رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...


کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

۹ مطلب با موضوع «لبخندهای خاکی» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود
با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و
شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد: ماجد کیه؟
یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت:  منم!
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!
دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:یاسر کجایی؟
و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد
فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:
حسین اسم کیه؟ و نشانه رفت
اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین
یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: کی با حسین کار داشت؟
جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: من!
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

 

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 84




خداوند در شب معراج به پیامبر فرمود

اى احمد! در شگفتم از سه کس:

۱ بنده‏اى که در حال نماز است و مى‏داند به سوى چه کسى دست را بالا برده،
و مقابل چه کسى ایستاده، و چرت مى‏زند،

۲ در شگفتم از کسى که خوراک یک روز را دارد،
با این وصف در فکر مخارج فرداست و برایش تلاش مى‏کند،

۳ در شگفتم از بنده‏ام که نمى‏داند من از او راضیم یا خشمگین، با این حال میخندد

إرشاد القلوب إلى الصواب ج‏۱صفحه ۲۰۰


مبعث روز تکوین آیه‏ های رسالت است روز تجلّی رحمت الهی
عیدتان مبارک


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم 

پس از عملیات، وقتی هوا روشن شد، گردان ما با یکی از گردان‌های هوابرد 

شیراز ادغام شد، تا سنگرهای دشمن را پاک‌سازی کنیم

ابتدا عراقی‌ها را به اسارت فرا می‌خواندیم. اگر مقاومت می‌کردند

نارنجکی داخل سنگرشان می‌انداختیم؛ سپس سنگرها را پاک‌سازی می‌کردیم.

با این‌که شانزده سالم بود، از ستون جلوتر افتاده بودم

 به سنگری رسیدم و به عربی گفتم: «قولوا لا اله الالله»و... 

منظورم این بود که تسلیم شوید. کسی جواب نداد. خیلی تشنه‌ام بود

 معمولا در سنگرهای دشمن آب خُنک و گوارا پیدا می‌شد

وقتی دیدم صدایی نمی‌آید و کسی خارج نمی‌شود،

 به سرعت وارد سنگر شدم.

ناگهان لوله‌ی داغ اسلحه را پشت سرم احساس کردم

آرام‌آرام از سنگر بیرون آمدم. تا چشمم به هیکل بزرگ او افتاد، رنگم پرید

کماندویی اردنی یا سودانی بود، دقیقا یادم نیست. فقط می‌دانم عراقی نبود

اسرای عراقی تا به اسارت درمی‌آمدند، خیلی سریع این جمله را تکرار می‌کردند:

«الدّخیل الخمینی و الموت لصدام. الدّخیل الخمینی و الموت لصدام.»

 که ناخودآگاه ورد زبان ما هم شده بود. وقتی هیکل آن کماندو را دیدم 

که با غضب نگاهم می‌کرد، نزدیک بود که قبض روح شوم

 با خود گفتم، بهتر است اعلام اسارت کنم. ناخواسته و تند تند گفتم: 

«الدخیل الخمینی و الموت لصدام.»

بدون آن‌که بدانم اصلا چه می‌گویم، این جمله را تکرار می‌کردم

او لبش را گزید و با چهره‌ی عصبانی گفت: 

«الدخیل الخمینی، هان؟... الموت لصدام، هان؟...»

و چند تا فحش عربی نثارم کرد

بدون آن‌که بدانم باید چیزی غیر این را بگویم

 جواب دادم: «نعم، نعم یا سیدی!

با پوتین‌های بزرگش لگد محکمی به من زد که دو متر به هوا پرت شدم

 و چند متر آن طرف‌تر افتادم، یک مرتبه گلنگدن را کشید و آمد بالای سرم

چشم‌هایش کاسه‌ی خون بود. شاید با خودش فکر می‌کرد که این

 بسیجی‌های  نوجوان چه‌قدر شجاع و با ایمان‌اند که مدام تکرار می‌کنند:

الدخیل الخمینی...

تازه دوزاری‌‌ام افتاده بود که ای دل غافل، من باید برعکس می‌گفتم 

تا آمدم بگویم لا ...، به گمان این‌که دوباره می‌خواهم آن جمله را تکرار کنم

بر سرم فریاد زد و گفت: «اُسکوت.»

و انگشتش را به اشاره‌ی هیس مقابل لب‌هایش گرفت. آماده‌ی شلیک بود

چشم‌هایم را بسته بودم و داشتم اَشهدم را می‌خواندم و کم‌کم از او فاصله می‌گرفتم 

که ناگهان صدای تیری آمد. بلافاصله تیر دیگری به بازوی راستم خورد

 که مرا به هوا بلند کرد و محکم به روی خاکریز کوبید

چشم که باز کردم دیدم بسیجی‌های لشکر «علی‌بن ابی‌طالب(ع)» قم با لبخند،

بالای سرم هستند و آن غول بی‌شاخ و دم در گوشه‌ای به خاک افتاده 

و به درک واصل شده است

ظاهراً آنان ماجرای مرا دیده بودند، هی با خنده می‌گفتند: 

«الدخیل الخمینی، هان؟ الموت لصدام، هان؟»

و مدام تکرار می‌کردند. یکی از آنان که مسن‌تر بود، صورتم را بوسید

 و بازویم را بست. بعد مرا راهی عقب کرد.

از فردای آن روز بچه‌های گردان تا به یکدیگر می‌رسیدند، می‌گفتند:

 «الدخیل الخمینی، هان؟»

و دیگری جواب می‌داد: «الموت لصدام، هان؟»

و این قضیه اسباب خنده و شادی بچه‌های گردان را تا مدت‌ها فراهم کرده بود

منبع مجله‌ امتداد 


*جانها فدای ، دو جان و جانان ، دو سوره ی نور ، دو شمس تابان

دو کوه رحمت ، دو بحر غفران ، دو آیینه ی ، طلعت یزدان

دو دلبر خدایی با حُسن خداداد

این دو میلاد با سعادت تهنیت باد

عیدتون مبارک 



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

یک‌بار در جبهه آقای «فخر الدین حجازی» آمده بود برای سخنرانی و روحیه دادن به رزمندگان
وسط‌های حرفش به یکباره با صدای بلند گفت: «آی بسیجی‌ها!»
همه گوش‌ها تیز شد که چه می‌خواهد بگوید. ادامه داد: «الهی دستتان بشکند!»...
عصبانی شدیم
می‌دانستیم منظور دیگری دارد اما آخه چرا این حرف رو زد؟
یک لیوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو!»
اینجا بود که همه زدند زیر خنده!

لبخندهای خاکی

+علی اکبرهای امام خمینی عاقبتشان این شد: شهادت...
حالا هم علی اکبرهای امام خامنه ای...
یک عده لباس علم پوشیدند و در این جنگ پیش قدم شدند..
چون شهریاری ها،رضایی نژادها و روشن ها...
و عاقبت شهادت نصیبشان شد...
یک عده هم لباس رزم پوشیدند و آماده جهاد شدند...
و از دروازه ی گشوده شده در سوریه پرکشیدند تا خدا...
چون سیرت نیا ها،قربانی ها،مسافرها و...
و عده ای هم به انتظار "ایستاده اند


در جوانی "پاک زیستن " شیوه پیغمبریست
میلاد حضرت علی اکبر بر تمام عاشقان اهل بیت
و همچنین روز جوان بر علی اکبران " امام خامنه ای " مبارک باد
عیدتان مبارک


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید
هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند
حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند
مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه
آخر سر کفری شد و فریاد زد:
«به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.»
دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد:
«آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!»
قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن
یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت!
نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا
آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم
به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود،
آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت
چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم
رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام
جان به لب شد و اسمم را نوشت
روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم:
«من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.»
قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم
درست سه ماه بعد،از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم
سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و
وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت
داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!»
با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 11


لَقَدْ جاءَکمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکمْ عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُمْ حَرِیصٌ عَلَیکمْ بِالْمُؤمِنینَ رَؤُفٌ رحیمٌ

رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت و ناگوار است،
و بر هدایت شما اصرار دارد، و اصرار دارد بر هدایت مؤمنان، و او بسیار با محبت و مهربان است


امام باقر علیه السلام فرمود :
به راستی که اعمال بندگان هر شامگاه پنج شنبه بر پیامبر شما عرضه می شود پس هر کس از شما از اینکه بر پیامبرش عمل زشتی از او عرضه شود باید شرم داشته باشد
وسائل الشیعه , ص 399

هرلحظه که دلتان را شکستم .... الــــــعفو


  عید سعید مبعث، آغاز راه رستگارى و طلوع تابنده مهر هدایت و عدالت، مبارک باد . . .

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

شب جمعه بود بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل چراغارو خاموش کردند .
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما عطر بزن ...ثواب داره
اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی ..بو بد میدی .امام زمان نمیاد تو مجلسمونا , بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند صورت همه سیاه بود تو عطر جوهر ریخته بود...
بچه ها م یه جشن پتو ی حسابی براش گرفتند
قبل جشن پتو حرفی گفت به این مضمون:
" این رو سـیاهی بـا یه شســتشو راحـت میره، حواسـمون باشه مقابل خــدا رو سیاه نباشیم "



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

صبح روز عملیات والفجر۱۰ در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند،
روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود ۱۰۰اسیر عراقی را
پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم
برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت خارج شود،
جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز،
لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند.
مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند
فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و می خندید.
منم شیطونیم گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد زدم:«الموت لقربانی»
اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودند و
قربانی هم   دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید!
او می‌گفت: قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند
رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:
«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم


+ گفتم عید بخندید روحتون شاد بشه :)


   دست بیفشانید و عود بسوزانید که یازدهمین مسافر بهار، از راه می رسد؛
قدم هایش را شکوفه باران کنید!
   ولادت امام حسن عسکری(ع) مبارک باد


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند.
شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال‌های مسخره و الکی.
مثلاً می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟». عصبی شده بودم. گفتند:
«بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».
دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همین‌طوری سی نفر را بیدار کردیم!
حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده‌ایم و همه‌مان دنبال شلوغ کاری هستیم.
قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!
فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.
گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری.
یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟».
یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید شی».
دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟».
یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!
در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه می‌انداختند!
گفتیم برویم سمت اتاق طلبه‌ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.
این بندگان خدا که فکر می‌کردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!
در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم:
«برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.».
رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!».
بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این بچه ها از حال رفتند!
ما هم قاه قاه می‌خندیدیم
خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم

+ گفتم عید بخندید روحتون شاد بشه

میلاد نبی اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق، امام صادق(ع)بر شما تبریک وتهنیت باد


  • بانــــوی گمنــــام
نسل جوان را به جهان رهبری ,جلوه‌ی توحید، علی اکبری
هر که هوای رخ احمد کند , در تو تماشای پیمبر کند



ولادت باسعادت سرو باغ احمدی، آینه‌ی محمدی،
حضرت علی اکبر علیه السلام و روز جوان مبارک باد

روز عیده بیایین ادامه مطلب میخوام روحتون شاد بشه :)

  • بانــــوی گمنــــام

از آن اشخاصی بود که دائم باید در میان گودالهای قبر مانند، سراغش را می گرفتی.

یکسره مشغول ذکرو عبادت بود.

پیشانی بندی داشت با عنوان «یا زیارت یا شهادت» که حقش را خوردند.

از آنجا مانده از اینحا رانده! هر وقت هم برای پاکسازی میدان مین داوطلب می شد نامش در نمی آمد.

آخر جنگ بچه ها یک پارچه تهیه کرده و روی آن نوشته بودند:

کمک کنید. روی دست خدا باد کرده، دعا کنید تیر غیب بخورد.


از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی




  • بانــــوی گمنــــام