رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و
هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد
داستان کربلا را بخواند ،
اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...

شهید سید مرتضی آوینی

کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

پيوندها

۱۳ مطلب با موضوع «مشهد الرضا» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم 


سال 64 بود که محمد حسن از جبهه مرخصی اومد قم

بهم گفت: بابا! خیلی وقته حرم امام رضا(علیه السلام) نرفتم

دلم خیلی برای آقا تنگ شده

گفتم: حالا که اومدی مرخصی برو

گفت:نه، حضرت امام که نایب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) استگفته جوان ها جبهه ها را پر کنند.زیارت امام رضا(علیه السلام) برام مستحبه  اما اطاعت امر نایب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) لازم و واجبه ، من باید برگردم جبهه؛ نمی توانم؛ ولو یک نفر، ولو یک روز و دو روز!امر امام زمین می مونه

 گفتم: خوب برو جبهه؛ و او رفت

عملیات والفجر هشت با رمز یافاطمة الزهرا (سلام الله علیها) شروع شدو

 محمد حسن توی عملیات به شهادت رسید

به ما خبر دادندکه پیکر پسرتون اومده معراج شهدای اهواز

ولی قابل شناسایی نیست. خودتون بیایید و شناسایی کنید.

رفتیم معراج شهدا و دو روز تمام گشتیم اما پیکر پیدا نشد

نشستم و شروع به گریه کردن کردم که یکی زد روی شونه ام و گفت: 

حاج آقای ترابیان عذرخواهی می کنم،ببخشید؛ 

پیکر محمد حسن اشتباهی رفته مشهد امام رضا(علیه السلام)

دور ضریح آقا طواف کرده و داره برمی گرده

گفتم: اشتباهی نرفته او عاشق امام رضا(علیه السلام) بود

راوی ، پدر شهید (محمد حسن ترابیان)

کتاب من شهید میشوم


دلم تنگ است برای خواندن تابلوهای کیلومتری مشهد ..‌

برای گذشتن از پیچ و روبرو شدن با گلدسته ها و گنبدت ..‌

برای آن قدم هایی که هر لحظه آرام تر میشد

 و قلبی که ضربانش به گوش میرسید ..‌

دلم هوای آن اذن دخول با هق هق را دارد ..‌

دلم یک ذره شده برای اضطراب لحظه های نزدیک شدن تا رسیدن به ضریح

 و برای ایستادن با گریه و دست به سر گرفتن هایم وقت نگاه به ضریح ..‌

دلم حتی تنگ شده برای بوسیدن «درب وردی» و 

برای رواق به رواق پشت سر گذشتن و رسیدن به «پنجره فولاد»

سرت را درد نیاورم آقـــــا جـــــان ..‌

من دلم پر زده برای یک مشهد ..‌

آقا جان ،نمی خوانی ام 


۱۴ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ،۱۵:۵۶
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

استاد فاطمی نیا می فرمود :
یک بار یک نفر در حرم امام رضا علیه السلام به من گفت من را یک نصیحتی بکن ،
بردمش روبروی ایوان طلا گفتم :
ببین این امام رئوف است ، از رأفت این امام یک ذره بگیر و برو بیرون !
حیف است بیایی اینجا بگویی «السلام علیک ایها الامام الرئوف»
بعد برگردی بداخلاق شوی


موافقين ۱۷ مخالفين ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ،۱۶:۱۵
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران..
چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود
خودش میگفت : گناهی نشد که من انجام ندم
تا اینکه یه نوار روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیه زیر و رویش کرد
بلند شد اومد جبهه
یه روز به فرماندمون گفت من از بچگی حرم امام رضا (ع) نرفتم
میترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم
یک 48 ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا زیارت کنم و برگردم
اجازه گرفت و رفت مشهد .
دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه
توی وصیت نامه اش نوشته بود :
در راه برگشت از حرم امام رضا توی ماشین خواب حضرت رو دیدم. آقا بهم فرمود حمید!
اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت
یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود. نیمه شبا تا سحر میخوابید داخل قبر
گریه میکرد میگفت یا امام رضا منتظر وعده ام,آقاجان چشم به راهم نزار
توی وصیت نامه ساعت شهادت، روز شهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود
شهید که شد دیدیم حرفاش درست بوده
دقیقا توی روز، ساعت و مکانی شهید شد که تو وصیت نامه اش نوشته بود

شهید حمید محمودی
راوی: حاج مهدی سلحشور , خاکریز خاطرات



+اذن زیارت بسته به نگاه شماست  یا انیس النفوس!
حالم ببین؛ پریشانم ز دوری
و بی تاب به آغوش کشیدن گوشه ای ز حرمت ...
نظری بنما بر این گدا


آیت الله بهجت روزی سر کلاس درس فرمودند اهل دلی در مشهد وارد منزل یک اهل دلی شد
میزبان وارد اتاق شد و پنجره را باز کرد و از همان جا به حضرت رضا علیه السلام سلام کردند؛
میهمان جواب سلام حضرت را شندید و رو به میزبان گفت آیا صدای حضرت را شنیدید؟
آن اهل دل گفتند:
کر باشد هرکسی که صدای امام خودش رانشنود

پای درس استاد سلامتی


عیدتون مبارک


۷ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ،۱۸:۰۲
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

عید نوروز همه در پی دیدار همند
دیدار تو هم سهم دل من شد ... الحمدالله رب العالمین



هر بار که میرفتم حرم موقعی که از باب الجواد خارج میشدم برمیگشتم به عقب رو به گنبد آقا :
آقا همین که میخوام برم و دوباره برگردم از دلتنگی میمیرم روز آخری چیکار کنم من ؟
از وقتی اومدم انگار یه چیزی گم کردم ..... دلم هنوز مونده گره زدم به پنجره فولاد امام رضا

زیباترین خاطره که دارم از این سفر :
دار الاجابه بودیم من و مامانم , تو این سفر تا میشد با کمک خدا  به پدر و مادر خدمت میکردم
داشتم به مامان کمک میکردم که راحت زیارت نامه بخونه و یه جایی بشینه
یه هو دیدم گریه اش گرفت گفت بحق امام رضا هرحاجتی داری خدا بهت بده
یا امام رضا من از این دخترم خیلی راضی ام دست خالی دخترم رو برنگردن

همه شمارو تک تک دعا کردم به نیابت از همه شما زیارت نامه و امین الله خوندم
الوعده و وفا ! تو همه جاهای خوب تو همه حس های خوب تو همه دعاها به یاد همه اهالی
رفاقت به سبک شهید بودم

حضرت آیت الله بهجت می فرمودند؛ زود به زود به مشهد بروید.
گاهی موانع بزرگی ، با یکبار مشهد رفتن از سر راه ما برداشته می شوند.
او حجّت خدا و پناه شیعه است.
 آسمان و زمین و آنچه بین آن دو است ، در اختیار امام رضا علیه السلام  است



۲۰ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ،۱۷:۳۳
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

مادر می گوید همه چیز را خوب نگاه کردی ؟! کم کسری نباشه
در دلم می گوید چرا یه چیز مهم تری مانده
نگه داشتم سر فرصت مناسب , آسوده از هرگونه گرفتاری بنویسم
اهالی رفاقت به سبک شهید خوب مرا می شناسند میدانند رفاقتم عمیق است
هرکجا برم تنها نمیروم , دل ها و نام ها را میبرم !
دلتنگش شده ام اصلا بدون امام رضا نمی شود هربار بعد نمازهایم سلام که میدم بغض میکنم
اقا قرار دیدار پس کی ....
اصلا هربار که دعوت میشوم مرا می برند بهشت و وای به روزی که باید برگردم
اصلا نمیدانم شاید اگر رسیدم حرم به همان بفاطمه باشد دم آخری که برگشتنی میگفتم +



ازم راضی هستید ؟ من شرمنده ام اگه تو این سال که گذشت فرزند خوبی برای شما نبودم
"ما از تو راضی هستیم خدا خیرت بده تو در حق ما کوتاهی نکردی حتی بیشتر از توانت در حق ما فرزندی کردی "
همین نعمت ها و زیارت هارا از دعای خیر همین پدر و مادر دارم !
تا نفس میکشید خادمی پدر و مادر رو بکنید ....
من یه زمانی جهالت کردم ..... شهدا من رو آدم کردن +

با یاری خدا ان شالله راهی ام , لیست تمامی اسامی دوستانم و بزرگواران را نوشته ام دلم میخواد اگه عمری بود جلو پنجره فولاد و دارالحجة بودم اسم تک تک شما بزرگواران رو بگم , نائب الزیاره باشم و دو رکعت نماز به نیابت از شما تو حرم بخونم و همچنین زیارت نامه  ...عمل از این طرف که من هستم ارزشی نداره ولی از اون طرف که حضرت رضا علیه السلام باشه خیلی ارزشمنده ان شاء الله  در پرونده تون یه زیارت امام هشتم و حضرت معصومه ببیشتر می بینید, کرامت اونها اونقدر هست که به نیابت از کل عالم هم زیارت کنیم به همون تعداد جدا جدا برامون بنویسند عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم
گفتم که شما هم من حقیر رو دعا کنید شما رو قسم به حضرت زهرا حلالم کنید
لیست اسامی دوستان و بزرگواران :

*نشانه عزیز
* خدایی که در این نزدیکست عزیز
*بهشت زود هنگام ( امیدوارم تا بر میگردم بیای صحیح و سلامت باشی دوست خوبم و شاد )
*شرح وصال عزیز(دلتنگتم )
* نجمه عزیز (ان شالله برای مامان و حاجت خودت دعا میکنم خیالت تخت دوست خوبم )
* گل بهار , بهار عزیز
* طهورا همنفس طلبه عزیز
*ساقی عزیز (شراب طهور )
* زائر بارانی عزیز
*یار طلبگی  عزیز
*همسر سید علی(زن آقا) عزیز
*دلا بانوی عزیز
* تب باران عزیز
*نرگس عزیز (وبلاگ ایوان )
* عارفه عزیز
*پله پله تا خدای عزیز
*ملکه عزیز
*بی رنگی (سید عزیز )
*مـعبری بهـ آسمان عزیز
*قرار گاه عاشقان عزیز
*طلبه پرستار (فهمیه عزیز )
*طلبه آینده
*تبسمِ عشق عزیز
*کنیز حضرت زهرا
*دل مــــــن
*من ..عزیز (دوستی که کنکوری هستید خیالتون تخت اسم شما رو نوشتم )
*طواف عشق
*مدخر
*انار
*مهدیه عزیز(وبلاگ دشمن شناسی )
*دریا (گاه نوشت های من )
*سائل الزهرا (عطر خدا )
*لبیک یا زینب

* تمام اهالی فانوس جزیزه (آقای عباس زاده , جناب رزمنده , جناب صالح , افسر جنگ نرم , هانیه العلی , از تبار نیسان , چشم به راه , گمنام , راحله سادات , ...)
*فانوس ( ان شالله هرکجا هستند سلامت باشند )
* فرهنگ پرواز
*رنگ خدایی
*میهمان
*جوجه دانشجو
*سجاد عنایتی
*کوله بار
*جناب کاروان
*زندگی یعنی حباب
*دل من
*جناب سروش الف
*جناب بسیجی گمنام
*مردی به نام شقایق
* وبلاگ ابوتراب
*جناب محترق الزهرا
*جناب احتلال (وبلاگ مدافعان حرم )
*زائر حرم
*گوهر313
*شکرانه سادات
* کسانی که بعد این پست رو دیدن و التماس دعا گفتند ( این جمله رو آخر نوشتم تو کاغذ )

هرکی رو یادم رفته بگید تا بنویسم اگه کسی جامونده باور کنید از قصد نبوده


۳۷ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ،۰۸:۰۰
بانــــوی گمنــــام
هو الرحمن الرحیم
آمده ام ولی از وقتی آمده ام هزار بار ارزو کردم : که ای کاش هرگز نمی آمدم !
دل کندن و آمدن سخت بود ...
حرم روز آخری زار میزدم گریه میکردم
آقا جــــــان از همین الان دلتنگی داره خفم میکنه نمیتونم
بدون حرم میمیرم ... چطور برم وقتی نمیدونم قراره کی برگردم
وقتی داشتم دعای وداع رو میخوندم یکی از بزرگان داشت سخنرانی میکردند میگفتند
آقا هیچکسی رو دست خالی نمیفرستند .... همین جمله بود که شنیدم و خودم را رساندم به اینجا



صورتم را گذاشتم روی سنگ های دیوار زار میزدم , آقا جــان بفاطمه بفاطمه بفاطمه
من رو از خودتون جدا نکنید ! آقا من قول میدم دختر خوبی باشم همونی که شما میخوایید من رو تنها نزارید
حال و هوای زیارت امسال فرق میکرد !
هیچ وقت به این زودی زودی ها قسمت نمیشد برم زیارت هرسال اگه آقا دعوت میکردن فقط یه بار اونم فروردین !
وقتی که تو شوک بودم که به این زودی دعوت شدم تا رسیدم به مشهد از دور که گنبد رو دیدم به مامان همش میگقتم من احساس میکنم دارم خواب میبینم !
وقتی رسیدم حرم شروع کردم به خواندن اذن دخول و شروع گریه ها فهمیدم تو این مدت چقدر دلتنگ بودم ... همش میگفتم آقا جان , بابای مهربون آخه من چطوری تشکر کنم که اینبار زود دعوت کردید !

کاغذی که اسم همه شما  بزرگواران رو نوشته بودم همه جا با خودم داشتم !
امانتی بود خصوصی بین من و خدا و امام خوبان ....
وقتی صحن آزادی رفتم بهشت ثامن شما هم در کنارم بودید ,
کنار تک تک شهدا و قبور خادمین حرم و عرفا همه شهدا در یاد و کنارم بودید



هیچ کجا فراموش نشدید بعضی هاتون برام نوشته بودید چی از طرف شما به آقا بگم ولی من بهترین بهترین و سعادتمندترین هارو خواستم اونی خواستم که آقا از ته دل میخوان ...
مزار مطهر شیخ نخودکی , علامه حسینی طهرانی و شیخ طبرسی و ... به یادتون بودم
حتی لحظه تعویض پرچم گنبد آقا که پرچم سیاه رنگ نصب کردند ...



همیشه که دخیل نمی توانم ببندم به پنجره فولادت

حتی تار و پود فرش های حرمت ...گره گشایی می کنند




۱۳ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ،۲۰:۱۹
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

دوستانش تماس گرفتندقرار شد با آنها به مشهد برود
محمد حداقل سالی یکبار را به مشهد می رفت اما این بار نمی توانست ساک خودش را بردارد
این توفیق نصیب من شد که با آنها بروم
با آقای سقائیان نژاد که از بچه های همرزمش بود صحبت می کردمی گفت:
هر وقت مشهد آمدی برنامه ریزی کن! هر روز از داخل رواقها و صحن ها زیارتنامه بخوان
فقط روز آخر داخل حرم برو. کاری کن که زیارت آقا برایت عادی نشود
دوستانش می گفتند: محمد در مشهد داخل حرم نمی آید!
همیشه داخل صحن گوهرشاد می نشست از همانجا دعا می خواند
صبح روز اول بود. محمد زودتر از بقیه بلند شد. جلوجلو راه افتاد. ساعتی تا اذان مانده بود.
در راه صورتش خیس از اشک بود. اذن دخول را خواند. از صحن گوهرشاد وارد حرم شد! من هم با تعجب به دنبالش بودم!
حالت عجیبی داشت. گویی فقط آقا را می دید. از میان جمعیت جلو آمد
به نزدیک ضریح مطهر رسید.همانجا ایستاد. با امام رضا علیه السلام مشغول صحبت شد
گویی آقا در کنارش ایستاده. اشک می ریخت و حرف می زد.
بعد به کناری آمد. مشغول خواندن زیارتنامه شد یک بسته را هم متبرک کرد بعدها فهمیدم کفن بوده!
حال محمد خیلی تغییر کرده بود.می گفت:
همان شب اول آقا را در خواب دیدم, فرمودند: بیا داخل حرم و حاجت خود را بگیر!

کتاب یا زهرا سلام الله علیها – صفحه 163



۹ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ،۱۷:۴۸
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

تقریبا دو ساعت گذشته بود , خبری نشد . نگران بودم , حس بدی داشتم . بهتر بگویم احساس میکردم این آرامش قبل از طوفان هستش . همه تقریبا چرت می زدند . زیر لب فقط صلوات و آیة الکرسی میخواندم برای امام زمان , اعتراف بکنم ؟ میترسیدم ,میخواستم قبل از اینکه چیزی بشود مسئله به راحتی تمام شود ! اصلا اتفاقی نیفتد . من این سفر را با آرامش تمام , برای پدر ومادرم میخواستم !
مادری که فقط 4 ماه از عمل جراحی 4 ساعت اش میگذشت ! پدری که چندین سال است با بیماری دست و پنجه نرم میکند ! دوست داشتم با بار معنوی سفر, خانواده ام هم آرامش داشته باشند .
مدتی که گذشت ...
دیدم یکی از مسافرین آقا اومد کنار بابا , خم شد کنار گوش بابا شروع به صحبت کرد !
+ حاج آقا شما بزرگ ما هستید همه حوصله اشون سر رفته , اگه اجازه بدید جوون ها میخوان شادی کنند , اجازه بدید راننده نوار روشن کنه این جون ها شادی کنند !
بابا دو روز بود که مریضیش برگشته بود بی حالتر از روز های قبل شروع کرد به حرف زدن با این آقا من نمیتونستم خوب متوجه حرف هاشون بشم ولی میدیدم آروم بابا داره با این آقا حرف میزنه ! تنها چیزهایی که شنیدم این بود که بابا میگفت : آقاجون من چیکاره ام که بیام بگم گناه کنید و حرام خدارو برای شما حلال کنم ! پسرم این کارها درست نیست .... بابا داشت آروم برای ایشون حرف میزد
خواهرم برگشت به اون آقا گفت خوب این همه نوار مجاز از خوانندگاه هست خوب بزارید , چرا اینجور موسیقی ؟
در کمال تعجب دیدم آقا بلند رو به عقب گفت : همه چیز هـــله , اوکی !
(شما اینطور بخونید که من الکی اجازه گرفتم , از مهربانی یه فرد مسن سو استفاده کردم !
دلم گرفت ! 



همین حین رسیدیم پلیس راه !
شاگرد راننده با عجله گفت پلیس راه , پلیس راه ! زود باشید کمربند ها رو ببنید واویلا ! زود باشید
همه کمربند هارو داشتیم میبستیم که وقتی سر بلند کردیم دیدیم بـــعله ! سرباز وظیفه شناس و خادم کشور داره با لبخند ملت رو نگاه میکنه و میخنده ! اینقدر که همه سرگرم بستن کمربندها بودن کسی متوجه حضور ایشون نشده بود :) پیاده شدن و راننده التماس کنان دنبال ایشون ! کار از کار گذشته بود ! 50 تومان جریمه ... راننده عصبانی برگشت اتوبوس و گفت باید شما این جریمه رو بدید تقصیر شما مسافراست که من جریمه شدم چرا کمربند هارو دیر بستید ! یکی از مسافرا شروع کرد از جلو پول هارو جمع کردن ما هم مقداری از پول رو دادیم ولی وسط اتوبوس ....
حالا نوبت عملی شدن نقشه ها بود ! طوفان داشت شروع میشد ...
دست , جیغ که آقای راننده زود باش روشن کن ! خودم رو زدم به اون راه گفتم نه بابا فوقش یه افتخاری و یا شادم محمد اصفهانی اینا و شایدم دیگه آخرش باشه احسان خواجه امیری ! دیگه بدتر از اینا نیست که ! آهنگ شروع شد
یعنی آهنگی بود که به والله از جلو هر تالاری رد شدم صداش به گوشم نخورده بود مردهای داخل اتوبوس شروع به رقصیدن اونم وسط اتوبوس ! یعنی یه لحظه برگشتم بع عقب اون چیزی که من از رقص دیدم فقط گفتم یعنی چرا من زنده ام ؟ تن و نوع آهنگ که هم خانم و آقا میخوندن رفته رفته افزایش پیدا میکرد ! انگشتام رو کردم داخل گوشم تنها چیزی که به ذهنم رسید ! نگاه کردم به مامان رنگش پریده بود ! محمد خواهر زاده ام که فقط 5 سالشه با تعجب داشت نگاه میکرد ! انگشتم داخل گوشم بود ولی صدا درست لب گوشم ! زن و مرد ها از خود بی خود شده بودند ! صحنه های فجیعی بود

نتونستم به خدا نتونستم تحمل کنم ! احساس میکردم شهدا درست جلوم هستند , امام زمان داره نگام میکنه , حضرت زهرا اونجا هستند , نفسم بالا نمی اومد ! به مامان گفتم مامان میشه بکشی کنار ! بیچاره مامان هول کرد گفت چیکار میخوای بکنی گفتم مامان جان هیچی فقط خواهشا برو کنار ! مامان رفت کنار ! خودم رو رسوندم کنار راننده !
اینقدر صدا زیاد بود صدام رو نمیشنیدن ! خم شدن به راننده گفتم : آقای راننده توروخدا خاموش کن ! راننده انگار نمیشنید , خودش رو به نشندین زده بود ! گفتم آقای راننده التماس میکنم توروخدا خاموش کن , بغض اجازه نمیداد ! بابا مگه شما غیرت ندارید ؟ این همه بی غیرتی رو نمیبینید ؟ مرد و زن ها دارن می رقصن ! تو رو به امام رضا خاموش کن ! بسه بی غیرتی تا به کی ؟
راننده ضبط رو خاموش کرد ! گفتم ممنون ...
رومو برگردوندم که برم پیش مامان بشینم , دو سه نفری گفتن آقای راننده روشن کن !
دیگه نتونستم ! به خدا نتونستم !
برگشتم رو به همه اتوبوس گفتم : شما دارید از زیارت کی بر میگردید . تو زیارت نامه ها چی ها به آقا گفتید ؟همین زیارت نامه گفتید بابی انت و امی, ولی دروغ گفتید شما نمیتونید نفس رو قربانی کنید ! بابا بی حرمتی تا به کی ! بی غیرتی تا به کی ! چطور اجازه میدید که اینطور در مقابلتون بی حیایی بشه و مردها جلوتون برقصن و زن ها همینطور ! اینقدر شما بی غیرتید ؟ که بدن هاشون رو جلو همه به لرزه در میارن !
درست نباید کاری که نمیشد شد بغضم شکست ! نمیخواستم ضعفم رو ببینن !
با چشم های گریون گفتم شما برای حاجت اومده بودید ولی مگه شما اونی شدید که امام رضا میخواست ؟ بسه من اجازه نمیدم گناه انجام بدید ! خجالت بکشید ...
یکی از خانم هایی که خودش رو برای بقیه مردها نمایش میداد گفت کی گفته خامنه ای گفته ؟
گفتم به آقا چرا ربط میدید؟ مگه مسلمان نیستید ؟ مگه قرآن کتاب شما نیست همون قرآنی که به اون قسم میخورید گفته شده لهو و لعب حرام !
خانم برگشت گفت برو بابا شما حرف نزن ! شماها همون کسانی هستید که میگید صدای زن رو نباید نامحرم بشنوه اونوقت تو راهپیمایی جلو میلیون ها مرد شعار میدید ! چون خامنه ای گفته ...
دیدم این ها دارن همه چیز رو ربط میدن به سیاست ! ساکت بودم ولی خیالم راحت بود نه از رقص خبری و نه از هنگ ! فقط چون اون خانم اون حرف رو زد عده ای اون عقب شروع کردن به شعار : خدا شاه رو رحمت کنده ! زنده باد شاه
بعد که چندتا شعار دادن دیگه ساکت شدن .
تقریبا نیم ساعت بعد دوباره دست جیغ که آقای راننده روشن کن ! شاگرد راننده دست برد که سی دی رو دوباره بزاره ! بلند شدم گفتم حق ندارید روشن کنید ! گفت خانم آخه عقب میگن روشن کنید ! گفتم به خدا قسم اگه روشن کنید اولین پلیس راه شمارو گزارش میکنم و ازشما شکایت میکنم !
شاگر راننده زود نشست سر جاش ! ولی هی پشت دست جیغ که آقای راننده روشن کن !
سرم رو تکیه داده بودم به شیشه ماشین دلم بدجور شکسته بود ! فقط امام زمان رو صدا میزدم از ته دل ! اگه یه مردی بود اینطور نمیشد ! داداشمم نبود
همش میگفتم آقا من از طرف همه معذرت میخوام اینطور شد ببخشید آقا بیا دیگه ! آقا بیا ...
مامان نگران حالم بود !
سرعت ماشین کم شد ...
یکی از خانم ها همونی که به من اون حرف هارو زد گفت اه چقدر راه ما حوصلمون سر رفت !
گفتن بزارید برسیم شمال اون جا دیگه کسی حق نداره کاری کنه کلی حال میکنیم !
گفتم که هر لحظه سرعت ماشین در حال کم شدن بود و راننده با دکمه های ماشین در حال درگیری ! تا اینکه یادم نیست بابا بود یا یه آقایی گفتن چرا با سرعت کم میریم ؟ راننده گفت ماشین عیب پیدا کرده ! نمیدونم از کجاست اصلا دنده ماشین حرکت نمیکنه و برق های ماشین دارن ضعیف عمل میکنن ! تا اینکه ماشین کنار جاده تو بیابون متوقف شد ! نه چراغی نه گرمایی ! هیچی ....
اوضاع بدی بود هوا سرد ! سرخه رو خیلی وقت بود رد کرده بودیم ! زنگ زدن به پلیس راه ! جای بدی بودیم پلیس راه قرار شد اتوبوس بفرسته همه رو تا تهران برسونه ! توی تاریکی راننده رو به همه من رو نشون داد گفت آه این خانم مارو گرفت ! ماشین سالم و تازه بود ...
من تو دلم گفتم من که نه نفرین کردم نه چیزی ! حکمت یه چیز دیگه است !
رفتیم تهران از اونجا سوار اتوبوس دیگه , برگشتیم شهر خودمون !
نه از شمال و آستارا خبری شد نه از حال کردن ها و نه از بی غیرتی !
خدا کاری کرد که مستقیم بیاییم شهرخودمون !شمال رفتن و لب ساحل و آستارا کنسل شد
یکی از خانم ها که اوضاع خوبی از حجاب و رفتار نداشت اومد کنارم ! یکی از همون کسانی بود که شوهرش می رقصید گفت وقتی شما اونطور صحبت کردید و گریه اتون گرفت نمیدونم چرا یاد حضرت معصومه افتادم ! من فکر میکردم شما از اون چادری ها هستید که فقط چادر سر میکنن و هرکاری میکنن ! ولی اشتباه میکردم شما از اون نوع نیستید شما واقعا بر خلاف بقیه اومده بودید زیارت . من خیلی دوست دارم مثل شما باشم , اینطور با ایمان , اینجور محکم تو عقیده باشم ! میشه دعام کنید منم اینجور بشم !
شروع کرد به گریه کردن .... داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم آخه همه من رو به چشم ابن ملجم میدیدن , که نذاشتم حال کنن !
حالا با اون خانم دوست هستم
به هم پیام میدیم !
خواهرم میگفت بانوی گمنام چیکار کردی ؟ گفتم واجب فراموش شده !
جایی از کتاب که گفته شده :
" دوتا فحش هم به خاطر خدا بخورید "


۲۳ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ،۱۵:۳۱
بانــــوی گمنــــام
هو الرحمن الرحیم

یکی یکی صحن هارو داشتیم میگشتیم , قرار بود بریم درب شیخ طبرسی ...
تا اینکه دیدیم نوشته شده " درب  شیخ طبرسی در حال تعمیر میباشد " کلا بسته شده بود
صحن هدایت بودیم در حال بازگشت به باب الجواد , ولی داخل صحن هدایت نمایشگاه کتاب آستان قدس رضوی توجه همه ما رو به خودمون جلب کرد , مامان پیشنهاد داد بریم داخل , مامان قرار بود برای خودش مفاتیح بخره ! ما هم به همین دلیل رفتیم داخل . مفاتیح هارو نگاه کردم اون چیزی که مد نظر مامان (درشت خط و واضح و خط کامپیوتری )باشه نبود ! تا بقیه سرگرم نگاه کردن به کتاب ها بودند رفتم قفسه کتاب هایی که برای حضرت آقا بودند . یادم اومد برنامه سمت خدا حاج آقای ماندگاری گفتند حتما کتاب "واجب فراموش شده " رو بگیرید . هرچی گشتم بین کتاب ها نبود .
+آقا ببخشید من کتاب "واجب فراموش شده " رو میخواستم ولی بین کتاب ها نبود !
خود فروشنده یکی از همکارهایش را می فرستد , نمیدانم از کجا کتاب رو برایم می آورد !
کتاب رو میبینم خوشحال میشم , راستش نمیدونم چرا ذوق کردم ... شاید چون عاشق کتاب هستم .عاشق خواندن کتاب , شاید چون نصف پول هایم همیشه صرف کتاب می شوند , از pdf خواندن متنفرم احساس میکنم همیشه موقع pdf خواندن سرم مثل کوه می شود , خلاصه بگذریم ! مبلغ را میپردازم 3500 تومان ! خوشحالم بالاخره خریدم خیلی وقت دنبالش بودم ! ولی نمیدونستم  با خریدن این کتاب قراره در معرض امتحان بزرگی قرار بگیریم !
دارالحجة شروع کردم به خوندن کل کتاب ...
تا اینکه



دیگه روز آخر رسید و ما سوار اتوبوس شدیم که بر گردیم , تقریبا نیم ساعتی بود که از مشهد خارج شدیم
- آقای راننده حوصلمون سر رفته , همه خوابشون گرفته , بابا یه چیزی بزار تو اون ضبط خوب!
هایدی ! مهستی ! چیزی نداری ؟ (چند نفری از عقب داشتند بلند به راننده میگفتند )
دیدم راننده بدش نمیاد دنبال نوار میگرده !
بلند شدم گفتم توروخدا حرمت نگه دارید , هنوز پنج دقیقه و نیم ساعتی نشده از مشهد خارج شدیم !
همه ساکت شدند !
موقع ناهار که شد راننده نگه داشت برای ناهار , ما هم رفتیم نماز خوندیم  ناهار هم که خوردیم
موقع سوار شدن چندتا خانم که عقب می نشستند اومدن جلو من شروع کردن از قصد بلند حرف زدن:
- بعد ناهار تو ماشین یه حال اساسی میکنیم , به کسی ام ربطی نداره ! کسی حق نداره اعتراض کنه . هرکاری دوست داشته باشیم میکنیم !
خوب که نگاهشون کردم نمیدونم شنیدن یا نه ولی زیر لب گفتم : اگه قراره هرکاری بکنید میرفتید آنکارا چرا اومدید مشهد !
- راستی راننده رو هم راضی کردیم , بعد از ظهر دیگه عشق تو ماشین !
حالم خوب نبود ! احساس میکردم قراره اتفاق بدی بیافته ! همشون چه آقا چه خانم وقتی من رو میدیدند خنده های معنا دار میکردند ! به دلم بد افتاده بود !
توکل به خدا , خدایا به دادم برس نمیدونم قراره اینا چیکار کنن !
شهید برونسی تنهام نزار

ادامه دارد


۱۲ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ،۲۰:۱۶
بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم


نمیدانم از کجا بگویم از لحظاتی بگویم هربار ساعت 20 میشد و تلویزیون شروع به نشان دادن صلوات خاصه و بارگاه منور امام مهربانی ها و شکستن دل  مادر و اشک هایی که سرازیر می شد یا از لحظه ایی بگویم که هربار دلتنگ و دلشکسته میشدم فقط آقارا صدا میزدم

فقط هوای حرم توست که آرامم می کند… چه اعجازی در هوایت نهفته است، ایها الرئوفــــ !

راس میگن اگه امام رضا طلب کنه  همه چی جور میشه .......
با اوضاعی که مامان داره رفتن به مسافرت حتی شهر نزدیک اصلا مقدور نبود ولی مادر است دیگر دلش که پر وا کند از آن طرف امام دعوت کند همه چیز جور می شود , همانطور که زنگ میزنند و میگویند : با توجه به شرایطی که شما گفتید ما نزدیک حرم درست روبه روی باب الجواد مکانی برای شما محیا کردیم که حاج خانم ناراحت و اذیت نشن بتونن برن زیارت !
و تو بارها هی با خود زمزمه میکنی باب الجواد , باب الجواد , باب الجواد
مشــهد،حــرم،ورودی بابــــ الجــوادتان
آقــــا عجیب دلــــــــــــــم گرفته برایتان
قبل تر از همه ماجرها یه روز که داشتم به مامان کمک میکردم دیدم گوشیم پیام اومده به این مضمون:
+ سلام سید جان خوبی ؟ میری راهیان برای خادمی ؟
لطفا زود جوابم رو بده که باید اسم هارو زود بنویسم
و من شوکه از پیامی که اومد برام مات و مبهوت نشسته بودم با اینکه گفته بود زود جواب بده ولی من حالم واقعا بد بود که زود جواب بدم , حال خیلی بدی داشتم اجازه داشتم برم ولی !!!
دوباره گوشی رو به دست گرفتم شروع کردم به جواب دادن :
- سلام زهرا جان , متاسفانه نمیتونم اوضاع مامان رو که میدونی , نمیتونم تنهاشون بزارم , خوش به سعادتتون , التماس دعا


و حالا به حرمت همین مادر , همین خدمت کردن ها و همین دعای خیر او اجازه دادن کنار او و پا به پای او به زیارت امام الرئوف بروم , نتوانستم بروم خادمی , نتوانستم بروم جایی که آسمانی می شوی ولی میتوانم بگویم جایی میروم بهتر از هرجای عالم , دیدار مولایم
بهترین جا , ورودی باب الجواد ...ِ
یکـــ حرفـــ هایی هستند که فقط ِ فقط باید بروی "بابــــ الجواد" ،
کلمه ها را دانه کنی ، دانه های اشک... ،
بکــــــــــــشانی شان دنبال ِ هم ، شبیه یک تسبیح ،
بچرخانی شان توی صورتت...
ذکــــربگیری...
بعد ،انگار که تسبیح پاره بشود ، دانه ها بیایند تا بچکند روی سنگـــ های حرم...
آرام آرام که راه میروی در صحن هایش تا خود را برسانی به دارالحجة ...
و تو با بغض ذکر میگیری
الهی العفو بعلی بن موسی....
و آنوقت باز هم انگار بند ِتسبیح دلت پاره میشود...



+ تنها چیزی که تو این روزهای پایان سال 93 تونسته کمی حالم رو خوب کنه اینه که سر قضیه ای پدر و مادرم هردو بهم گفتن ما از تو خیلی راضی هستیم خیلی ...
آرزوم اینه مهربان پدرم امام زمان و مادرم حضرت زهرا هم ازم راضی باشن

+وقتی جایی میشنیدم کسی داره میره زیارت , جنوب , کربلا یا مشهد و جمکران دلم میخواست وقتی میرفت حرم اصلا برا من تکی به اسم خودم دعا کنه ! اسمم رو پیش آقا بگه ...
حالا که ان شالله قراره خودم برم شروع کردم به نوشتن اسم همه کسانی که این مدت باهام بودن
دلم میخواد اگه عمری بود و جلو پنجره فولاد و دارالحجة بودم اسم تک تک شما بزرگواران رو بگم , نائب الزیاره باشم و دو رکعت نماز به نیابت از شما تو حرم بخونم ...

۱۴ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۶ اسفند ۹۳ ،۲۲:۴۸
بانــــوی گمنــــام