رفاقت به سبک شهید

()

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

بایگانی

هو الرحمن الرحیم


به نماز اول وقت بسیار اهمیت مىداد،
در هر وضعیت و در هر منطقه اى که بود به محض رسیدن وقت نماز، براى اداى فرضیه نماز مهیا میشد.
در منطقه سردشت تردد داشتیم ،
در حالى که جاده ها و محورها از لحاظ امنیتى تضمینى نداشت و
از جهت فعالیت گروهک هاى ضد انقلاب بسیار آلوده بود. موقع نماز شد،
ایشان در همین اوضاى سریع ماشین را نگه داشت و کنار جاده به نماز ایستاد.
پس از شهادتش ، یکى از برادران در عالم رؤیا او را دید که مشغول زیارت خانه ى خداست ،
وعده اى هم دنبالش بودند، پرسیده بود: «شما اینجا چه کاره اید؟!»
گفته بود:
«به خاطر آن نمازهاى اول وقتى که خوانده ام ، در اینجا فرماندهى اینها را به من واگذار کرده اند »

موسسه جهانی سبطین(ع) , شهید مهدی زین الدین
 

 


مرحوم آقا سید علی قاضی (ره) که حضرت امام راحل(ره)
از ایشان به عنوان قهرمان توحید یاد می کردند در پاسخ به این سؤال که:
انسان چگونه می تواند در مقامات معنوی سیر نماید؟
می فرمودند: نماز اول وقت. اگر کسی نماز اول وقت بخواند و به جایی نرسد ، مرا لعنت نماید.
از مرحوم آیت الله بهجت (ره) پرسیدند: نمازی که آقا سید علی قاضی می فرمایند، باید مثل نماز خودشان باشد. فرمودند: خیر، هر کس بر اساس جایگاه خودش اگر نمازش را به وقت بخواند، به جایی می رسد


 

+ سخنرانی همسر شهید عماد مغنیه و مادر شهید عماد مغنیه !
چون کلیپ زیر نویس داره لطفا ماوس روی کلیپ نباشه تا بتونید زیر نویس هارو بخونید
و برای سهولت بیشتر میتونید کلیپ رو از اینجا دانلود کنید +

 

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پاهایم درد می کرد. خون از آن جاری بود. اما چون هنوز گرم بود درد نداشتم .
یک دفعه دیدم نور چراغ قوه به صورتم افتاد! چند عراقی از بالای تپه به سراغم آمدند.
سرم را کج کردم . دهانم را باز کردم و خودم را به مردن زدم . عراقی ها بالای سرم آمدند.
منتظر بودم که مرا به رگبار ببندند. چشمانم بسته بود.
یکی از آن ها به شدت دوربینی را که در گردنم بود کشید و بیرون آورد .
دیگری هم لگد محکمی به پهلویم زد. بعد هم راه افتادند و رفتند! مطمئن بودند که من مرده ام.
از طرفی بچه ها وقتی دیده بودند که عراقی ها به سمت من آمدند همه برگشتند.
درد پایم شدت گرفته بود. بدنم می لرزید. زیر لباسم یک نارنجک داشتم آن را در آوردم.
گفتم ضامن را بکشم و خودم را از بین ببرم. اما گفتم نه.
هر چه خواستم خودم را تکان دهم و روی زمین بکشم نشد.
یک باره در آن تاریکی و سرمای آذر ماه و با آن شدت درد به یاد مولایم امام زمان (عج)افتادم
گفتم:« آقا به دادم برس، آقا شما امید ما هستی من گنه کارم اما تنها امیدم شما هستی.»
بعد هم شروع به گریه کردم در آن شرایط همان طور که چشمانم پر از اشک بود احساس کردم
کسی دستم را گرفت و گفت:«بلند شو برویم!»
خوشحال شدم . گفتم:«بچه ها برگشتند.»گفتم:« کی هستی؟»
آن شخص گفت:«شما چه کسی را صدا زدی؟»
آمدم سرم را برگردانم که دیدم نمی توانم ! گردنم سالم بود.اما نتوانستم رویشان را ببینم.
فقط می دیدم که لباس سفید بلندی بر تن دارند.
آقا دستم را از زیر بغل گرفتند و حرکت کردند. عجیب بود.
من روی دو پای شکسته راه می رفتم و هیچ دردی نداشتم! دستم را آقا گرفته بود و راه می رفت.
همین طور که حرکت می کردیم ذوق زده شده بودم . من کنار قطب عالم امکان بودم .
با خوشحالی درباره ی جنگ و انقلاب پرسیدم آقا فرمودند:
« صبر داشته باشید . شما انقلاب کرده اید. ان شاءالله پیروزید.»
از آقا دوباره با اصرار درباره ی انقلاب و جنگ و شهادت سوال کردم
آقا فرمودند:« پیروزی نزدیک است. حالا که اصرار دارید دعای فرج بخوانید.»
خود آقا شروع کردند و من ادامه دادم: الهی عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف اغطاء...
بعد دعای الهم کن لولیک را ادامه دادند.
بعد آقا به ستاره ای اشاره کردند و گفتند:
« این ستاره ی شیفته است که نشانه وقت نماز صبح است و.همین جا بنشین تا نماز صبح بخوانیم.»
بدن و لباس هایم خونی بود.با کمک آقا تیمم کردم.
آقا و مولایم با صدای زیبا و رسا شروع به گفتن اذان کردند.
میخواستم بگویم الان دشمن صدای ما را می شنود اما ساکت شدم.


آقا مرا به نزدیکی مواضع نیروهای خودی بردند. من از دور رضا(گودینی) را دیدم
با چند نفر از بچه ها ایستاده بودند. فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.
رضا به سمت من دوید و بقیه ی بچه ها هم آمدند . همان لحظه آقا دست مرا رها کردند و رفتند.
به محض اینکه بچه ها دور من را گرفتند دوباره درد به سراغم آمد
تشنگی شدیداٌ برمن غلبه کرد و افتادم!
وقتی بچه ها من را بلند کردند داد زدم :« آقا نرو ، آقا نرو ...»
که بچه ها فکر کردند من هذیان می گویم.
بچه ها فوراٌ جلوی دهانم را گرفتند تا عراقی ها صدایم را نشنوند
یکی از بچه ها (سردارشهید ابراهیم هادی) من را بر دوش گرفت و حرکت کرد.
ما هنوز در منطقه ی نفوذ دشمن بودیم.
من با خودم گفتم: « از این ماجرا هیچ حرفی نمی زنم. چطور بگویم؟ چه کسی باور می کند؟!»
بچه ها مرا به بیمارستان سر پل ذهاب رساندند. شب دومی که آنجا بودم خوابم نمی برد.
نیمه های شب احساس کردم کسی وارد اتاق شد.فکر کردم دکتر جراح است.
سلام کرد. آمدم نگاهش کنم که لرزه بر اندامم افتاد! یک باره فهمیدم مولای خوب من است
گفتم:« آقا چرا دوباره زحمت کشیدید و تشریف آوردید. من خوب شدم.ببینید حتی پایم قطع نشده!»
فرمودند:« من اینجا می آیم و سر می زنم.شما هم جریانی که برای خودت پیش آمده به مردم بگو.
بگو تا بدانند اسلام زنده است. خداحافظ.»
با گفتن خداحافظ سرم برگرداندم . دیگر کسی در اتاق نبود.

 تا شهدا , برای مردم بگو/ شهید ماشاءالله عزیزی

و حتما حتما (با تاکید فراوان عرض میکنم ) اینجارو مطالعه کنید و
برای این فرشته زمینی دعا کنید

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

خواهر گلم دلت جهاد میخواهد!؟
که مثلا چادرچاقچور کنی ,سربند یا زهرایی ببندی , و راه بیافتی
تفنگ به دست از این کالیبر بالاها و بروی سوریه...!؟
وقتی رسیدی اولین داعشی را بکشی حس غروری کنی و صدا به غبغه بندازی
و بگویی : بعدی...نبوووود!؟
نه!خواهر گلم نه!
جهاد تو اینجاست که همانند حضرت زهرا(س) دفاع کنی از امامت و ولایت
راه علم و فرزانگی در پیش بگیری در پیشرفت کشورت قدم برداری
خودسازی معنوی و اخلاقی کنی عفت و حیا پیشه کنی
به تجملات دنیا بی اعتنا باشی , خوب همسرداری کنی
در دامن پر مهرت فرزندانی,شجاع و با تقوا تربیت کنی,انسانی والا و سربازی برای امام زمان (عج)بسازی
مایه ی آرامش خانواده باشی وبشوی الگوی به تمام معنای یک خانوم ولایتمدار
نکند بشود چیزی شبیه به ” یؤمن ببعض و یکفر ببعض ”
بدان همان خدایی که میگوید جهاد مرد در میدان مبارزه است جهاد تو را در خانه و‌ همین جامعه می داند
پس به کوری چشم دشمنی که تمام تلاشش از بین بردن خوبی های توست و از هم پاشیدن خانوده ات
بایست و مردانه در این میدان بجنگ!
مواظب خوبی هایت باش خواهر گلم 
 


معصومه(س) ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زینب هم سفرشدن
وفات فاطمه معصومه (س) تسلیت باد


اهالی قم التماس دعا ...


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

صبح روز عملیات والفجر۱۰ در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند،
روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود ۱۰۰اسیر عراقی را
پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم
برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت خارج شود،
جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز،
لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند.
مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند
فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و می خندید.
منم شیطونیم گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد زدم:«الموت لقربانی»
اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودند و
قربانی هم   دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید!
او می‌گفت: قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند
رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:
«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم


+ گفتم عید بخندید روحتون شاد بشه :)


   دست بیفشانید و عود بسوزانید که یازدهمین مسافر بهار، از راه می رسد؛
قدم هایش را شکوفه باران کنید!
   ولادت امام حسن عسکری(ع) مبارک باد


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

کاش تو به عنوان جوانی که قدرت تفکر و تعقل دارد
گول این میتینگ_سیاسی را نخوری
کاش بدانی مشکل اقتصادی ما وابسته به تحریم نبوده و نیست
کاش بدانی ضعف_مدیریتِ , دولت ها دلیل تمام این هاست
کاش سطحی نگر نباشی
وکاش بدانی از کاربردهای انرژی هسته ای .
و بدانی این همان اصلی ترین تولید_داخلی ما بود که میتوانست بسیاری از نیازهای ما راتامین کند
کاش آینده نگر باشی و عبرت گیر از گذشته
آینده ای که در آن خواسته یا ناخواسته نیاز داریم به این مهارت و انرژی
و گذشته ای که باید عبرت گرفت
از دشمنی قسم خورده ی این سرزمین
شیطان بزرگ، آمریکا



همین شما جوانها به توفیق الهى، به فضل پروردگار خواهید دید آن روزى را که دشمنان مستکبر گردنکشِ ظالم پُرروى شما، در مقابل شما مجبور به خضوع و خشوع بشوند.
 رحمت خداوند بر امام بزرگوارمان که راه ایستادگى و توکّل به خدا و بصیرت را در مقابل پاى ما گذاشت، رحمت خدا بر شهیدان عزیزمان که در این راه حرکت کردند و رحمت خدا بر شما عزیزان، جوانان، انسانهاى پُرانگیزه که این راه را تا امروز ادامه دادید.

والسّلامعلیکم و رحمةالله و برکاته


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست
گفتم: امروز می خرم.
وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟
گفتم: یادم رفت
بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده.
بچه را بغل کردم گفتم: بابا جان! دوستت دارم.
گفت: بیسکویت کو؟
دانستم که دوستی بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد
چگونه ما می گویم خدا و رسول و اهل بیت او را دوست داریم، ولی در عمل کوتاهی می کنیم؟

خاطره از: حجت الاسلام قرائتی
شریه «سنگر باقیمانده»، ویژه اردوی راهیان نور


آیت الله جوادی آملی :
اگر در روز قیامت به انسان بگویند اهل بهشتی
ولی نمیتوانی اهل بیت علیه السلام را ببینی , والله بهشت بر او جهنم می شود ...


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

آیت الله حق شناس :
من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم.
به جز بنده وخادم مسجد، این شهید بزرگوار ( احمد علی نیری) هم کلید مسجد را داشت
به محض اینکه در را باز کردم، دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است
دیدم که یک جوانی در حال سجده است اما نه روی زمین !
بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است
جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است
بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید...."

کتاب عارفانه شهید احمد علی نیری



آیت الله حق شناس، در مجلسی که بعد از شهادت احمدعلی داشتند بین دونماز،
سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده و با آهی از حسرت
که در فراق احمد بود، بیان داشتند:
“این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟
به من فرمود: تمام مطالبی که (از برزخ و…) می گویند حق است
از شب اول قبر و سوال و…اما من را بی حساب و کتاب بردند.
رفقا! آیت الله بروجردی حساب و کتاب داشتند.
اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود؟ چه کرد که به اینجا رسید؟!"

کتاب عارفانه شهید احمد علی نیری



یه روز با رفقا رفته بودیم دماوند،یکی از بزرگـتر ها گفت:احمد آقا برو کتری رو آب کن بیار,منم راه افتادم راه زیاد بود،کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رود خانه نزدیک شدم.تا چشمم به رود خانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم، بدنم شروع کرد به لرزیدن، نمیدانستم چه کار کنم.همان جا پشت درخت مخفی شدم , می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم.پشت آن درخت وکنار رودخانه ،چندین دختر جوان مشغول شنا بودند.همان جا خدا را صدا زدم وگفتم خدایا کمکم کن.خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم ،هیچ کس هم متوجه نمیشود.امـــا خدایا من به خاطر تو از این گناه می گذرم.از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچه ها و مشغول درست کردن آتش شدم.خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بود.یادم افتاد حاج آقا حق شناس گفته بود:هرکس برای خدا گریه کند، خداوند اورا خیلی دوست خواهد داشت.گفتم از این به بعد برای خدا گریه میکنم.حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم و اشک میریختم و مناجات میکردم.خیلی با توجه گفتم یا الله , یا الله ,به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همۀ اطراف شنیده میشد.به اطرافم نگاه کردم، صدا از همۀ سنگریزه های بیابان و درخت ها وکوه ها می آمد! همه میگفتند: سبوح القدوس و رب الملائکة و الروح....
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

خودش دوازده روز پای دستگاه ایستاد تا مشکلش حل شد
می‌گفت بعضی شب‌ها پای دستگاه سانتریفیوژ ایستاده یا نشسته خوابمان می‌برد

*

به خاطر تعلیق غنی‌سازی، چند ماه سایت نطنز تعطیل بود ولی مصطفی آنجا را رها نکرد
یک روز آمد خانه، گفت «به خدا یه کاری کردن که ما ببوسیم کارو بذاریم کنار.»
گفتم«چطور؟»
گفت«اومدن در سایت رو مهر و موم کردن این خدانشناس‌ها.
کاری کردن که ما از بغل سایت هم نمی‌تونیم رد شیم. عکس‌برداری می‌کنن.»
دولت جدید که آمد و تعلیق را برداشت، غوغایی بود توی وجودش و چسبید به کار .....

*

توی دنیا پیچید که سایت نطنز تعطیل شده.
بچه‌های سایت خودشان یک تیم درست کردند و مصطفی هم شد مسئول تیم.
رفتند سراغ چند تا از بچه‌های نخبه‌ کامپیوتر. کار را به‌شان سپردند.
خود مصطی هم پای کار بود. فهمیدند یک جاسوس حافظه‌های جانبی را آلوده کرده.
خبرگزاری رویترز اعلام کرد «مهندسان ایرانی موفق شده‌اند ویروس استاکس‌نت را
از تجهیزات و ماشین‌آلات هسته‌ای خود پاک‌سازی کنند.»

*

بهش گفته بودند اخراجش می‌کنند. عصبانی بود، از پشت صندلی بلند شد،
آستین‌هایش را بالا زد، داد زد «من رو می‌ترسونید؟ به این دست‌ها نگاه کنید.
من لای پر قو بزرگ نشده‌ام. من پای رکاب مینی‌بوس بابام بزرگ شده‌ام.»

*

بعد از غنی‌سازی 3 و نیم درصد و 5 درصد و نهایتا 20 درصد که توسط بقیه شهدا انجام شد،
یکی از دوستان و فامیل‌ از مصطفی پرسید که شما سه و نیم درصد و پنج درصد را
احتیاج دارید اما 20 درصد برای چیست؟
مصطفی در جواب گفت : ما باید در برابر استکبار جهانی با دست پر صحبت کنیم
یعنی اگر آنها فکر کنند که ما نمی‌توانیم تولید کنیم، به حرف ما گوش نمی‌دهند

*
وِرد زبانش بود باید کاری کنیم از دغدغه های اقا کم بشه

کتاب یادگاران

.
.
.
.
و حالا باید نگاه کنیم خاموشی راکتور را .........

روشن؛ فدایی ولایت و عاشق نور بود، نه ظلمت جهل.. +


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم


به اتفاق سید حسن خاتمی با خدا قرار گذاشته بودن که اینا درس بخونن،
خدا هم برکت درسشون رو بده.
چون این قرار رو کنار یه خونه‌ی قدیمی خالی گذاشته بودن.
هر شب که از پارک یا کتابخونه برمی‌گشتن، می‌اومدن می‌زدن به دیوار اون خونه
و می‌گفتن:
«یاکریم! الوعده وفا. ما درس رو خوندیم، برکتش یادت نره.»

کتاب من مادر مصطفی



مادری که ام وهب قرن بیست و یکم شد
و در برابر جوان شهید خویش ، دشمن را اینگونه تحقیر کرد :

"من همین مصطفی را می خواستم، نه مصطفای ترسو را !
من علیرضای مصطفی را هم مثل مصطفی بزرگ می کنم ! "

+ یاد گرفتم هربار که درس میخونم ! مثل شهید میگم و تلاش میکنم و برکت رو هم دیدم
چه تو یاد گرفتن چه نمره ها ....


پروردگارا به ما نیز چون شهدا توفیق خدمت و یاری به اسلام ،مولای غریب و غائب از دیده ها و نائب بر حقشان رهبری عزیز را عنایت بفرما
شادی روح شهید احمدی روشن صلوات ختم کنید ....



  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

آیت الله احمدی میانجی جمله ای را میگفتند که با گفتن آن اشک از چشمانشان سرازیر میشد میگفتند :
وقتی میبینم یا میشنوم که یکی از شیعیان امیر المومنین علیه السلام بد حجابی یا بی حجابی می گردد,
دلم می سوزد , زیرا آنان ناموس امام زمان (عج) هستند و بعد می فرمود :
آی جوان ها به نامحرم بد حجاب نگاه نکنید که
باید در روز قیامت به اهل بیت (ع) جواب پس بدهید !


به پهلوى شکسته فاطمه زهرا(س) قسمتان می دهم که،
حجاب را حجاب ‏را، حجاب را، رعایت کنید.
شهید حمید رستمى


آیت الله مشکینی (ره) می فرمودند : «علاوه بر اینکه حضرت حجت (ع) اعمالمان را می بینند ، هر هفته دو بار ملائک نامه اعمال را بصورت مکتوب به حضور ایشان عرضه می دارند. حضرت وقتی می بیند که فرد شیعه گناهی مرتکب شده و توبه نکرده گریه می کنند و می فرمایند: «باز هم گناهان ایشان باعث شد تا ظهور من به تأخیر بیافتد.»

  • سیــــده گمنــــام