رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

عشق یعنی به تو رسیدن

۴۷ مطلب با موضوع «همین نزدیکی ها» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

انَّ الَّذینَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا فَلا خَوفٌ عَلَیهِم وَلا هُم یَحزَنونَ﴾ الأحقاف: ١٣

راه را باید رفت،
ثبات قدم و استقامت یعنى همین؛ اینکه همه‌ى توجّهت به مقصد باشد و هیچ عاملى و هیچ مانعى نتواند تو را از مسیر منحرف یا در میانه‌ى راه متوقّف کند 
راه را باید رفت تا به مقصد رسید.. شیاطین دست به دست هم داده‌اند تا تو را از رفتن پشیمان کنند؛ نفْس هم بدش نمى‌آید با هزار عذر و بهانه‌ى به ظاهر منطقى و قابل قبول با شیطان همنوا شود
 اما دوست، از مقصد تو را مى‌خواند و راه را باید رفت..
براى رسیدن به دوست باید سختى راه را به جان بخرى.. پس تعلل نکن؛
 حتى اگر مَرکب طىّ طریقت را زدند، حتى اگر کسى در این مسیر تو را همراهى نکرد، حتى اگر از زمین و آسمان گلوله ریختند، راه را ادامه بده..
لنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادب، سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب.
. پایان این راه، شهادت است..

 

 
خبرنگار:خوشحالی اخوی،عملیات دیشب چطور بود؟
رزمنده:خیلی خوب شد
خبرنگار:حالت چطوره؟
رزمنده:خیلی خوبه،اول شب [دستم]قطع شده از مچ ولی با این [دستم]جنگیدم


راه ... میدانید رفقا
هنوز قدم اول که میگذاریم شروع میکنیم غر زدن ! دلمان هم که میگیرد واویلا 
چقدر شروع کردیم چت کردن یا تلفن رو برداشتیم از زمین و زمان گله کردیم ؟!
چقدر آه کشیدیم!
چقدر عصبانیتمان رو سر پدر و مادر خالی کردیم 
هنوز راه نرفته اینیم ؟!ادعایمان گوش عالم و آدم را کر کرده !

امشب شب جمعه ست 
شهدا میشود امشب کنار ارباب مرا نشان دهید بگید فلانی خیلی سخت تلاش میکند ولی خیلی زمین میخورد , ارباب می شود دعایش کنید و دستش را بگیرید 
میخواهد آدم شود ... عبد شود ... همین ...

 
  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پست در وبلاگ , ایسنستاگرام , تلگرا و .... به اشتراک میگذارم قربه الی الله

خدایا پناه میبرم....

از لایک غیر ضرور دیگران

از کامنت احسنت و... دیگران

از بازدید بالا پیج

از اینکه بخوام کسی رو فالو کنم به شرطی که بخواد منو فالو کنه

از اینکه چون همه درباره فلان موضوعمظلب میذارن پس منم بذارم

از اینکه آبروی مردم رو ببرم

از اینکه دل کسی رو بشکنم

از اینکه به کسی تهمت بزنم 

از اینکه برای سرگرمی پست بذارم

از اینکه پست گناه کسی رو لایک کنم

از اینکه کامنت غیر ضروری زیر پست نامحرم بذارم

از اینکه پیج شخصی نامحرم فالو کنم

از اینکه دایرکت نامحرم برم

از اینکه بدون هدف پست بذارم

از اینکه عکسهای شخصی بذارم تو پیج عمومی خودم که خدایی نکرده دل کسی بلرزه و....

از اینکه فحاشی کنم

از اینکه تجسس کنم تو زندگی مردم

از اینکه......


خدایا من نگاه تو رو میخوام

خدایا تُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ تویی 

پس بی خیال فلان پیج پر طرفدار  

من طرفداری تو رو میخوام

طرفداری تو برای من بسه

خدایا غلط کردم اگه لایک چند تا بنده تو من رو از تو جدا میکنه و کرده

خدایا من رو از اسارت لایک و کامنت و فالو و.... در بیار

خدایا توفیق بده اگه خواستم تو فضای مجازی کاری کنم فقط و فقط بخاطر تو باشه 

اعوذ بالله من نفسی...





  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم


هرکس به موقع اش 
میرود ....




میدانی 
باید تمام چراغ‌ها را خاموش کنی و فیلم زنده‌گی‌ات را بگذاری 
و بعد اسلوموشنش کنی و تکه‌تکه و با دقت نگاه کنی
 باید بفهمی چه اشتباهی کردی که رسیده‌ای این‌جا
باید بفهمی چه خیالی از سرت گذشته که پرت شده‌ای این‌جا 
و باید ببنی که در جریان نفس کشیدن‌هایت چه بلایی سر خودت آورده‌ای
 که دیگر شش‌هایت مزه‌ی هوای خوب را نمی‌چشد
 باید برگردی و دوباره ببینی همه چیز را
دیر می‌شود روزی که دیگر هیچ فایده‌ای ندارد


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم


همش فیلم بود!
داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
پشت دوربین هم جناب سیروس مقدم اشاره میکرد کات !!!
همه عوامل فیلم کنار هم چایی میخوردن
 لگد هم اصلاً نخوردن
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود!
اما واقعیت ماجرا میدونید کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود،
اون جایی که محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
و این بسیجی خمینی مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد
و مرگ و به سخره گرفته بود!
واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت،
که بعضی ها، تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر شهید حججی پرسید که
وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند
خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید
که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی
سر همسرشون رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل
تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه شهید بلباسی پرسید
که از نوزادی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید
که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید
که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!


صحنه های پایتخت همش الکی بود!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری بازی کردند
که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا
فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و
جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
اینا همش فیلم بود رفقا
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!
اگه نبودن مدافعان حرم!
لباس ناموس خیلی از این روشنفکر ها سر کلاشینکف بود!


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

تمام شد
یک سال دیگر هم از زندگی ام ضدربدر به رویش دید
چقدر وقت دارم برای جبران
چقدر وقت دارم برای خوب بودن
چقدر وقت دارم برای عبد بودن
معلوم نیست
فقط آنچه معلوم است کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنا تُرْجَعُونَ
اما اینکه من به کجا رسیدم و چقدر در مقام عبد بودن موفق بودم
باید بگویم هیچ ....
دوییدم قول داده بودم ... قولی که هر سال شب تولد به خدا میدهم
ولی خراب میکردم
دوباره میدوییدم
خوب که نگاه میکنم فقط در حال دوییدن و زمین خوردن بودم
شناسنامه ام را باز میکنم تاریخ تولد 12/12
دوازده
دوازده
چقدر امام زمانم را در این سال و سال ها رنجاندم !!!
بارها به اطرافیان میگویم شب تولدم شب سال خمسی من !
شب حساب و کتاب سالانه
آخر صفحه را نگاه میکنم چقدر وقت هست برای جبران ؟!

برای رسیدن به جمله ای که
شهید حججی گفتن "
جوری زندگی کن که خدا عاشقت بشه"



* ته ته حرفهایم چند جمله سمت چپ وبلاگ است

می شود خواهش کنم به رسم رفاقت ... یا اصلا بگویم به رسم مرام و معرفتان
قسمتان بدهم به حضرت زهرا دعایم کنید عاقبتم ختم به شهادت بشود
از آن شهادت های زیبای حضرت زهرا پسند
لابد با خود فکر میکنید دختر تورا چه به شهادت
نه خوب نگاه کنید من نیز در عرصه جهادم
خدمت و کنیزی خانواده
حجابم
علمم
حضور موثر در اجتماع
حتی حضور در صحنه های پر از مین گذاری دنیای مجازی
ایمانم
دعا کنید آنقدر خوب در جهاد اکبر شهد شهادت را بچشم تا جسم خاکی بتواند در راه ولایت
و اسلام و قرآن , زیبا در خون غوطه ور شود
دعا کنید

اسمش را التماس میگذارید یا هرچی !بدانید محتاج به دعای مستجاب شما هستم

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

نمیدانم کدام شهر هستید و کدام استان
ولی اینجا هر بار استرس و دلتنگی یقه آدم را میگیرد
شاید جناب عباس زاده بهتر متوجه بشن وضعیت اینجارو
چه از لحاظ موقعیت جغرافیایی چه امنیتی
استرس رفتن عزیزان به مناطق و یا احتمال درگیری و دلتنگی
برای اینکه چه خوب میخرن مزد زندگی را
.
.
مثل همیشه تو گروه 7 نفره دوستان جمع
از دلتنگی نبود همسرانشون میگن و کلی نگرانی ای دیگه
البته گاهی بحث رو میکشیم سمت شوخی که جو خوب بشه
اون یکی دو نفر از اون حال و هوا بیان بیرون
ولی وقتی خبر از شهید میارن شوخی ها بی فایده ست +

تا اینکه اتفاق بزرگتر برای هموطنامون در پایتخت بیفته نمیشه ساکت نشست
شمارو نمیدونم
ولی من هربار میمیرم و زنده میشم چه بلایی سر برادرای بسیجی و نظامی می افته
و در عجبم چطور بقیه راحتن
شب شهادت حضرت زهرا غم مصیبت مادر
ولی امسال
کلیپ ها و خبرهای فوری که با ماشین از رو ..... چاقو و ....
نمیشد ...
اینبار باز به دوستم پیام دادم ولی آروم نشدم
اشتباه متوجه نشید نترسیدم فقط پرپر شدن برادرام .... یا زینب ...
فقط لحظه ای خودتون رو فرض کنید ... خواهر و مادر
تنها جایی که تونستم خودم رو جمع و جور کنم
باز توسل به ساحت مقدس امام زمان (عج ) بود



امتحانات سختی ...
همش میگم خدا کنه ان شالله فدایی ولایت بشیم
چه خوب شب شهادت حضرت زهرا مزد شهادت گرفتن برادرانمون


چه خوب گفت ما توی کوچه باشیم
ولایت سیلی بخورد؟
هیهات..


چون تمام اون شب جلو چشم صورت شهید محمدحسین حدادیان اصلا نتونستم منظورم رو خوب برسونم ببخشید

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

امروز شهرمون توفیق داشتیم دعای ندبه در محضر عالم بزرگوار حاج آقای عالی باشیم
جمله ای گفتن که از وقتی اومدم بهم ریختم
اومدیم دعای ندبه تو چشم آقا هستیم ولی چیکار کردیم که تو دل آقا هم باشیم
ما العیاذ بالله موقع مریضی , مشکلات آقارو یاد میکنیم
اصلا ما همیشه از امام زمان طلبکاریم
میگیم تا حاجاتمون رو ندید نه من نه شما (پناه بر خدا )
رفاقت نکردیم با آقا ! اگه هم بوده ظاهری
اهالی رفاقت با شهدا شمارو نمیدونم
هر روز داره عمرم میگذره من برای امام زمان هیچ کاری نکردم
نه دغدغه ظهور داشتم
نه چیزی شاید شاهکارم فقط جمله اللهم عجل لولیک الفرج بود
من واقعا شرمسارم
امروز هین سخنرانی روایتی رو گفتن از داماد مرحوم علامه امینی
خواستم کلش رو بنویسم گفتم از حوصله اتون خارج میشه
میزارم خودتون گوش کنید
بعد اینجا تو نظرات بگید چه حالی داشتید



دریافت


پ.ن
بغض میکنم
همیشه به مردم کوفه گفتم چطور تونستن ولی خودم با امامم همین کارو دارم میکنم
همیشه گفتم چطور اون عرب جاهل و زغال بر سر پیامبر ریخت یا سیلی زدن بر آن صورت ماه
در حالی من با هر اعمالم و گناهم روزی چند بار سیلی بر امام زمان میزنم (پناه بر خدا )
منی که با نمازهایی که نمیخونم و یا دست و پا شکسته ...
هر پنج وعده سر نمازم رو میزنم روی نیزه ها
میدونم قبل اینکه حرف بزنم آقا میشنون ولی ! شروع میکنم غیبت و دروغ و سخن چینی و رسوا کردن
میدونم همیشه آقا دعام میکنن و از احوالم آگاه هستن ولی همیشه طلبکارم
العیاذبالله آقارو نوکری کردیم برای خواسته های خودمون
حالا اینجاشو بگم
با همه بد بودنم باز آقا دستم رو میگیرن میبرن مجلس جدشون امام حسین و مادرشون حضرت زهرا
.
.
.
آخ که چقدر پرو و وقیح هستم

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

اهل کتاب بود , عاشق همین اخلاقش بودم
کتاب های رمان بزرگترین نوسندگان دنیارو میخرید ! کلی کتاب های علمی , جغرافیایی و تاریخی
پول تو جیبی هاش فقط برای کتاب خرج میشد
دختر آروم و مودب
با اختلاف ظاهری که داشتیم ولی شدید به هم احترام میزاشتیم و بهم علاقه داشتیم
تاریخ تولدش رو میدونستم قرار بود جشن کوچیکی با دوستاش بگیره
یکی براش عطر خریده بود یکی لباس
"سلام بر ابراهیم " رو کادو کردم دادم با یه نامه کوچولو!
" امیدوارم آقا ابراهیم تو تمام لحظه های سخت مواظبت باشه و همیشه آروم و شاد باشی و خوشبخت "
یک هفته بعد !
وای این چه کتابی بود ! احساس میکنم این آقا ابراهیم رو میشناسم ! نمیدونم عجب باهاش انس
پیدا کردم احساس میکنم هرجا هستم هرکاری میکنم باهامه
دوست دارم به دنیاشون نزدیک بشم
دوست دارم مثل اونا بشم
خیلی با شور و حرارت میگفت !
ترسیدم این شور و حرارت بخوابه
گفتم کمی آرومتر ...
امروز بهت یه کتاب دیگه میدم بخونی
" رویای نیمه شب "
یک هفته بعد !
تو با من چیکار کردی سیده جان ! یعنی امام زمان همیشه با من و مراقبمه !
چرا من فراموششون کردم .... چرا اصلا این مدت من این چیزها رو نمیدونستم
یکی دوماه بعد !
(آقا ابراهیم رومو زمین ننداخت .... حرم امام رضا چادری شده بود )
الان خادم شهدا هستند !و گمنام تو کار جهادی و پخش کتاب برای مناطق محروم
فقط هربار میبینتم میگه یعنی امام زمان من رو میبخشن تو گذشته خیلی دلشون رو شکوندم !

* نکته اینکه ایشون اگه خوب تغییر کردن من هیچکاره بودم نه نصیحت کردم نه چیزی
عنایت خود امام زمان بود





شخص دوم

همه کتاب های شهدارو خونده بود
تا میگفتم کتاب .... میگفت عهه خوندم ! عاشق این شهیدم
تلگرام و اینستاگرام و وبلاگ  زده بود با چهره های مختلفش برای حجاب کار میکرد
نامحرمان دنیای مجازی برایش به به مینوشتن
کلی از شهید ابراهیم هادی مطلب مینوشت
کلی روی کیف هایش پیکسل شهدا بود
عاشق ریش و تسبح پسرهای دنیای مجازی ! میگفت شبیه شهدا هستند
آمده بود دعوت کند برای عروسی !
گفتم میدونی که من عروسی موسیقی باشه نمیام
گفت شرمنده پس چون بزن و برقص داره
نتونستم خودمو نگه دارم گفتم قرار بود مثل شهدا باشیم که
گفت همیشه موقعیت ها یه جور نمیشه که !
 

اسم و رسم شهدارو خوندن خیلی راحته ! حتی ظاهرمون رو مثل شهدا کنیم
مهم این بود
با رسم شهدا قلب و عملمون رو برای خدا و امام زمان کنیم


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

در یکی از شب های سرد زمستانی
ساعت های ۲ یا ۳ نیمه شب، به دیدارش رفتم
گوشه های اتاق کارش، پتویی دور خودش پیچیده بود و
از سرمای شب های کویر بر خود می لرزید
نگاهی به بخاری کردم. پر از نفت بود ولی خاموش بود

«علی جان! هوا سرده و تو هنوز این جایی؟ چرا بخاری را خاموش کردی؟»

«بخاری را روشن نمی کنم چون ساعت کاری من تمام شده
الان هم چون کاری نمی کنم، برای همین هم نباید از اموال بیت المال استفاده کنم
کارهای شخصی از وظایف کاری جداست

شهید علی یغمایی




+در اکثر سخنرانى هاى خود، پیرمرد سالخورده اى را مى دیدم که چهره شکسته او نشان دهنده مسائل بسیار مهمى بود! یک روز در کنار او نشستم و از او خواهش کردم قسمتى از حقایقى که در مدت حیات خویش آموخته برایم بازگو کند. پاسخ داد نزدیک به صد سال عمر دارم، شصت سال قبل وجه مختصرى فراهم کردم و به زیارت عتبات مشرف شدم. سه ماه بنا داشتم در نجف اشرف بمانم، پولم تمام شده بود، با خود وسایل پینه دوزى همراه داشتم، به مغازه دارى در بازار نجف گفتم: اجازه بده در کنار مغازه ات مدتى مشغول کسب باشم، با خوشرویى پذیرفت. چند روزى گذشت، بین من و صاحب مغازه دوستى گرمى برقرار شد، روزى از او پرسیدم: نکته مهمى که در مدت عمرت بیاد دارى برایم بگو، گفت: دوستى داشتم کامل و جامع، با یکدیگر بنا گذاشتیم هر یک زودتر از دنیا رفت، به خواب دیگرى بیاید و از اوضاع برزخ خبرى بدهد. او زودتر از دنیا رفت. شبى او را به خواب دیدم، در حالى که از چهره او رنج و ناراحتى مى بارید، سبب پرسیدم، گفت: یک بار به قصابى محل رفتم و چند لاشه گوشت او را با دست ارزیابى کردم، هیچ قسمتى را نپسندیدم، بدون این که به صاحب مغازه بگویم از چربى گوشت مغازه ات به دستم رسیده از مغازه بیرون رفتم. اکنون در برزخ ناراحت آن مقدار چربى منتقل شده به دستم هستم، از تو میخواهم دوستى خود را با رضایت گرفتن از قصاب، در حق من کامل کنى.
مرحوم علامه مجلسى(ره) از شهید اول از احمد بن ابى الجوزى نقل میکند که: آرزو داشتم در عالم خواب ابوسلیمان دارانى را که از عباد و زهاد بود ببینم، پس از گذشت یکسال از فوتش او را دیدم و گفتم: خداوند با تو چه معامله کرد؟ گفت: اى احمد! وقتى در دنیا بودم بار شترى را دیدم، یک چوب کوچک به اندازه خلال از آن گرفتم، نمى دانم با آن خلال کردم یا دور افکندم، اکنون یکسال است که مبتلا به سختى حساب آن هستم


حاج شیخ حسین انصاریان

شب عاشورا امام حسین ع به یارانش فرمود: هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود
او به جهانیان فهماند که حتی کشته شدن در کربلا هم از بین برنده حق الناس نیست
در عجبم از کسانی که هزاران گناه میکنند و معتقدند یک قطره اشک بر حسین ضامن بهشت است
“شهید چمران”


*این پست های این روزهای من رو میبینید ؟ با بیچارگی نوشتم و مینویسم
این کلیپ رو هم دیدید ؟ حال و احوال این شب های من در درگاه خداست !
حالم خراب چون ....
نشستم دست روی دست گذاشتم خوش میگذرونم تو این دنیا با کلی گناه !
ادعامم گوش عالم و آدم رو کر کرده
کی عمل میکنم پس ؟! کی جبران میکنم این همه گند رو
از وقتی که یادمه به خدا قول دادم
وقت عمل که رسیده جا زدم
خدایا این بنده ات از خوبی و مهربونیت فقط تا بلده سو استفاده کرده
کی قراره بنده بشم و شیعه واقعی مولا بشم !
چرا نمیفهمی بانوی گمنام امسال شب های قدر هم بهت مهلت دادن توروخدا ! بیدار شو


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

سپیده صبح بود که دشمن با صدها تانک و نیروهای تازه نفس شروع به تک کرد
۴۸ ساعت با دشمن درگیر بودیم تا اینکه
نیروهای کمکی که از برادران اصفهانی بودند جایگزین ما شدند
بعد از ۴۸ ساعت درگیری خسته و گرسنه حدود نیمه شب بود که به اردوگاه رسیدیم
بنابراین از غذا و شام وحتی یک تکه نان هم خبری نبود
به جز یک جعبه خرما که آن را به معاون فرمانده که از همه ما خسته‌تر بود،دادند.
فرمانده تیپ، برادر «چلوی»‌، شهید شده بود. معاون فرمانده همگی ما را که
حدود ۱۴۰ یا ۱۵۰ نفر بودیم به خط کرد و گفت:‌
برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و
آنهایی که می‌توانند، تا فردا صبح تحمل کنند
خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و
تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید
می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده
به معاون فرمانده داد
همگی خسته و گرسنه و به یاد دوستان و همسنگران خود که در این عملیات با زبان روز
ه به کاروان شهدا، مجروحان و اسرا پیوسته بودند دعا و گریه کردیم

خاطرات مردان خدا در ماه خدا, مشرق



آیت الله ذوالقدر از علمای اهل زنجان ،می فرمود:
جوانی بود بسیار متشرع به حسب ظاهر و من هم برای او التماس دعا می کردم
و به استجابت دعایش امیدداشتم ؛
یومی از ایام موقعی آمد که در سن کم به حال احتضار افتاد و من رفتم تا به او شهادت را القا کنم .
سربالینش نشستم و گفتم اشهدت را بگو  و شروع کردم به گفتن شهادتین و او تکرار میکرد تا اینکه شهادت بر ولایت حضرت امیرعلیه السلام دادم تا تکرار کند ولی نگفت!!!
 و چون چندبار تکرار کردم و نگفت برخاستم و رفتم و متاسف شدم
از این که چه کسی را ما قبول داشتیم و التماس دعا میکردیم!
بعد از مدتی فهمیدم او نمرده و به حیات طبیعی برگشته و دوستان اصرار کردند تا برای دیدنش بروم و من امتناع میکردم تا اینکه پذیرفتم و رفتم! تا رسیدم خودش گفت دلیل اینکه شهادت ولایت بر زبانم جاری نشد این بود که تعلق و علاقه خاصی به یک دست فنجان که تازه خریده بودم داشتم و محبتش در دلم بود تا می آمدم شهادت را بدهم شیطان جلوی چشمانم ظاهرمیگشت و میگفت اگر تکرار کنی این هارا میشکنم واین علاقه و محبت دنیا ولو در این
اندازه مرا از شهادتین باز داشت
 محبت دنیا از امراض قلبیه هست که بسیار حائزاهمیت است

پای درس و سخنرانی استاد سلامتی

* داشتم فکر میکردم با خودم ! به دونه دونه وابستگی ها و محبت های دنیایی
تا چند سالگی همینطور باید ادامه بدم !
کی عوض میشم پس
رمضان امسال هم مهلت دادن بهم
ولی من خیلی پروتر از این حرفام انگار


  • بانــــوی گمنــــام