رفاقت به سبک شهید

()

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

بایگانی

۳۳۷ مطلب با موضوع «شهدا و شهادت» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

سفره را انداختم حمید خیلی دیر کرد قبلا هم برای بیرون بردن زباله ها
چندباری دیر کرده بود در ذهنم سوال شد که علت این دیر آمدن ها چه میتواند باشد 
ولی نپرسیده بودم اما اینبار تاخیرش زیاد شده بود 
وقتی برگشت پرسیدم :
حمید آشغال ها رو می بری مرکز بازیافت سر خیابون این همه دیر میای ؟!
زیاد مایل نبود حرف بزند اصرار من رو که دید گفت :
راستش یه مستمندی معمولا سرکوچه می ایسته 
 من هربار که از کنارش رد بشم 
سعی میکنم بهش کمک کنم 
اما امشب چون پول همراهم نبود خجالت کشیدم که
 اون آقا رو ببینم و نتونم بهش کمک کنم
برای همین کل کوچه رو دور زدم تا از سمت دیگه برگردم خونه
که این مستمند رو نبینم و شرمنده نشم!

کتاب یادت باشد شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی به روایت همسر شهید


در بنی اسرائیل عابدی بود شب خواب دید، در خواب به او گفتند:
تو هشتاد سال عمر می کنی، چهل سال در رفاهی و چهل سال در فشاری
کدام یک را اول می خواهی چهل سال زندگی خوب را یا چهل سال در فشار؟
او گفت : من عیال صالحه ای دارم، از او مشورت می کنم. ببینم او چه می گوید؟
از خواب بیدار شد
 رفت پیش عیالش و گفت: من چنین خوابی دیده ام، تو چه می گویی؟
زن گفت: بگو من چهل سال اول را در رفاه می خواهم
 شب بعد خواب دید و گفت: من چهل سال اول را در رفاه می خواهم
 از آن شب به بعد از در و دیوار برایش خیر و برکت می آمد
 به هر چه دست می زد طلا می شد
زنش هم می گفت: فلانی خانه ندارد، برایش خانه بخر، فلان جا بیمارستان ندارد، فلان جا مسجد ندارد، فلان پسر می خواهد عروسی کند، فلان دختر می خواهد شوهر کند ندارد همسرش به او دستور می داد و او هم تا می توانست کمک می کرد سَرِ چهل سال خواب دید به او گفتند: خدا می خواهد از تو تشکر کند. چهل سال اول به تو داد، تو هم به دیگران دادی، می خواهد چهل سال دوم را هم در رفاه باشی

منبع: کتاب بدیع الحکمة، حکمت ۳۵ از مواعظ آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)


  • سیــــده گمنــــام
هو الرحمن الرحیم

غبار فتنه خوابید و حسین پس از چند شبانه روز بیخوابی 
با قیافه ای خسته به خانه آمد یک آلبوم بزرگ عکس زیر بغلش بود 
عکس های جوان های آش و لاش با سرو صورت های خونین 
چشمان از حدقه درآمده و بدن های چاقو خورده 
چندتارو که دیدم حالم خراب شد 
گفت : این بسیجی ها دستشون تفنگ نبود ! قمه و چاقو هم نبود ...
جرمشون دفاع از رهبری و نظام بوده که اینجور شدن 
گفتم حالا این عکسارو برای چی آوردی خونه ؟!
گفت میخوام به هرکس که گفت جمهوری اسلامی جواب اعتراض مردم با گلوله داد 
نشون بدم که برخورد ما با این ماجرا در اوج رعایت و رافت بود
 که بچه هامون اینطوری شدن 
برگشت گفت 
توی اتاق کنترل بحران از طریق دوربین های سر چار راه ,
تصویر یکی از این جون های بسیجی 
رو دیدم که چند نفر با چاقو و قمه دوره اش کردن و
یه عکس از حضرت اقا دادن دستش 
و گفتن پاره کن ! بسیجی عکس رو به سینه چسبوند 
اول زدنش و بعد یکی با قمه گذاشت وسط کمرش و قطع نخاع شد 

کتاب خداحافظ سالار خاطرات شهید حسین همدانی از زبان همسر بزرگوار ایشون 


♦رهبری , من به برجام خوشبین نیستیم 
دولت و مجلس تصویب میکنند !
♦رهبری , سند 2030 خیانت است و نباید امضا شود 
مجلس و دولت اجرا میکنند و بعد پالرمو امضا می شود !
♦رهبری , FATF نباید امضا شود 
مجلس و دولت تمام سعی خود را میکنند که به کنواسیون بپیوندند !
○بعد میگن همه چیز دست رهبریه !



  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

گریه کن امام حسین  علیه السلام بود
از اونایی که گریه کردنش با بقیه فرق می کرد
 وقتی از مجلس روضه امام حسین می آمد
بیرون چشمانش سرخ شده بود، از بس گریه می کرد
کارهاش طوری تنظیم می شدکه به روضه امام حسین علیه السلام برسه
هر جا روضه بود می دیدیش
زیارت عاشورا می خوند، روزی چند بار
همیشه هم می گفت: «من توی  بغل تو شهید می شم.»
حرف اون شد
 تو بغل من شهید شد اونم با گلوی بریده
 روی سنگ قبرش با خط درشت نوشتند: «هذا محب الحسین  علیه السلام »


راوی: حاج حسین کاجی از گردان تخریب لشکر 17 علی ابن ابی طالب  علیه السلام

کتاب « خط عاشقی »

روحانی شهید مرتضی زندیه گردان تخریب لشکر 17 علی ابن ابی طالب


 آیة الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی مشهور به صاحب عروه برای صله ارحام عازم یزد بود، یک قطعه کفن برای خودش خریده در حرم امیرمؤمنان علیه السّلام همۀ قرآن را بر آن نوشته، سپس در حرم امام حسین علیه السّلام زیارت عاشورا را با تربت براطراف آن نوشته بود، در این سفر این کفن را با خودش به یزد می برد، در شب اول ورودش به یزد، در منزل یکی از دخترانش استراحت می کند،
حضرت سیدالشهداء علیه السّلام به خوابش آمده می فرماید:
یکی از دوستان ما فوت کرده، در مزار یزد منتظر کفن است، ما دوست داریم این کفن به او اهداء شود
بیدار می شود و می خوابد، دوبار دیگر این رؤیا تکرار می شود، لباس پوشیده به قبرستان یزد می رود و می بیند شخصی به نام «کریم سیاه» فوت کرده، او را غسل داده روی سنگ نهاده منتظر کفن هستند.

تا ایشان می رسد، می گویند: کفن را آوردند
مرحوم یزدی از آن ها می پرسد: شما کی هستید؟ می گویند: همان آقایی که به شما امر فرموده کفن بیاورید، به ما نیز امر فرموده که برای تجهیز و دفن ایشان به این جا بیاییم

مرحوم یزدی می پرسد: این شخص کیست؟ می گویند: او شخصی به نام «کریم سیاه» است، یک فرد معمولی، ولی عاشق امام حسین علیه السّلام بود، در هر کجا مجلسی به نام امام حسین علیه السّلام برگزار می شد، او بدون هیچ تکلّفی حاضر می شد

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

معنی «لا یکلف الله نفساً الا وسعها» این نیست که
 یک روز از صبح تا شب کار کنیم و بعد خسته شویم و به این آیه پناه بیاوریم...
 پاسدار باید آنقدر کار کند که از بی خوابی و خستگی چرت بزند،
 بیدار که شد دوباره کار کند تا جایی که از حال برود و نقش زمین شود و
 اگر دوباره به هوش آمد به کار ادامه دهد.

شهید مهدی باکری


کتاب «خداحافظ سردار»، چاپ سوم، صفحه 182




آقا مهدی همه خستگیات یکجا چند؟؟؟


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

وقتی آن شب فراموش نشدنی هزینه تعویض موکت فرسوده کف اتاقش
 در نخست وزیری را که مبلغی ناچیز (۲۵۰۰ تومان ) شده بود
 نپذیرفت و توضیح می خواست گفتم :

شما نخست وزیرید! شخصیت هایی از داخل و خارج به دیدنتان می آیند
 لابد این مقدار اصلاح و هزینه به مصلحت بود
 وانگهی هر چند انقلاب شد و شکل حکومت و شیوه خدمت تغییر یافته
 اما ضرورت زمان نمی شناسد و... او که فکر می کرد
 شاید مقصودش را خوب درک نکرده ام با نگاهی نافذ و نگران گفت :

من چگونه نخست وزیری باشم که روی موکت با کفش راه بروم اما
باشند مردمی محروم که چیزی نداشته باشند روی آن بخوابند!
من اگر بخواهم فارغ از دنیای محرومان جامعه با این وسایل و امکانات رفاهی
 زمامداری کنم سخت اشتباه کرده ام !
 نه برادر! من با محرومیت انس و عادت دارم
 دوست دارم وقتی شب سر بر بستر می گذارم
نباشند محرومانی که من از حال آنها غفلت کرده باشم

شهید محمد علی رجایی


روزی ابراهیم جمال (مردی شتر چران در بیابان) برای کاری در خانه‏ ی علی‏ ابن یقطین وزیر آمد آن روز علی‏ ابن‏ یقطین مشاغلی داشت و اذن ملاقات با وزیر به او داده نشد و همان سال علی‏ ابن‏ یقطین عازم سفر حج شد و قبلا در مدینه به در خانه ‏ی امام کاظم علیه السلام آمد، اما اذن ملاقات داده نشد او سخت مضطرب شد و سه روز بعد در بیرون منزل، خدمت امام علیه السلام رسید و پس از عرض احترام و ادب پرسید: ای مولای من، از من چه تقصیری سر زده است که به خانه‏ ی خود راهم ندادید؟فرمود: بدان سبب بود که تو ابراهیم جمال را به خانه ‏ات راه ندادی امسال حج تو مقبول درگاه خدا نخواهد بود تا ابراهیم از تو راضی گردد و عفوت کند
علی گفت: ای سید و مولای من، من اکنون در مدینه ‏ام و ابراهیم در کوفه است و موسم حج نزدیک است؛ من چگونه می‏توانم ابراهیم را ببینم و از او رضایت بطلبم؟
فرمود: من وسیله برایت فراهم می‏کنم و به کوفه می‏رسانمت تو شب که شد برو به بقیع، اما احدی از اصحاب و غلامانت آگاه نشود. آنجا شتری زین کرده و آماده می‏بینی، آن را سوار شو و در کوفه بر در خانه‏ ی ابراهیم جمال پیاده شو
علی شب به بقیع رفت و سوار بر شتر شد. در یک لحظه خود را در کوفه بر در خانه‏ی ابراهیم جمال دید. از شتر پیاده شد، در را کوبید. ابراهیم پشت در آمد و پرسید کیست؟ صدا آمد که علی ا‏بن ‏یقطینم.ابراهیم از شنیدن این اسم، حیرت زده شد که در این وقت شب جناب وزیر در خانه‏ی من چه می‏کند؟علی صدا زد: ای ابراهیم، بیا که کارم گیر کرده و مشکلم جز به دست تو حل نخواهد شد؟ از این حرف، ابراهیم متحیر شد که من چه کاره‏ام که گره از کار وزیر خلیفه بگشایم؟ در را باز کرد و وزیر را مقابل خود دید. عرض احترام و ادب کرد. علی داخل شد و گفت: ای ابراهیم، مولای من به خاطر تو از من روگردان شده و فرموده: تا ابراهیم از تو راضی نشود، من از تو راضی نخواهم شد و خدا نیز عملت را قبول نخواهد کرد. حالا آماده ‏ام از تو رضایت بطلبم. مرا ببخش و از تقصیرم در گذر
ابراهیم اظهار شرمندگی کرد و گفت: من کسی نیستم؛ خدا و رسول و امامان علیه السلام از تو راضی باشند. اگر هم چیزی بوده، من از تو کمال رضایت دارم
علی گفت: اگر از من راضی هستی، این کار را که می‏گویم انجام بده. من صورتم را روی خاک می‏گذارم، تو پای خودت را روی صورت من بگذار و آن را زیر پای خودت بمال
ابراهیم گفت: این بی ادبی را هرگز نمی‏کنم
علی گفت: من هم از در خانه ‏ات نمی‏روم، مگر این که آنچه گفتم انجام بدهی. او را قسم داد تا ناچار ابراهیم پذیرفت. علی ا‏بن ‏یقطین وزیر صورت خود را روی خاک گذاشت و ابراهیم جمال شتر چران پای خود را روی صورت او گذاشت و زیر پای خود مالید
علی در آن حال می‏گفت:
اللهم اشهد؛
خدایا، تو شاهد باش که اطاعت امر مولایم کردم
از جا برخاست و از ابراهیم متشکرانه خداحافظی کرد و سوار بر شتر شد و همان لحظه خود را در مدینه بر در خانه‏ی امام کاظم علیه السلام دید. از شتر پیاده شد و امام علیه السلام در به روی او گشود و به او خوش آمد فرمود

بحارالانوار جلد 48 صفحه 105


" میدانید رفقا ما هم مسئولیم"

 یکی مسئول وجودش، یکی مسئول شمکش ، یکی پدر خانواده‌ و مسئول  زن و بچه‌اش، دیگری بر اداره‌ای حکومت می‌کند و کارمندها را برده خودش می‌داند، هرکسی به دایره وجودی خودش مسئول  است میزی کوچک از فردی کوچک، مستبدی بزرگ می‌سازد! عنوانی کوچک مثل دکتر و مهندس پشت اسمی کوچک از او دیکتاتوری بزرگ می‌سازد! دیکتاتوری به وسعت یک میز، یک اداره، یک خانواده .. 

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

کاباره را رها کرد. عصر بود که آمد خانه بی مقدمه گفت:
 پاشین! پاشین وسایلتون رو جمع کنید می خوایم بریم مشهد!

مادر با تعجب پرسید: مشهد! جدی می گی!
گفت: آره بابا، بلیط گرفتم. دو ساعت دیگه باید حرکت کنیم
باور کردنی نبود
 دو ساعت بعد داخل اتوبوس بودیم ,در راه مشهد ,
مادر خیلی خوشحال بود خیلی شاهرخ را دعا کرد چند سالی بود که مشهد نرفته بودیم

فردا صبح رسیدیم مشهد
مستقیم رفتیم حرم شاهرخ سریع رفت جلو، با آن هیکل همه را کنار زد و
 خودش را چسباند به ضریح!
بعد هم آمد عقب و یک پیرمرد را که نمی توانست جلو برود را بلند کرد و آورد جلوی ضریح

عصرهمان روز از مسافرخانه حرکت کردم به سوی حرم
 شاهرخ زودتر از من رفته بود می خواستم وارد صحن اسماعیل طلائی شوم
یکدفعه دیدم کنار درب ورودی شاهرخ روی زمین نشسته 
رو به سمت گنبد
آهسته رفتم و پشت سرش نشستم شانه هایش مرتب تکان می خورد
 حال خوشی پیدا کرده بود

خیره شده بود به گنبد و داشت با آقا حرف می زد
مرتب می گفت: خدا، من بد کردم. من غلط کردم، اما می خوام توبه کنم
خدایا منو ببخش! یا امام رضا(ع) به دادم برس من عمرم رو تباه کردم
اشک از چشمان من هم جاری شد شاهرخ یک ساعتی به همین حالت بود
 توی حال خودش بود و با آقا حرف می زد

دو روز بعد برگشتیم تهران، شاهرخ در مشهد واقعاً توبه کرد
همه خلافکاری های گذشته را رها کرد

شهید شاهرخ ضرغام



مرحوم آیت الله مدنی نقل می‌کردند در تشرفات خود به حرم مطهرامام رضا علیه السلام تصمیم گرفتم دیگر حاجات دنیوی خود را محضر امام عرض نکنم برای همین هنگام زیارت چون عبایم کهنه و پاره بود آن قسمت پارگی را در دستم نگه داشته بودم تا دیده نشود و چون عهد کرده بودم حاجت دنیایی خود را به زبان نیاورم مشتم را باز کردم و به طرف ضریح قسمت پاره عبای خود را نشان دادم در همین حین یک نفر عبایم را برداشت و یک عبای عالی و تازه را روی دوشم انداخت متاثر شدم و با خودم گفتم کاش به جای عبا قلبم را نشان حضرت میدادم که زمان،زمان استجابت و توجه بود!

عید همگی مبارک 

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

ایت الله قرهی :
در روایتی به نقل از پیامبر اسلام (ص) آمده که روزی حضرت موسی (ع) 
به خداوند عرضه داشت "
خدایا حال دوست من که شهید شده در عالم برزخ چگونه است؟
خداوند به حضرت موسی (ع) خطاب کرد : او در جهنم است 
حضرت موسی (ع) با تعجب به خدا عرضه داشت که خدایا مگر وعده نکرده ای که شهید 
با اولین قطره خونش به بهشت می رود و همه گناهان او آمرزیده می شود 
خطاب آمد : بله اما دوست تو اصرار به آزردن پدر و مادرش داشت و من عمل کسی را 
که بر پدر و مادرش ستم کند قبول نمیکنم ... حتی با شهادت !
بنابراین کسانی اسمشان در طومار شهدا نوشته می شود که عاق والدین نباشند 


اگر ما الان، چند شب مانده به شب قدر، به فکر شب قدر هستیم هنر نمی کنیم. جمال السالکین آیت الله آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی قدس الله روحه مینویسد یک سال مانده به شب قدر به فکر شب قدر باشید، من نمیگویم که الان این جمله را میفهمم، ادعا ندارم اما انقدر بگویم که در جوانی که این مطلب را دیدم خیال خامی داشتم، خیال میکردم که این مرد بزرگ میخواهد بگوید که یعنی آدم تقویمش را نگاه کند آن شب مثلا به خانه دوستش نرود، آن شب عروسی نرود، آن شب را ضایع نکند و ازاین حرف ها. بعد فهمیدم که نه مقصودش این نیست. میخواهد بگوید در طول سال کاری نکنی که آن کار، شب قدر بیاید جلوی تو را بگیرد. یک دلی را شکستی بدست نیاوردی همینطور که سرگرم بک یا الله هستی آن دل میاد میگوید یواش برو کجا میروی! حقی رو ضایع کردی هنوزجبران نکرده ای، پدر را خشمگین کردی، دل مادر را شکستی و هکذا 

استاد فاطمی نیا


* حلال کنید این روزها تند مطلب مینویسم 
استرس دارم 
شب های قدر نزدیک
من خیلی عقب موندم از قافله 
از پدر و مادر حلالیت بطلبید !
 شاه کلید اصلی اجابت دعا و بخشش خطاها یکیش دست همین عزیزان
بقیش رو بچسبید به  پدر اصلی عالم امام زمان ارواحناه فداه  

شمارو به خدا تو دعاهاتون همدیگه رو دعا کنیم 

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم
برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم
 آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»
گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»
رفتیم وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت:
 «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد»
بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند
 بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز
آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات
 بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند
 موی بدنمان سیخ شد این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود
 که چه اتفاقی افتاده است!
شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند
مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!
خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و
 «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند
شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین
 شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان
 در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد
دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»
غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است
 خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند
 خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است!
دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....

شهید مهدی زین الدین 

در محلّه ما کسى بود، همه می ‏گفتند که او خیلى بد است. بیشترین بدى او براى این بود که در زندگى، در پول درآوردن و خرج کردن، اهل حلال و حرم نبود. آن وقت‏ها هنوز خیلى از خانواده‏ ها از یاد مرگ غافل نبودند، حتى در خانواده‏ هاى بی دین هم اگر کسى می‏مرد، ختم، مراسم، منبر و روضه ‏اى برقرار می‏کردند. آن زمان پولى به شخص قرآن خوان دادند، گفتند: تو یک ماه، شب‏هاى جمعه بر سر قبر این مرده ما قرآن بخوان. این قرآن خوان که خوب بود و شغلش این بود، براى متدین‏ هاى محل ما تعریف کرد: من دو شب جمعه بیشتر نرفتم، بعد رفتم پول آنها را پس دادم؛ چون شب جمعه دوم که سر قبر او قرآن خواندم و به خانه آمدم، در خواب دیدم که در بیابانى هستم، تا چشم کار می‏کند، آتش دارد به آسمان می‏رود. کسى را که بسته، اسیر و زنجیر کرده بودند، در میان این آتش‏ها عربده می ‏کشید. تا چشمش به من افتاد، گفت: تو هفته قبل پول‏ گرفتى که بیایى براى من قرآن‏ بخوانى، آن هفته خواندى، عذاب ما بیشتر شد، این هفته نیز خواندى، عذاب ما را بیشتر کردند، تقاضا ‏کنم دیگر براى من قرآن نخوان؛ چون تو وقتى آیات قرآن را می‏خوانى، به آیه عبادت، مال، حقوق زن و فرزند، حق الناس و طرز درآمد که میرسى، چون من برعکس آن آیه عمل کرده ‏ام، با گرز آتشین مرا می‏زنند و میگویند: این آیات را براى شما فرستاده بودیم، چرا عمل نکردید؟
استاد بزرگوار حاج شیخ حسین انصاریان 

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

گفتم: با فرمانده تان کار دارم
گفت:الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمی کند
رفتم پشت در اتاقش در زدم،گفت:کیه؟
گفتم :مصطفی من هستم
گفت :بیا تو
سرش را از سجده بلند کرد ،چشمهای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود
نگران شدم :"گفتم چه شده مصطفی؟ خبری شده؟کسی طوری اش شده؟"
دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین
زُل زد به مهرش 
دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد

گفت :"ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم
بر می گردم کارهایم را نگاه می کنم

از خودم می پرسم کارهایی که کردم ،برای خدا بود یا برای دل خودم؟"

شهید مصطفی ردانی پور کتاب مصطفی 


حضرت موسى(ع) راجع به حضرت آدم (ع) با خدا گفتگوى عجیبى دارند که شنیدنى و پرمغز است: «یا ربّ انّ آدم خلقتَه بیدک» خدایا! خودت از روى محبت، حضرت آدم را آفریدى «وأسکنتَه جنتک» خودت او را به بهشت بردى. تو این عنایت و محبت را به او داشتى که او را به بهشت فرستادى. این قسمت مسأله خیلى جالب است؛ «و فعلتَ معه ما فعلت بالاحسان» از نیکى دربارۀ حضرت آدم ذره اى کم نگذاشتى. تمام بهشت را ارزانى او قرار دادى، «واخرجته بالزلّة واحدة منه» اما مولاى من! این همه در آفرینش او محبت به کار بردى، اما با لغزشى کوچک او را از تمام بهشت محروم ساختى. چه کرده بود غیر از این که میوه اى را چید و خورد که گفته بودى نخور؟

ما در مقابل خدا خیلى کوچک هستیم. ظرفیت ما نیز محدود است،حتى پیغمبرى مانند حضرت موسى (ع) از جنس ما انسان ها، وقتى وارد حرف با خدا میشود، بر مبناى دلسوزى خود وارد میشود که حالا این لغزش اندک چه بود و به کجا برمیخورد ؟ نه به خدایى تو لطمه میخورد و نه به آن بهشت، چه شد که بیرونش کردی؟

«قال یا موسى أَمَا عَلِمْتَ أنّ الجفاء للحبیب شدید» بعضى حرف ها از شدت محبت، کشنده است: اى موسى! تو فکر نمیکنى که جفا کردن به محبوب چقدر سخت است؟ من برای پدرت حضرت آدم چه چیزى کم گذاشته بودم؟ از او خواستم فقط یک میوه را نخورد؛ این درست بود که از من رو برگرداند؟ این درست بود که بند قناعت را پاره کند و با من این گونه معامله کند؟ من به او گفتم: نخور وشیطان به او گفت: بخور. باید حرف مرا زمین میزد و حرف شیطان را گوش میداد؟ اى موسى! مسأله آن میوه نیست، آن چیزى که خیلى سخت است، ضربه اى است که او به بند محبّت بین من و خودش زد، و الاّ دانه اى سیب و یا ذرّه اى گندم یا هر چه بوده، من به خاطر آن او را بیرون نکردم.اى موسى! او به من که رفیق، خالق، آفریننده و رازقش بودم جفا کرد. من در ذات جفا، محرومیت گذاشته ام. حرص، محرومیت مى آورد. حضرت آدم خودش محروم شد، من او را محروم نکردم.

بعد فرمود:(لاتحامل من الاحبّاء ماتحامل من الاعداء) اى موسى! چیزى که از دشمن توقع دارم، از دوستم توقع ندارم. من توقع داشتم با این همه محبتى که به او کردم، حرف مرا گوش دهد. توقع نداشتم که رفیقم حرف دشمنم را گوش دهد

استاد حاج شیخ حسین انصاریان


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

مانده بودیم وسط میدان مین همه مجروح بودند و خسته
یه رزمنده ی زخمی چند متر آنطرف تر از من افتاده بود
دست و پایش را روی زمین می کشید
انگار دردش شدید شده بودبا آرنج خودش را کشید جلوتر
کم کم از من دور می شد فکر کردم می خواهد از میدان مین خارج شود
گفتم: « با این همه درد چرا اینقدر به خودت فشار می آوری؟
گفت:
« چند تا مجروح دیگر آنطرف هستند.من هم چند دقیقه بیشتر زنده نیستم
می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آ
نها»

 


*وعده آب به حرم داد ولی حیف نشد ....


  • سیــــده گمنــــام