجاب نشسته بود و آدمای دورش نگاهش میکردن .
من دیدم تو روز روشن جلو چشم امام زمان داره گناه میشه . به خودم گفتم چکار کنم که اینا حواسشون از اون خانوم پرت شه . دیدم این بهترین کاره !"
همین!


"برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین

(شادی روحشون صلوات)


عــــــــلـــــــــمدار لـــــشـکـر 17علی‌بن ابیطالب(ع)التماس دعا


۴ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ،۲۱:۲۴
بانــــوی گمنــــام
بسم الله الرحمن الرحیم





این روزها همه دارن با خوشحالی از سفر به کربلا سخن میگن اونم کی ! اربعین
اینجور موقع ها سر خود به خود میاد پایین
با خود زمزمه میکنی :

ارباب نیم نگاهی هم به ما بکن





۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ،۱۹:۴۰
بانــــوی گمنــــام

بسم الله الرحمن الرحیم




عراقی‌ها مقاومت شدیدی می‌کردن و نیروی زیادی روی تپه و اطراف اون داشتن. توی جلسه هر طرحی دادیم به نتیجه نرسید. نزدیک اذان صبح بود و باید سریع‌ یه کاری می‌کردیم. اما نمی‌دونستیم که چه کاری بهتره. یکدفعه ابراهیم از سنگر خارج شد و به سمت تپه عراقی‌ها چند قدمی حرکت کرد. بعد روی یه تخته سنگ به سمت قبله ایستاد و با صدای بلند شروع به گفتن اذان صبح کرد. ما هم از جلسه خارج شدیم و هر چه داد می‌زدیم که ابراهیم بیا عقب، الان عراقی‌ها تو رو می‌زنن فایده نداشت تقریباً تا آخرهای اذان رو گفت و با تعجب دیدیم که صدای تیراندازی عراقی‌ها قطع شده. ولی همون موقع یک گلوله شلیک شد و به ابراهیم اصابت کرد و ما هم آوردیمش عقب ساعتی بعد هوا کاملاً روشن شده بود و مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه‌ها دوید و آمد پیش من و با عجله گفت: “حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان با تعجب گفتم:”کجا هستن” و بعد با هم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم و دیدم حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل،پارچه سفید به دست گرفته‌اند و به سمت ما می‌آیند. فوری گفتم: “بچه‌ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه و بخوان حمله کنند.”
لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم از اینکه در این محور از عراقی‌ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خودم فکر می‌کردم که حتماً حمله خوب بچه‌ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی‌ها و اسارت اونها شده. لذا به یکی از بچه‌ها که عربی بلد بود گفتم: ” بیا و اون درجه‌دار عراقی رو هم بیار توی سنگر مثل بازجوها پرسیدم:”اسمت چیه و درجه و مسئولیت خودت رو بگو!” خودش رو معرفی کرد و گفت: “درجه ام سرگرد و فرمانده گردانی هستم که روی تپه و اطراف اون مستقر بودن و ما از لشکر احتیاط بصره هستیم که به این منطقه اعزام شدیم پرسیدم: “چقدر نیروی دیگه روی تپه هستن” گفت: “الان هیچی  چشمانم گرد شد و گفتم: “هیچی! جواب داد که ما اومدیم و خودمون رو اسیر کردیم، بقیه نیروها رو هم فرستادم عقب، الان تپه خالیهبا تعجب نگاهش کردم و گفتم: “چرا !؟  گفت: “چون نمی‌خواستند تسلیم بشن تعجب من بیشتر شد وگفتم یعنی چی؟  فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من رو بده پرسید:”این‌المؤذن معنی این حرفش رو فهمیدمو با تعجب گفتم: “مؤذن! انگار بغض گلویش را گرفته باشد شروع به صحبت کرد و مترجم هم سریع ترجمه می‌کرد  به ما گفته بودن شما مجوس و آتش‌پرستید، به ما گفته بودن که برای اسلام به ایران حمله می‌کنیم و با ایرانی‌ها می‌جنگیم، باور کنید همه ما شیعه هستیم، ما وقتی می‌دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می‌خورن و اصلاً اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما رو شنیدم که با صدای رسا و بلند اذان می‌گفت. تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمؤمنین (ع) رو آورد با خودم گفتم: داری با برادرای خودت می‌جنگی. نکنه یدیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی‌داد. دقایقی بعد ادامه داد که  برای همین تصمیم گرفتم تسلیم بشم و بار گناهم رو سنگین‌تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکنه. هوا هم که روشن شد نیروهام رو جمع کردم و گفتم: من می‌خوام تسلیم ایرانی‌ها بشم. هرکس می‌خواد، با من بیاد، این افرادی هم که با من اومدن هم فکرها و هم عقیده‌های من هستن و بقیه نیروهام رفتند عقب. البته اون سربازی که به سمت مؤذن شما شلیک کرد رو هم آوردم و اگر دستور بدین می‌کشمش، حالا خواهش می‌کنم بگو که مؤذن زنده است یا نه؟ مثل آدم‌های گیج و منگ داشتم به حرفای فرمانده عراقی گوش می‌کردم. هیچ حرفی نمی‌توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم:”آره زنده است”. بعد با هم ازسنگر خارج شدیم و رفتیم پیش امدادگر، زخم گردن ابراهیم رو بسته بودند و داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده نفر اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم رو بوسیدند و رفتند. ولی نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه می‌کرد و می‌گفت: “من رو ببخش، من شلیک کردم.” بغض گلوی مرا هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم.




گردان کمیل پشت میدان مین اول در فکه رسیدند انها منتظرند معبری عاشورایی به عرش خداوند باز شود،ذکر یازهرای ابراهیم هادی قوت قلب همه بود این نوا هنوز از اعماق تاریخ شنیده میشود.




دریافت تصویر با کیفیت


عــــلــــــمــــــدار گــــــردان کــــمــــــیــــل التماس دعا




۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ،۱۵:۵۸
بانــــوی گمنــــام

 :. بسم الله الرحمن الرحیم :.



جــا نمی شــود ، این خنــده ها در قاب هیــچ پنجــره ای ...

خنــده هایت ، تمــامـ دوربینـــها را عاشــق کرده اســت !



سلام حاج حسین ! فرمانده خوب من

دلتنگی آدم را به چه کارها که وادار نمیکند ، امشبی دلم را دعوت کرده ای نه !

نمیدانم چه شد آمدم سراغ شما ، حدسم بر این است هربار عکس شمارا می بینم که اینطور

سرحال هستید تمام هم و غمم فراموش می شود به خودم نهیب میزنم میگویم فرمانده را ببین !

هزار ماشاالله .....

حاج حسین بین خودمان بماند این من و این همه غصه و دلتنگی انصاف نیست وقتی با شما حرف

میزنم همه به یک باره بپرد ، آمدم بگویم حاج حسین دستم به دامنت اما لبخند خدایی ات را دیدم

با خودم گفت بی خیال ...

اول کمی در حسینیه ات گشتم زیبا و خوب کار کرده اند کمی از خاطرات را خواندم

دلم میخواست بیشتر بود ولی همین 2 و 3 خاطره هم برای حال خوب کردن من هم کافی بود 

کاش زودتر حسینیه ات تکمیل شود بی صبرانه منتظرم

فرمانده خوب من ! میدانم امشب همه مهمان ارباب هستید ، امشبی که شب زیارت ارباب است

فقط یه خواهش ....

سلام مارا به مادر برسانید

الـــتــــــــماس دعـــــــا عــــلمـــــدار لـشـگر امـام حـسـیـن .....



۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۲ آبان ۹۳ ،۱۸:۴۶
بانــــوی گمنــــام
  :. بسم الله الرحمن الرحیم :.





۰ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ،۲۲:۳۱
بانــــوی گمنــــام