جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت: یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید امام نوشتن: «انا لله و انا اِلیه راجعون» ما مال خدائیم! آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...
چند ساعتی مانده به عملیات «والفجر4» هوا به شدت سرد، ابرهای سیاه،نم نم بارون، هوای دل بچه ها را غمگین و لطیف کرده و هر کسی در فکر کاری است یکی اسلحه اش را روغن کاری می کنه، یکی نماز می خونه ذکر است و زمزمه و یک جور میقات همه گرد هم می چرخند تا از همدیگر حلالیت بطلبند هر کسی به توانش و به قدر معرفتش بچه گنبد کاووس بود از لشکر 25 کربلا داره در به در دنبال سربند یا زهرا(س) میگرده، میاد پیش ما دو نفر و من بهش گوشزد می کنم که همه سربندها برای ما مقدس هستند میگوید: درست می گویی، آفرین، اما بدان که هر کسی به فراخور حال و دلش ما سادات، عاشق مادرمان حضرت فاطمه الزهرا(س) هستیم من دیشب خواب عجیبی دیدم، آقا امام زمان (عج) باشال سبز رنگی به گردن، سربند یا زهرا(س) را بسته به پیشانی ام و بهم گفت: سلام من را به همرزمانت برسان، بگو قدر خودشان را بدانند من حالی غریب پیدا می کنم و اشک نم نم می چکد بعد از هم جدا می شویم طولی نمی کشد که وقت رفتن می رسد توی کانال نشسته ایم، زمزمه بچه ها بلند است و باران نرم نرم می بارد سید میرحسین شبستانی، سربندی از یا فاطمه زهراپیشانی بسته و جلوی ستون به سمت منطقه موعود عملیاتی پیش می رویم ساعاتی بعد،رمز عملیات خوانده می شود و دیگر همه از هم جدا می شویم جنگ سنگین می شود...
شهید میرحسین شبستانی
از محضر علامه طباطبایی سوال شد که: راه رسیدن به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چیست؟ ایشان در پاسخ فرمودند:
امام زمان ارواحنا له الفداء خودشان فرموده اند: "شما خوب باشید،ما خودمان شما را پیدا می کنیم."
نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورود او به داخل ممانعت کرد، او بدون اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان حدود نیم ساعت روی جدول نشستبه بنده حقیر، مسؤل وقت فرودگاه، اطلاع دادند دم درب مهمان داری! رفتم و با کمال تعجب شهیدعباس بابایی را دیدم که راحت روی زمین نشسته پس از سلام عرض کردم جناب بابایی چرا تو این گرما اینجا نشستی.؟ خیلی آرام و متواضع پاسخ داد: این نگهبان بنده خدا گفت هواپیما روی باند است و شما نمی توانی وارد شوی منهم منتظر ماندم، مانع پرواز نشوم
در صورتیکه شهید بابایی فرمانده معاون عملیات وقت نهاجا بودند
آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین, تا اینکه... تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد شهید سید مرتضی دادگر فرزند سید حسین اعزامی از ساری... گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...
استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید به بنیاد شهید تحویل دهد قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند... با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت... "این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم..." گفت و گریست دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...» وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است... با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد به قصابی رفت خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید: بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟ وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست... جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟ همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود به خدا خودش بود گیج گیج بود.مات مات... کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟ نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید مثل دیوانه هاشده بود به کارت شناسایی نگاه می کرد شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری... وسط بازار ازحال رفت...
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
در توصیف ابعاد شخصیتی این شهید همین بس که حساسیت او نسبت به امور بیت المال و توجه به پرهیز از درآمیخته شدن مصرف شخص و سازمانی از اموال و تلاش برای مصرف صحیحی بیت المال مثال زدنی بودبه نحوی که حتی این شهید بزرگوار در وصیت نامه خود بیان می کند که راضی نیستم فرد در زمان اداری و وقت بیت المال در مراسم خاکسپاری من شرکت کند.حرف اول و آخر شهید این بود که گوشتان به حرف امام خامنهای باشد و راه شهدا را ادامه بدهید
شهید رسول خلیلی
به حلال و حرام خدا خیلی اهمیت میداد. در استفاده از اموال بیت المال بشدت مراقبت داشت. اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. روزی که جنازهاش را آوردند خانه و به داخل اتاقش بردند، دوستان جوانش دور جنازه جمع شده بودند، گریه میکردند و میگفتند دیگر رسول نیست به ما بگوید غیبت نکن، تهمت نزن! حتی یادم هست آخرین باری که خواست به سوریه برود، آمد ۱٠٠ هزار تومان به من داد. گفت بابا این خمس من است. برایم رد کن. من دیگر فرصت نمیکنم. در مراقبت چشم از حرام، در رعایت حق الناس، به ریزترین مسائل توجه داشت
شهید هادی باغبانی
همکارش میگفت آخرماه اضافه کار با هادی داستان داشتیـم یه دفتر یادداشت مدت زمانهایی که صرف امورات شخصی شده مثلا تلفن زدن ناهار خوردنش حتی نماز خوندناشو از تایم اضافه کاریـش کم میکرد اصـرار ما هم که همه اینکارو میکنن و اینکار رواله بی فایـده بود هادی کار خودشو میکرد
شهید میثمی
میثمی شهید شد.میخواستم خانوادهاش را ببرم معراج. سوار ماشین سپاه کردمشان. هر کاری کردم، راه نیفتاد. خراب شده بود. حس کردم میثمی بد جوری نگاهم میکند
شهید اسماعیل دقایقی
زمستان سال 64در تهران زندگی میکردیم.اسماعیل دقایقی برای گرفتن برنج کوپنی می بایست مسیری را طی کند که جز ماشین های دارای مجوز نمی توانستد از آن محدوده عبور کنند. او از ناحیه پا هم ناراحتی داشت و حمل یک کیسه برنج با آن مسافت تقریبا یک کیلو متری برایش زجر آور بود . از او خواستم با خودرو سپاه برود که نپذیرفت.گفتم:حال شما خوب نیست و پاهایت درد دارد! گفت اگر خواستی همین طور پیاده میروم وگرنه نمی روم. او کیسه 25کیلویی برنج را روی دوشش نهاد ویک نایلون هم پر از چیزهای دیگر در دستش گرفت و به سختی به خانه آورد،اما حاضر نشد برای چند دقیقه از ماشین سپاه استفاده کند
میگه شهدارو ببین اونوقت مسئولین مارو ببین ! میگم چطور ؟! میگه نمیبینی چطور بیت المال رو ضایع میکنن .. نمیبینی چطور حرف آقا رو گوش نمیدن میگم حق با تو امام فرمودن ما از شرّ رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم، لکن از شرّ تربیت یافتگان غرب و شرق به این زودیها نجات نخواهیم یافت! اینها برپادارندگان سلطهی ابرقدرتها هستند
ولی فاطمه جان اوضاع ما هم همچین جالب نیست برگشت گفت به ما چه ...اون هایی که به اینا رای دادن وای به حالشون گفتم اون یه طرف قضیه ست همه ما در درون یه تربیت یافته غرب و شرق داریم اصلا هر کدوم ما تو وجودمون یه محمد رضا هم داریم هرکارمون یه رنگی از این شخصت هارو داره مثال ساده بگم یادت میاد نشسته بودیم کلاس قرآن حوصله امون سر رفته بود با خودکار شروع کردی روی تک صندلی نقاشی کشیدن ؟! صندلی ها برای سازمان تبلیغات بودن ! یادت میاد یکی از دوستان گفت بابا این پول رو داده که فلان چیز بخرم ولی فوری گفت من زرنگی کردم برای خودمم کارت شارژ گرفتم یا یادت میاد رفته بودیم کمیته امداد برگشتنی آقا فلانی تعارف کرد سوارشید ماشین برای کمیته بود برای اون شخص بود که ماموریت بره نه اینکه کس دیگه سوار بشه یادت باشه اینقدر نگیم مسئولین ...
اوضاع ما هم همچین جالب نیست به دوستم خیلی برخورد شاید من خوب نگفتم ولی به هرحال فقط واقعیت های روزمره ما بود
کسی که قبل از ما مسئول محور بود، کُدهای معروف گردان ها و گروهان ها و ادوات را از اسامی زنانه انتخاب کرده بود برای رَد گم کردن که دشمن تصور نکند سپاه در خط است شبی آتش سنگین شده بود، مسئول محور از من خواست ادوات و توپ خانه را گوش کنم معرف اداوت شهلا بود و معرف توپخانه پروین هر چه سعی کردم، آن طرف صدای ما را نگرفتند تدارکات که معرفش اصغر بود آمد روی خط و ما را گرفت مسئول محور بدون این که به مفهوم جمله توجه کند حسب عادت و عرف گفت: «اصغر اصغر، اگر صدای ما را می شنوی دست شهلا و پروین را بگیر بگذار در دست ما» و بعد از گفتن این جمله به خودش آمد و از فرط خنده ولو شد روی زمین که این چه حرفی بود زدم! دستور داد که همان لحظه معرف ها را عوض کنیم
کاش امسال جشن میلادت به میزبانی پسرتان باشد...
ما همراهی کنیم و او تکبیر بگوید؛
ما مُحبّ شویم و او محبوب شود؛
ما عاشق شویم و او دلبری کند؛
ما سربازی کنیم و او قیام کند؛
ما پیروی کنیم و او فرمان دهد...
"چه زیبا می شود اگر این عید بگوییم به تبریک حضورش صلوات"
ولادت امام حسن عسکری را ، محضر فرزند عزیزشان امام زمان عجل الله فرجه تبریک میگوییم
عیدتان مبارک حق بدهید به من دلتنگی دارد خفه مان میکند آقا تمام ذکرمان شده اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ
وطن ما اسلام است و اما تو ای برادر با درس خواندنت میتوانی راهم را که همان شعار " مرگ بر آمریکا" ست ادامه دهی و آمریکا مارا تحریم اقتصادی کرده و تو با سواد شدنت میتوانی چرخ عظیم مملکت را بکار بندازی
شهید محسن فاریابی
شهید مجید ابوطالبی : در مراسم تشییع من فریاد بزنید راه قدس از کربلا میگذرد _مرگ بر آمریکا _ مرگ بر ضد ولایت فقیه
در وصیتنامهاش خطاب به مردم که روی مزار این شهید هم نوشته شده
ای برادر به کجا میروی؟ کمی درنگ کن! آیا با کمی گریه و خواندن یک فاتحه بر مزار من و امثال من، مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشتهایم فراموش خواهی کرد؟ ما نظارهگر خواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد
شهید رضا نادری
ما نظارهگر خواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین !!!چه خواهی کرد . . . چه با خیال راحت نشستیم
یک روز بعد از تمام شدن کارها در اهواز، گفت: برو طرف یکی از کبابی ها در دل خیلی خوشحال شدم که بالاخره بعد از چند روز یک غذای گرم و درست حسابی می خوریم حسین رفت داخل کبابی برگشتنی مقدار زیادی کباب خریده بود با خودم گفتم لابد به جز من، حسینمهمان های دیگری هم دارد که این همه خرج کرده گفتم: این همه کباب خریده ای برای چه؟ زیاد می آید گفت: نترس زیاد نمی آید.سوار ماشین شدیم خودش نشست پشت فرمان تا به خود بیایم حسین به سمت یکی از محله های فقیر نشین اهواز راند محله حصیر آباد در خانه ای نگه داشت یکی دو تا از کباب ها را لای نان پیچید در خانه را زد پسر بچه ای بیرون آمد. گفت بفرمایید نذری است در آن روز حسین در خانه شاید چها ر پنج خانه دیگر هم سر زد و به هر کدام از آنها هم یکی دو تا کباب داد حالا فقط دو کباب مانده بود برای خودمان رفتیم خانه حسین حسین کباب ها را جلوی من گذاشت و خود را با نان و پنیر و سبزی مشغول کرد هرچه اصرار کردم نخورد میگفت به مزاج من نمی سازد مزاج معنوی اش را می گفت
شهید سید حسین علم الهدی
کتاب سه روایت از یک مرد، محمد رضا بایرامی، انتشارات هویزه، چاپ اول، ۱۳۹۴
یکی از علمای بزرگ میخواست ریاضت بکشد، از این راه شروع کرد. هوس کلّه پاچه کرده بود، هرچه نفسش میگفت کلّه پاچه، این هم میگفت: فردا پس فردا؛ حالا هوا گرم است، بگذار خنک شود چشم! یک وعده به نفسش میداد. دید رهایش نمیکند، رفت در یک شهری، عمامه و ابا و قبا را درآورد، یک پیراهن بلند پوشید. به کلّه پزی گفت شاگرد میخواهی؟ کلّه پز هم نمیدانست که این مجتهد است، آیتالله است یک چند ماهی کلّه پاچه جلوی مشتریها میگذاشت ولی خودش لب نمیزد، این ریاضت است. هی نفسش هجوم میآورد که یک لقمه از آن کلّه پاچهها بخورد ولی خودش میکشید عقب. تا روز آخر دیگر ریاضتش تمام شد به اوستا گفت که من زن و بچهام را مدتی است ندیدهام، اجازه بده من مرخص بشوم اما کله پز گفت حالا که داری می روی دلم میخواهد با دست خودت یک دست کله پاچه بکشی بگذاری من بخورم آن عالم یک بشقاب زبان و چشم و چیزهای خوشمزه کله پاچه را کشید و مدتی هم نشست و اورا حین خوردن نگاه کرد و رفت به این میگویند ریاضت شرعی
منبع: کتاب بدیع الحکمة، حکمت 128 از مواعظ آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)