جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت: یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید امام نوشتن: «انا لله و انا اِلیه راجعون» ما مال خدائیم! آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...
خـدایا... گوش شیطان کر دوستت دارم امشب را در گوش خودت خواهم گفت..!!
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:
هنگامى که انسان از بستر لذتبخش
خود برخیزد در حالى که چشمانش خواب آلوده است براى اینکه با نماز شبش
پروردگار خود را خوشنود کند، خداوند در مقابل فرشتگانش به او مى نازد و مى
فرماید: آیا بنده مرا نمى بینید که از رختخواب گوارایش برخاسته براى نمازى
که من بر او واجب نکردم. گواه باشید که او را بخشودم بحار الانوار،ج ۸۷، ص ۱۵۶
در عملیات کربلا سه، وقتی دچار مد و امواج
متلاطم آب شده بودیم، نگران و متحیر، ستون در حال حرکت در آب را کنترل
میکردم. وقتی دیدم که یکی از بچهها سرش را بدون حرکت در آب قرار داده
است، بیشتر نگران شدم. شانه ایشان را گرفتم و تکان دادم، سرش را بلند کرد
و با نگرانی و تعجب پرسیدم: چی شده؟ چرا تکان نمیخوری؟
خیلی خونسرد و
بدون نگرانی گفت: مشغول نماز شب بودم و ضمناً با طناب متصل به ستون، بقیه
را همراهی میکردم. اطمینان و آرامش خاطر بسیجی «شهید غلامرضا(اکبر) تنها»
زبانم را بند آورده بود گفتم: «اشکالی نداره، ادامه بده! التماس دعا» صبح
روز بعد، روی سکوی الامیه اولین شهیدی بود که به دیدار معشوق نایل آمد
مادر در خواب پسر شهیدش را میبیند. پسر به او میگوید: توی بهشت جام خیلی خوبه. چی میخوای برات بفرستم؟ مادر
میگوید: «چیزی نمیخوام؛ فقط جلسه قرآن که میرم، همه قرآن میخونن و من
نمیتونم بخونم خجالت میکشم. میدونن من سواد ندارم، بهم میگن همون سوره
توحید رو بخون.». پسر میگوید: «نماز صبحت رو که خوندی قرآن رو بردار و بخون!» بعد از نماز یاد حرف پسرش میافتد. قرآن را بر میدارد و شروع میکند به خواندن. خبر میپیچد. پسر دیگرش اینرا به عنوان کرامت شهید محضر آیت الله نوری همدانی مطرح میکند و از ایشان میخواهد مادرش را امتحان کنند. حضرت
آیتالله نوری همدانی نزد مادر شهید میروند. قرآنی را به او میدهند که
بخواند. به راحتی همه جای قرآن را میخواند؛ اما بعضی جاها را نه. میفرمایند:«قرآن خودتان رو بردارید و بخوانید!». مادر شهید شروع میکند به خواندن از روی قرآن خودش؛ بدون غلط. آیت
الله نوری گریه میکنند و چادر مادر شهید را میبوسند و میفرمایند: «جاهایی
که نمیتوانستند بخوانند متن غیر از قرآن قرار داده بودیم که امتحانشان
کنیم.».
نشسته ام کتاب "پایی که جاماند " را میخوانم ، میرسم به این خاطره :
شنبه 18 تیر ماه 1367-بغداد -زندان الرشید
از میان پنج مجروحی که از زندان شماره یک الرشید آورده اند ، وضعیت یکی شان وخیم است با ترکش خمپاره ، روده هایش پاره شده ، سینه و سرش هم آسیب دیده ،لهجه مازندرانی دارد . از بچه های لشکر 25 کربلا است .آدم ساکت و متین و کم حرفی است.اما وقتی حرف می زند ،عراقی هارا تا استخوان می سوزاند .ستوان عراقی بهش گفت: "پشیمانی ، میدانم " پاسدار در جوابش گفت : عاقبت اسارت حضرت زینب (س) اگه بیشتر از شهادت نبود کمتر نبود ، من پشیمون نیستم ، این شرایط تو جنگ برای هرکسی ممکنه پیش بیاد.اسارت ایمان و عقیده را عوض نمیکنه ، ایمان و عقیده را محکم میکنه ! فرمانده عراقی که سعی داشت امام رو مسبب همه گرفتاری ها و شکنجه های اسرا معرفی کنه با طعنه به مجروح مازندارانی گفت : قراره شما تو عراق چه پیامی را به ما برسانید ، حالا خمینی کجاست که بیاد کمکت کنه ! با این وضعی که داری میخوای چیکار کنی ، با این زخم های شکمت چه کار میکنی ، اینجا خمینی می تونه کمکت کنه یا رئیس القائد الصدام ؟ مجروح ایرانی که رمق نداشت لب های تشنه اش را به هم فشرد نم دهانش را به زور قورت داد در جواب سرهنگ گفت:فقط میتونم جواب شما رو با یه شعری از نهج البلاغه مولا و
مقتدایم آقا امیرالمومنین بدم
امام علی می فرمایند :
فـان تسـالینی کیـف انــت فاننـــــی
صبــور عـــــلی ریـــب الزمـان صلیـــب
یعـــز علـــی ان تـــری بــــی کآبـــــة
فیشـــــمت عـــاد او یسـاء حبیـــب
"نامه 36 نهج البلاغه ، اگر بر من بپرسی چگونه ای بر سختی روزگار ، میگویم بسیار شکیبا و توانا هستم دشوار است بر من که غم و اندوهی در من دیده شود تا دشمنی شاد و یا دوستی اندوهگین شود "
سرهنگ مات و مبهوت از جواب مجروح مازندرانی فقط نگاهش میکرد . از قیافه و حالاتش پیدا بود انتظار جواب به این زیبایی را نداشت . احساس کردم مثل بادکنکی که بادش را خالی کنند سرنگ پنچر شده بود ! اورا نزدند . سرهنگ با هیچ یک از اسرا بحث نکرد و از بازداشتگاه خارج شد .مجروح مازندارانی درآن گرمای سوزان قرآن تلاوت میکرد فردای آن روز ، نزدیک غروب جوهره صدایش به ته رسید و شهید شد . او تزکیه شده و تکامل یافته مکتب امام علی (ع) و پاسدار وفادار امام بود . در و دیوار آجری زندان الرشید هیچ گاه دشمن شناسی و بصیرت اورا فراموش نخواهند کرد .قرآن و نهج البلاغه در شریان ها و مویرگ هایش جریان داشت .
+وقتی این مطلب رو خوندم چنان حالم منقلب شد و عرق شرمی به روم نشست که فقط برای یک لحظه که شده احساس خفگی کردم ، منی که ادعا میکنم محب و شیعه مولام امیر المومنین هستم با نهج البلاغه انس ندارم . بلافاصله رفتم کتابفروشی یه نهج البلاغه خریدم البته از نوع جیبی ، که همه جا همراهم باشه بتونم استفاده کنم چه دانشگاه ، چه تو ماشین ، چه منزل ....
شروع کردم دارم هر روز میخونم ، واقعا شیرین و لذت بخش
این خاطره از کتاب درس بزرگی بود برای من !
+ بعضی از کلیپ ها اینقدر قشنگ هستند که هرچه قدر نگاه کنی فقط هر ثانیه اون درس بزرگی هستش و از نگاه کردن سیر نمیشیم
امروز و این چند روزه وقتی زائرین رو در اربعین کربلای معلا از تلویزیون و اینترنت نگاه میکردم همه عکس شما را به قلب داشتن ، حتی روی کوله پشتی های خود .... آقا جان همه نائب الزیاره شما بودند و هستند میدانید آقـــــا ! شاید امسال جا ماندیم که سال دیگر با شما همراه شویم چون امروز همه دعایم این بود همه دعای مردم ایـــــــــران
دل من لکزده برای حـــرم ، شب جمعه حرم که مهمانیست... روضه علقمه، حدیث وفــا ،خود زهرا به روضهها بانیست... میرساند به روضهها خود را ،میزبانی به عهدهی مهدیست... دین من عشق ، عشق آل علی ، مذهب شعر من أبالفضلیست...
اللهم ارزقنا کربلا بحق الحسین(ع)
سلام علی آقا میدانم امشب همه مهمان ارباب هستید ، امشب دل را سمت شما فرستادم میشود به ارباب برسانید این همه دلتنگی را ؟؟؟ خوشا به سعادتت علی آقا راستش را بخواهی حالم رو به راه نیست ... میدانی جامانده ام ... همان چیزی که تو هیچ وقت نماندی .... علی آقا شما نه از کربلا جامانده ای نه از شهادت اربعین شده ، نمانده طاقت دوری ، چه میشود به نگاهی فراق ما به سر آید
من و حیدر راستی در اربعین تو کمپ شروع کردیم به مداحی به دستور سروان خلیل ، من و حیدر هرکدام به هفتاد ضربه کابل محکوم شدیم وقتی هفتاد ضربه کابل را نوش جان کردیم . حیدر با همان لهجه ترکی و دوست داشتنی اش دوبار تکرار کرد : " سیدی ! سنی ننه وین جانی ! ایکی دانا شالاق ویر ، جون مادرت دوتا کابل دیگه هم بزن ؟ " - کابل ها به سرتون خورده ، گیج شدید . خواهش نمیخواد ! - نه اتفاقا خیلی هم حالم خوبه و می دونم چی میگم سرباز بعثی در حالی که به هرکداممان دوکابل دیگر کوبید گفت : " هذا اثنین ....! این هم دوکابل دیگه ، یالا برید گم شید ، از جلو چشمم دور شید ! وقتی بر میگشتم بازداشگاه ، گفتم : حیدر ! راستی راستی حالت خوش نیست ، چرا گفتی دو کابل دیگه بزنن ؟ - حضرت عباسی نفهمیدی چرا ؟! - نه ، نفهمیدم . - آقا سید ! خواستم رُند بشه ، ارزشش رو داشت که به خاطر اربعین آقا امام حسین (ع) هرکدوممون هفتاد دو کابل بخوریم ، خدا .وکیلی ارزش نداشت ؟!
یکه خوردم . این حرف را که شنیدم خیلی خجالت کشیدم و کم آوردم . این فکر و مرام و حسین خواهی حیدر برای من درس داشت . این را شنیدم احساس آرامش کردم . گفتم : چرا خدایی می ارزید . ذهن حیدر به کجا رفته بود . می گفت : بذار به تعداد شهدای کربلا کابل بخوریم به خاطر همین عقیده و مرامش بود که وقتی نوحه میخواند ، حتی سامی و قاسم نگهبان های عراقی هم تحت تاثیر مداحی اش قرار می گرفتند .
+ مطلبی که خوندید از کتاب پایی که جاماند شد نوشته شده ! خاطرات سید ناصر حسینی پور که از دوران اسارتشون در کتاب بازگو میکنند
+ صحبت از مداحی ترکی شد دلم رفت سوی مداحی ترکی ! خدایی مداحی های ترکی سوز و زیبایی خاصی دارند