رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...


کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

۱۴ مطلب با موضوع «نماز» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

ظهر که شد ابراهیم گفت من میروم رو پشت بام!
او روی بام یکی از خانه در نزدیکی عراقیا با بلندگو اذان گفت
صدایه رسای ابراهیم در منطقه میپیچید
بیشترین تاثیر اذان ابراهیم بر نیروهای خودمان بود
انها باشنیدن این صدایه ملکوتی قوت قلب می گرفتند
البته ابراهیم همیشه و در همه جا اذان میگفت
آن روز با نوای اذان ابراهیم شلیک توپخانه دشمن شدت گرفت
نمیدانم از چه چیز وحشت داشتتند ؟!
بعضی ها میگفتند ابراهیم الان وقت این کارها نیست ولی او با صلابت
اذان خودش را به پایان رساند
یادم هست در کنار اصغر وصالی بودیم یکی از رزمنده ها اعتراص کرد
و گفت ابراهیم چرا همیشه در هر موقعیتی اذان میگویی حتی زمانی که در محاصره هستیم؟!
آن هم با صدای بلند و در مقابل دشمن ؟!
این سوال در ذهن بسیاری از افرادبود اما شاید جرئت نمیکردند بیان کنند
همه منتظر جواب ماندن
ابراهیم کمی فکرد کرد وچند جمله بیشتر نگفت
تمام افراد جواب خودشان را گرفتند
ابراهیم گفت :"گفت مگه تو کربلا امام حسین ع محاصره نشده بود؟
چرا اذان گفت ودرست در جلوی دشمن نماز خواند!؟
بعد مکثی کرد و گفت : "برای همین اذان ونماز با دشمن می جنگیم "

شهید ابراهیم هادی , کتاب سلام بر ابراهیم 2




* وای
که چقدر صدای اذان شنیدم و چه بیخیال رد شدم
انگار که نه انگار ...

مهربان اربابم
غارت و سیلی و آتش که ندیدیم اما،طعم جاماندن از قافله را فهمیدیم



  • بانــــوی گمنــــام

هو  الرحمن الرحیم

در پایگاه امیدیه بودیم، چند دقیقه ای به اذان صبح مانده بود
علی اکبر را دیدم که بعد از چهار شبانه روز، از منطقه عملیاتی برگشته بود
خستگی شدید در چهره اش آشکار بود
فکر کردم می خواهد استراحت کند و بعد نماز صبح بخواند؛
چون خواب از چشمانش می بارید، ولی برعکس، تا اذان گفتند
جانمازش را پهن کرد و آماده نماز شد
به او گفتم: خسته هستی؛ کمی دراز بکش، بعد نماز بخوان
لبخندی زد و گفت: ما الآن برای همین نماز داریم می جنگیم
وقتی به نماز ایستاد، دیگر آثار خستگی در او نمی دیدم»

شهید حاج علی اکبر رحمانیان




عارف کامل و سالک واصل حضرت آیت الله حاج شیخ حسنعلی آقا نخودکی اصفهانی می فرمود :
در تمام عمرم تنها یک روز نماز صبحم قضا شد ، پسر بچه ای داشتم آن روز از دست رفت ! سحرگاه مرا گفتند : این رنجِ فِقدان را ، به علّت فوت نماز صبح مستحق شده ای ، اینک اگر شبی تهجّدم ترک گردد ، صبح آن شب انتظار بلایی می کشم

پاسداران حریم عشق ، جلد ۴

 سید مرتضی علم الهدی در وصیت خود چنین آورده است : تمام نمازهای واجب مرا که در طول عمرم خوانده ام به نیابت از من دوباره بخوانید.وقتی این سخنان از ایشان نقل شد نزدیکان و اطرافیان شگفت زده شدند و پرسیدند چرا؟! شما که فردی وارسته بودید و اهمیت فوق العاده ای به نماز می دادید، علاقه مند و عاشق نماز بودید و همیشه قبل از فرارسیدن وقت نماز وضو گرفته، آماده می شدید تا وقت نماز فرا رسد، حال چه شد که این گونه وصیت می کنید؟!سید در پاسخ گفت: آری من علاقه مند به نماز بلکه عاشق نماز و راز و نیاز با خالق خود بودم و از راز و نیاز هم لذت فراوان می بردم، از این رو همیشه قبل از فرا رسیدن وقت نماز لحظه شماری می کردم تا وقت نماز برسد و این تکلیف الهی را انجام دهم و به دلیل همین علاقه شدید و لذت از نماز، وصیت می کنم که تمام نمازهای مرا دوباره بخوانید زیرا تصور من این است که شاید نمازهای من صد در صد خالص برای خدا انجام نگرفته باشد بلکه درصدی از آنها به خاطر لذت روحی و معنوی خودم به انجام رسیده باشد! پس همه را قضا کنید چون اگر یک درصد از نماز هم برای غیر خدا انجام گرفته باشد، شایسته درگاه الهی نیست و می ترسم به همین سبب اعمال و راز و نیازهای من مورد پذیرش خدای منان قرار نگیرد


+حالا اگر موقع قضا شدن نماز صبح اتفاقی برایمان نمی افتد از چند حالت خارج نیست
یا اتفاقی می افتد و ما متوجه نمی شویم .. توفیقی سلب میشود . حال عبادت می رود و یا ..‌
و یا اینکه رها شده ایم به حال خود
و چیزی بدتر از این آخری نیست


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

یکی از آشنایان خواب شهید سید احمد پلارک را می‌بینداو از شهید تقاضای شفاعت می‌کند
که شهید پلارک به او می‌گوید:
"من نمی‌توانم شما را شفاعت کنم.
تنها وقتی می‌توانم شما را شفاعت کنم که شما نماز بخوانید و به آن توجه و عنایت داشته باشید.
همچنین زبان‌هایتان را نگه دارید. در غیر اینصورت هیچ کاری از دست من برنمی‌آید."

در منطقه خواستیم از یک رودخانه رد شویم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت:" اگر یک نفر مریض بشود. بهتر از این است که همه مریض شوند." یکی یکی بچه‌ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده بود و پاهایش خونی شده بود


آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده میرویم برای گرفتن انتقام آن سینه  سوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کن تا بتوانیم برای یاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فرمانبرداری به این رهبر و انقلاب عنایت بفرما . خدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضی بفرما و ما را به آنها ملحق بفرما .

قسمتی از وصیت نامه شهید سید احمد پلارک


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

میگفت:
ایشالا یه روز حلب میشه شلمچه,
اردوی راهیان میریم سوریه و محل شهادت همسرامون رو میبینیم...

میگفت:
برامون دعاکنید که توو این راه صبور باشیم...
ماهایی که عزیزترین کسمون همه چیزمون رو توو راه امام حسین دادیم...

میگفت:
اگر یه چیز تو زندگیم باشه که به سبب اون توفیق پیداکردم که
عنوان همسرشهید بگیرم، نماز اول وقته...

سرکار خانم زینب فروتن همسر شهید مدافع حرم روح الله قربانی


یکى از اسراء نمازش که تمام شد، سرباز عراقى صدایش کرد و گفت :

- شماها از نماز خواندن خسته نمى شوید؟
همیشه مى بینم چند نفر در حال نماز هستید، حتى شبها و نیمه شبها، شما خواب ندارید؟
آن برادر با آرامش رو به سرباز عراقى کرد و جواب داد:
 ما به خاطر همین نماز اینجا اسیر شده ایم . نماز همه چیز ماست . نماز نور چشم ماست


امام صادق (ع): «هر که نمازهاى واجب را در اول وقت بخواند و درست ادا کند، فرشته آن را پاک و درخشان به آسمان رساند و آن نماز فریاد زند خدا تو را حفظ کند چنانچه حفظم کردی و تو را به خدا سپارم چنانچه مرا به فرشته‏اى کریم سپردى و هر که بدون عذر بعد از وقتش، آن را بدون دقت و ارتباط معنوی لازم بخواند، فرشته آن را سیاه و تاریک بالا برد و آن نماز فریاد کشد خدا ضایعت کند چنانچه ضایعم کردى و رعایتت نکند چنانچه رعایتم نکردى..
وسائل الشیعة، ج 4، ص 123 و 124

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم


به نماز اول وقت بسیار اهمیت مىداد،
در هر وضعیت و در هر منطقه اى که بود به محض رسیدن وقت نماز، براى اداى فرضیه نماز مهیا میشد.
در منطقه سردشت تردد داشتیم ،
در حالى که جاده ها و محورها از لحاظ امنیتى تضمینى نداشت و
از جهت فعالیت گروهک هاى ضد انقلاب بسیار آلوده بود. موقع نماز شد،
ایشان در همین اوضاى سریع ماشین را نگه داشت و کنار جاده به نماز ایستاد.
پس از شهادتش ، یکى از برادران در عالم رؤیا او را دید که مشغول زیارت خانه ى خداست ،
وعده اى هم دنبالش بودند، پرسیده بود: «شما اینجا چه کاره اید؟!»
گفته بود:
«به خاطر آن نمازهاى اول وقتى که خوانده ام ، در اینجا فرماندهى اینها را به من واگذار کرده اند »

موسسه جهانی سبطین(ع) , شهید مهدی زین الدین
 

 


مرحوم آقا سید علی قاضی (ره) که حضرت امام راحل(ره)
از ایشان به عنوان قهرمان توحید یاد می کردند در پاسخ به این سؤال که:
انسان چگونه می تواند در مقامات معنوی سیر نماید؟
می فرمودند: نماز اول وقت. اگر کسی نماز اول وقت بخواند و به جایی نرسد ، مرا لعنت نماید.
از مرحوم آیت الله بهجت (ره) پرسیدند: نمازی که آقا سید علی قاضی می فرمایند، باید مثل نماز خودشان باشد. فرمودند: خیر، هر کس بر اساس جایگاه خودش اگر نمازش را به وقت بخواند، به جایی می رسد


 

+ سخنرانی همسر شهید عماد مغنیه و مادر شهید عماد مغنیه !
چون کلیپ زیر نویس داره لطفا ماوس روی کلیپ نباشه تا بتونید زیر نویس هارو بخونید
و برای سهولت بیشتر میتونید کلیپ رو از اینجا دانلود کنید +

 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پاهایم درد می کرد. خون از آن جاری بود. اما چون هنوز گرم بود درد نداشتم .
یک دفعه دیدم نور چراغ قوه به صورتم افتاد! چند عراقی از بالای تپه به سراغم آمدند.
سرم را کج کردم . دهانم را باز کردم و خودم را به مردن زدم . عراقی ها بالای سرم آمدند.
منتظر بودم که مرا به رگبار ببندند. چشمانم بسته بود.
یکی از آن ها به شدت دوربینی را که در گردنم بود کشید و بیرون آورد .
دیگری هم لگد محکمی به پهلویم زد. بعد هم راه افتادند و رفتند! مطمئن بودند که من مرده ام.
از طرفی بچه ها وقتی دیده بودند که عراقی ها به سمت من آمدند همه برگشتند.
درد پایم شدت گرفته بود. بدنم می لرزید. زیر لباسم یک نارنجک داشتم آن را در آوردم.
گفتم ضامن را بکشم و خودم را از بین ببرم. اما گفتم نه.
هر چه خواستم خودم را تکان دهم و روی زمین بکشم نشد.
یک باره در آن تاریکی و سرمای آذر ماه و با آن شدت درد به یاد مولایم امام زمان (عج)افتادم
گفتم:« آقا به دادم برس، آقا شما امید ما هستی من گنه کارم اما تنها امیدم شما هستی.»
بعد هم شروع به گریه کردم در آن شرایط همان طور که چشمانم پر از اشک بود احساس کردم
کسی دستم را گرفت و گفت:«بلند شو برویم!»
خوشحال شدم . گفتم:«بچه ها برگشتند.»گفتم:« کی هستی؟»
آن شخص گفت:«شما چه کسی را صدا زدی؟»
آمدم سرم را برگردانم که دیدم نمی توانم ! گردنم سالم بود.اما نتوانستم رویشان را ببینم.
فقط می دیدم که لباس سفید بلندی بر تن دارند.
آقا دستم را از زیر بغل گرفتند و حرکت کردند. عجیب بود.
من روی دو پای شکسته راه می رفتم و هیچ دردی نداشتم! دستم را آقا گرفته بود و راه می رفت.
همین طور که حرکت می کردیم ذوق زده شده بودم . من کنار قطب عالم امکان بودم .
با خوشحالی درباره ی جنگ و انقلاب پرسیدم آقا فرمودند:
« صبر داشته باشید . شما انقلاب کرده اید. ان شاءالله پیروزید.»
از آقا دوباره با اصرار درباره ی انقلاب و جنگ و شهادت سوال کردم
آقا فرمودند:« پیروزی نزدیک است. حالا که اصرار دارید دعای فرج بخوانید.»
خود آقا شروع کردند و من ادامه دادم: الهی عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف اغطاء...
بعد دعای الهم کن لولیک را ادامه دادند.
بعد آقا به ستاره ای اشاره کردند و گفتند:
« این ستاره ی شیفته است که نشانه وقت نماز صبح است و.همین جا بنشین تا نماز صبح بخوانیم.»
بدن و لباس هایم خونی بود.با کمک آقا تیمم کردم.
آقا و مولایم با صدای زیبا و رسا شروع به گفتن اذان کردند.
میخواستم بگویم الان دشمن صدای ما را می شنود اما ساکت شدم.


آقا مرا به نزدیکی مواضع نیروهای خودی بردند. من از دور رضا(گودینی) را دیدم
با چند نفر از بچه ها ایستاده بودند. فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.
رضا به سمت من دوید و بقیه ی بچه ها هم آمدند . همان لحظه آقا دست مرا رها کردند و رفتند.
به محض اینکه بچه ها دور من را گرفتند دوباره درد به سراغم آمد
تشنگی شدیداٌ برمن غلبه کرد و افتادم!
وقتی بچه ها من را بلند کردند داد زدم :« آقا نرو ، آقا نرو ...»
که بچه ها فکر کردند من هذیان می گویم.
بچه ها فوراٌ جلوی دهانم را گرفتند تا عراقی ها صدایم را نشنوند
یکی از بچه ها (سردارشهید ابراهیم هادی) من را بر دوش گرفت و حرکت کرد.
ما هنوز در منطقه ی نفوذ دشمن بودیم.
من با خودم گفتم: « از این ماجرا هیچ حرفی نمی زنم. چطور بگویم؟ چه کسی باور می کند؟!»
بچه ها مرا به بیمارستان سر پل ذهاب رساندند. شب دومی که آنجا بودم خوابم نمی برد.
نیمه های شب احساس کردم کسی وارد اتاق شد.فکر کردم دکتر جراح است.
سلام کرد. آمدم نگاهش کنم که لرزه بر اندامم افتاد! یک باره فهمیدم مولای خوب من است
گفتم:« آقا چرا دوباره زحمت کشیدید و تشریف آوردید. من خوب شدم.ببینید حتی پایم قطع نشده!»
فرمودند:« من اینجا می آیم و سر می زنم.شما هم جریانی که برای خودت پیش آمده به مردم بگو.
بگو تا بدانند اسلام زنده است. خداحافظ.»
با گفتن خداحافظ سرم برگرداندم . دیگر کسی در اتاق نبود.

 تا شهدا , برای مردم بگو/ شهید ماشاءالله عزیزی

و حتما حتما (با تاکید فراوان عرض میکنم ) اینجارو مطالعه کنید و
برای این فرشته زمینی دعا کنید

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

آیت الله حق شناس :
من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم.
به جز بنده وخادم مسجد، این شهید بزرگوار ( احمد علی نیری) هم کلید مسجد را داشت
به محض اینکه در را باز کردم، دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است
دیدم که یک جوانی در حال سجده است اما نه روی زمین !
بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است
جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است
بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید...."

کتاب عارفانه شهید احمد علی نیری



آیت الله حق شناس، در مجلسی که بعد از شهادت احمدعلی داشتند بین دونماز،
سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده و با آهی از حسرت
که در فراق احمد بود، بیان داشتند:
“این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟
به من فرمود: تمام مطالبی که (از برزخ و…) می گویند حق است
از شب اول قبر و سوال و…اما من را بی حساب و کتاب بردند.
رفقا! آیت الله بروجردی حساب و کتاب داشتند.
اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود؟ چه کرد که به اینجا رسید؟!"

کتاب عارفانه شهید احمد علی نیری



یه روز با رفقا رفته بودیم دماوند،یکی از بزرگـتر ها گفت:احمد آقا برو کتری رو آب کن بیار,منم راه افتادم راه زیاد بود،کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رود خانه نزدیک شدم.تا چشمم به رود خانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم، بدنم شروع کرد به لرزیدن، نمیدانستم چه کار کنم.همان جا پشت درخت مخفی شدم , می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم.پشت آن درخت وکنار رودخانه ،چندین دختر جوان مشغول شنا بودند.همان جا خدا را صدا زدم وگفتم خدایا کمکم کن.خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم ،هیچ کس هم متوجه نمیشود.امـــا خدایا من به خاطر تو از این گناه می گذرم.از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچه ها و مشغول درست کردن آتش شدم.خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بود.یادم افتاد حاج آقا حق شناس گفته بود:هرکس برای خدا گریه کند، خداوند اورا خیلی دوست خواهد داشت.گفتم از این به بعد برای خدا گریه میکنم.حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم و اشک میریختم و مناجات میکردم.خیلی با توجه گفتم یا الله , یا الله ,به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همۀ اطراف شنیده میشد.به اطرافم نگاه کردم، صدا از همۀ سنگریزه های بیابان و درخت ها وکوه ها می آمد! همه میگفتند: سبوح القدوس و رب الملائکة و الروح....
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﮔﺮ "ﻧﻤﺎﺯ " ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻔﺮ، ﺫﻭﻕ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺶ !
ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﮐﻌﺖ ﺁﺧﺮﺵ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﮐﯿﻒ ﻧﺪﺍﺷﺖ !
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﭘﺎﻧﺘﻮﻣﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺩﺭﺱ ﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯﻣﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ،ﮐﻪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﻃﻼﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻠﻖ ﺍﯾﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﮑﺮ !!
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺗﺮﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻓﻼﻥ ﻫﻤﮑﺎﺭ !
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺴﺎﺏ !!
ﻧﻪ
ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ "ﻧﻤﺎﺯ " ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ، ﯾﮏ "ﮐﺎﺭﻭﺍﺵ ﻗﻮﯼ " ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﺴﺖ
ﺍﺯ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﻟﮑﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﭘﻠﺸﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ.
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ، ﻣﯽ ﺷﺪ " ﮐﯿﻤﯿﺎ " ﻭ ﻣﺲ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻃﻼ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯﻣﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﭘﻞ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻩ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺍﺭﻭ، ﻣﯽ ﺷﺪﻣﺮﻫﻢ،
ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺭﻣﺎﻥ،ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﺎﻩ ﮐﻠﯿﺪ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﻣﯿﻌﺎﺩﮔﺎﻩ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ....
ﺧﺪﺍﯾﺎ ! ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺳﺨﺎﻭﺩﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﻨﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭی ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﮐنی
ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻢ"ﻧﻤﺎﺯ " ﺷﻮﺩ .... ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ !



زمستان است و این عکس یادآوری بزرگمردانی است که در جبهه های غرب دلیرانه ایستادند و مقاومت کردند. نه گرمای تابستان و نه سرمای زمستان پای اراده شان را نلرزاند. هنوز بعد از سالها حتی با دیدن این تصویر هم می توان اخلاص و ایمانشان را حس نمود

+ صبح زیر بارش برف وقتی که درهای رحمت الهی باز ....
بعد از سلامتی و تعجیل فرج آقا , برای نمازهایی که خوندم دعا کردم

صــــدا زدند!
او ظهـــــور کرده است و بسوی قدس راهی!
نمی آیی؟
گفتم چــــرا
ولی بعد از قضای نمــــازهای نخوانده ام
و بعد ادای حق الناســی که گردنم است
و بعد از....

آیا خجالت کشیدن بلد هستم؟!

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

از آن روز کار من با آقا مهدی شروع شد که برویم شناسایی برای پاکسازی منطقه
یکبار منتظر هلی‌کوپتر بودیم که نتوانست بیاید، بچه‌ها من و آقا مهدی را بردند گذاشتند جلوی لشگر ۶۴ ارومیه
هلی‌کوپترها آنجا بودند, اذان ظهر رسیدیم
آقا مهدی گفت: "برویم اول داخل ثواب شویم."
رفتیم وضو گرفتیم. گفتم: "برو جلو آقا مهدی، بگذار نمازم جلا پیدا کند!"
گفت: "نداشتیم آ. برو فرادا بخوان."
گفتم: "می‌گویند جماعت ثوابش بیشتر است."
برگشتنا از آنجا تا محل هلی‌کوپترها یک دور "مرگ بر آمریکا" گفت
گفت: "آقای مشگینی گفتن ثواب گفتن مرگ بر آمریکا کمتر از نماز نیست."

به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۸۱ - ۷۹

+


+پنجاه سال پیش زمانی که امام خمینی شعار مرگ بر آمریکا را بر زبان ها جاری کردند نه به دولت آمریکا نظر داشتند و نه به ملت آمریکا .مرگ بر امریکا شعاری سیاسی نیست بلکه تاکید بر یک افق تمدنی هستش مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر اقتصاد زالو صفت کاپیتالیستی، یعنی مرگ بر نژاد پرستی و برده داری مدرن، یعنی مرگ بر مک دونالد و اصالت لذت، یعنی مرگ بر شرکت های چند ملیتی اسلحه سازی، یعنی مرگ بر تجارت برده های جنسی، یعنی مرگ بر بزرگ ترین دارنده بمب هسته ای، یعنی مرگ بر ارعاب و تفرعن، یعنی مرگ بر هالیوود و والت دیسنی و امپراطوری دروغ، یعنی مرگ بر سبک زندگی غربی ...
امام به خوبی می دانستند کسیکه به آمریکا کافر نباشد ایمان به خدا نخواهد داشت:
فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله... یعنی اول نفی و کفر به بت و طاغوت
امریکا از ما فاصله جغرافیایی ندارد. گاهی در متن و بطن خودمان هم آمریکایی هستیم
کسیکه تجلی شیطنت و کفر را باادب و متمدن می بیند، کفر به طاغوت ندارد

+رمی جمرات و پرتاب هفت سنگریزه به سمت یک ستون سنگی انگار کار بیهوده ای  اما خداوند متعال بدون این عمل حج را و طواف خانه اش را نمی پذیرد
عبد باید نشان بده از شیطان متنفره وگرنه محبتش به خدا دروغی بیش نیست
امام فرمودند همین شعار مرگ بر آمریکا برای آنها مرگ میاورد



  • بانــــوی گمنــــام


خوب نگاه میکنم , خوب می شنوم :

وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ , أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ , فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ,
ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ 
وَقَلِیلٌ مِنَ الآخِرِینَ , عَلَى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ , مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ




دلم می رود . پروا میکند سمت معتکفین :
انگار چشمها منتظر یک تلنگرند و انگار اشک منتظر است از چشمها بجوشند
چه ضجه ها و چه ناله های جانسوزی که این شبها از بچه ها شنیده نمی شود
قلب خیلی رقیق می شود و یک ظرفیت پذیرش معنویات
حقیقت اینست که زندگیهایمان آنقدر شلوغ و پلوغ شده که خودمان را در زندگی هایمان گم کردیم
در اعتکاف فطرتت را می یابی. همان آدمی که نمازهایش مثل نوک زدن کلاغ به زمین تند وتند بود، اینجا چه نمازی دارد.
حال مناجاتی که می خواستی و شاید نمی یافتی
چقدر سجده در اعتکاف می چسبد الهی انا عبدک وابن عبدک و . . .
اصلا آن جا میروی برای تمرین , برای سربازی برای عبد بودن
سه روز تمرین زهد، زندگی فقط با یک ساک که تازه نصفش هم زیادی است
سه روز تمرین فقط با تو بودن، بدون موبایل و تلویزیون و اینترنت و … ، بدون همه فقط با تو
سه روز تمرین دوری از شبه حیوان بودن، کم خوردن ، کم خوابیدن، کم سخن گفتن،
سه روز تمرین زنده بودن دل…
سه روز استشمام بوی بهشت در همین دنیا، سه روز زندگی خارج از جهنم گناه
خوش به حال اونهایی که توفیق حضور دارند.اما من وا مانده این عالم خاکی باز هم جا ماندم .
میخانه را نبستند جام مرا شکستندبه خودم میگم اگه توفیق حاصل نشد برای من روسیاه ،
معلومه همتم کم بوده و لیاقت نداشتم و الا در میخانه که باز است و لیکن عاشق صادق نیاز است.
من کجا و خوبان عالم کجا .
خدایا دست ما را هم بگیر تا اینقدر در جا نزنیم …

+ اگر از امشب می روید اعتکاف دیگر برنگردید! یعنی بمانید برای همیشه با خدا...

+ راستی معتکف یعنی شهید هنوز که هنوز است عند ربهم یرزقون



  • بانــــوی گمنــــام