هو الرحمن الرحیم
شهیدی
بود که همیشه ذکرش این بود:
یابن
الزهرا
یا
بیا یک نگاهی به من کن
یا
به دستت ما در کفن کن .
از
بس این شهید به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) علاقه داشته است.
بعد
به دوست روحانی خود وصیت می کنداگر من شهید
شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو سخنرانی کنی
آن
روحانی می گوید ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند
پیش پدر و
مادر آمدم گفتم این شهید چنین وصیتی کرده است آیا من می توانم در مجلس ختم او سخنرانی
کنم؟
آنان
اجازه دادند
در مجلس سخنرانی کردم بعد گفتم ذکر شهید
این بوده است :
یا بن الزهرا
یا
بیا یک نگاهی به من کن
یا
به دستت مرا در کفن کن
وقتی این جمله را گفتم ، یک نفر بلند شد و شروع کرد فریاد زدن . وقتی آرام شد
گفت:
من غسال هستم دیشب آخرهای شب به من گفتند یکی از شهدا فردا باید تشییع شود
و
چون پشت جبهه شهید شده است باید او را غسل دهی
وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم دیدم یک شخص
بزرگواری وارد شد گفت:
برو بیرون من خودم باید این شهید را کفن کنم.
من رفتم . در وسط راه با خود گفتم این شخص که بود و چرا مرا بیرون کرد .
با
عجله برگشتم و دیدم این شهید کفن شده و تمام فضای این ساختمان غسال خانه بوی عطر گرفته
بود.
از دیشب نمی دانستم رمز این جریان چه بود و آن
آقا که بود ؛ اما حالا فهمیدم
به نقل از نگارنده کتاب میر مهر(حجه الاسلام سید مسعود پورآقایی) صفحه117
+ هر چه زمان می گذرد،مردمان زمین افسرده تر می شوند!!!
این خاصیت دلبستگی به زمـــــان است…
خوشا بحـــال آنان که؛ به جای زمـــان،
به صاحــــب الزمــــان دل بسته اند…
ممنون