رفاقت به سبک شهید

()

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

بایگانی

۵۱ مطلب با موضوع «همین نزدیکی ها» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

عادت ندارم تو یک روز دوتا پست بزارم ...
برای خودم از روز اول یه هدفی داشتم اینکه یه پست دو سه روزی باشه هم خودم چندباری بخونم
هم بقیه ... منم مثل شما اینجا یه خواننده ام گاهی میشه یه پست رو چند بار میخونم
اینقدر که بتونم عمل کنم,اینقدر تا عمق جانم نفوذ کنه
فردای قیامت بهم بگن بانوی گمنام این پستی که نوشتی چقدر عامل بودی که برای بقیه هم نوشتی !؟
اگه پست قبلی رو بخونید برای مولامون نوشته شد که بعد نماز برای اقامون دعا کنیم
بعد نوشتنش خودمم عمل کردم ولی فکرم درگیر یه چیز دیگه شد اینکه خوب من دعا کردم
این وظیفه ام رو عمل کردم ولی تا وقتی پا رو نفسم نزارم اونی نشم که مهدی زهرا (عج) میخواد به
چه دردی میخورم ؟! تا وقتی خودم رو تربیت نکنم چطور میتونم منتظر واقعی مولا امام زمان باشم ؟!
میدونم پست طولانی ولی خوب شاید همین تنبلی کردن که باعث از خیلی قافله ها جا بمونیم
حتی قافله منتظران واقعی حضرت مهدی (عج)

شهدا خیلی قشنگ به قافله رسیدن
توصیه میکنم خودم و شمارو برای چندبار خوندن کتاب بلورچی
(حدود صد صفحه از این کتابِ ارزشمند، حاوی «محاسبات نفس» شهید «بلورچی» است که حقیقتا برای هر انسان جوبای رستگاری و تعالی اخلاقی، بسیار راه گشا و مفید به فایده هستش )


قسمتی از کتاب رو برای شما میزارم

*یک شنبه ۲۲/۲

«بل الانسان علی نفسه بصیره ولو القی معاذیره، یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم»
۱-نماز صبح خیلی دیر خوانده شد و تعقیبات چندان مورد توجه نبود
۲-کمی نسبتا زیاد تندویی کردم و صدایم را بلند کردم
۳-چند ورد چشم نگاه های اضافی به دنیا داشت
۴-مزاح های غیر لازم در دو مورد دیده شد، باید دقت یبیشتری در مزاح کردن شود
۵-یاد مرگ اصلا تا ظهر وجود نداشت
۶-عجب و غرور می خواهد بروز کند
۷-در قرآن خواندن احساس می کنم شیطان می خواهد نیت را ریا کردن و قیافه گرفتن
برای مردم قرار دهد، باید خیلی مواظب باشم
۸-تواضع و خشوع چندان مورد دقت قرار نداشت.

*چهارشنبه ۲۴/۲/۶۵

۱-صبح اول صبح هم خودم را دنیا قرار دادم
۲-بی اعتنایی به مقام ]نامفهوم [کردم، شاید تسلیم نبودم.
۳-ظاهرا صبحانه زیاد از حد خوردم
۴-خیلی به دنیا توجه دارم، باید برای رفع این مسئله، به خدا توجه دایمی داشته باشی.
۵-در نیت قرآن خواندن خیلی مشکوک هستم که مبادا به خاطر دنیا بوده
۶-داشت در دلم کینه جای می گرفت.
۷-دو-سه مورد زبان بدون فکر صحبت کرد که موجب شد به خطا رود
۸-غافلانه صحبت می کنم و این در کلام را از دست داده ام.
۹-معاشرت با [...] و رضا برایم ضرر دارد؛ البته بیشتر رضا.
۱۰-در مورد احمد، بی چاره شده ام و واقعا نمی دانم چه کنم.
باید امشب با امام زمان(عج) در میان بگذارم.
۱۱-الحمدلله حال مراقبه وجود داشت ، لیکن صحیح استفاده نشد.
۱۲-یک مورد دروغ واضح گفتم، استغفرلله
۱۳-کمی صحبت کردم.
۱۴-یاد مرگ کم بود.
۱۵- زیاد صحبت کردم.
۱۶-تقریبا زیاد خوردم.
۱۷-یاد دنیا کمی آزارم داد و مشغولیات ذهنی برایم ایجاد کرده بود.

پنجشنبه ۲۵/۲/۶۵

۱-نماز صبح را کمی دیر خواندم.
۲-صبح اول صبح باز هم دنیا داشتم
۳- غفلت کمی وجود داشت.
۴- توفیق کار کردن برای رضای خدا وجود نداشت و تنبلی کردم.
۵- دو-سه مورد با زبان، موجب ناراحتی دیگران شدم و جلوی دیگران آبرویش را بردم.
۶-شاید غیبت فیاضی را کردم. باید خیلی در این مورد صحبت ها دقت کنم.
۷-محبت دنیا خیلی بیشتر از مقدار لازمه ابراز شد.
۸-حسادت خیلی آزارم می داد.
۹-خیلی بی مورد و بی خود در موارد بسیار زیاد صحبت کردم.
۱۰- به خدا توجه نکردم.
۱۱-اخلاص وجود نداشت

* نتیجه:
نفس آلوده به نظر می رسد. توجه به نفس، حال به چه دلیل، به دلیل روزه یا چیز دیگر، آسان تر از قبل میسر است، لیکن آن چه دیده می شود، آلودگی نفس است. در ضمن، در نماز یاد احمد وجود داشت، اما برای فهمیدن این مطلب که آیا واقعا این گونه است یا نه، باید بیشتر دقت شود، این گونه حس می کنم که شیطان می خواهد مرا بی هوده سرگرم این قدرت شیطانیه بکند تا از اصل غافل بمانم. اولا نمی دانم اصل مطلب چیست، یعنی باید در رذایل ، کدام کدام یک را از بین برد، اپن گونه که حاج آقا قبلا گفته، خودخواهی است، پس باید حسابی توان روی آن بگذارم. ثانیا نمی دانم چگونه آن را، یعنی خودیت را از بین ببرم.
چهار شنبه ۷/۳/۶۵ ۱۸
باید تا آن جا که ممکن است توجه به نفس داشته باشی و سکوت را رعایت کنی، یعنی حتما این دو کار باید به جد رعایت شود و نهایت، شب هم که شب قدر است، مورد مواخذه قرار دهی نفس را که آیا چنین کرده بودی یا نه؟ در ضمن، امر لازم دیگر، خواندن قرآن به حد وفور است و باید حتما رعایت شود.

 + وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ ؟ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ...

 و چه کسى از خدا به عهد خویش وفادارتر است؟
پس از این معامله‏اى که با او کرده‏اید شادمان باشید، که این همان کامیابى بزرگ است
.

شهید ، یعنی کسی که خدا وجودش رو اینقدر خریدنی یافته که حاضر شده بهایی به عظمت بهشت که وسعتش به اندازه آسمانها و زمین هست رو براش بپردازه،و خوشنودی امام زمان و امام حسین  ببین چه ها کرده و چه ارزش افزوده ای برای خودش ایجاد کرده که اینطور خریدنی شده؟

خدایا باور شهادت را نصیبمان کن نه تخیل شهادت را ....

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

همسرم همیشه نماز اول وقت و نماز شب می‌خواند، از غیبت بیزار بود،
اینکه می‌گویند، کسی پای خود را مقابل پدر و مادرش دراز نمی‌کند،
در مورد همسرم صدق می‌کرد، دانشجوی نمره الف دانشگاه بود،
شکم، چشم و زبان را همیشه و به‌ویژه در میهمانی‌ها حفظ می‌کرد و
به من بسیار احترام می کرد و محبت داشت.
خواندن دعای عهد کار همیشگی او بود،
هرروز صبح پیش از رفتن به محل کار قرآن تلاوت می‌کرد و همیشه تا ساعتی پس از پایان ساعت کار،
در محل کارش می‌ماند تا تمام حقوقی که دریافت می‌کند حلال باشد.
وقتی کسی مبلغی قرض می‌خواست، حتی اگر خودش آن مبلغ را در اختیار نداشت،
از شخص دیگری قرض می‌گرفت و به او می‌داد تا آن فرد مجبور به تقاضا کردن از افراد دیگری نباشد.
بسیار دستگیر فقرا بود و همیشه به شخص فقیری که ابتدای کوچه بود، کمک می‌کرد،
به خاطر دارم که شبی به بیرون از منزل رفت و بازگشت او طولانی شد،
وقتی علت را پرسیدم متوجه شدم پولی برای کمک به آن فقیر نداشته و
برای اینکه شرمنده او نشود، چند کوچه را دور زده و از مسیر دورتری به خانه آمده است.
در لحظات آخر چند ثانیه دستش را بر پیشانی قرار می‌دهد و نام
امام زمان(عج) و سیدالشهدا(ع) را می‌برد تا به شهادت می‌رسد

شهید حمید سیاهکالی مرادی مدافع ۲۶ ساله حرم بانو زینب(س)

+ خوب خواندی ؟ سن زیادی ندارد
از بچه های سال جنگ نیست بگوییم بابا اون ها فرق داشتند اصلا زمان اون ها با ما فرق داشت
نحوه تربیت و زمانه ....
فرزند همین زمان است نسل سوم انقلاب
چقدر شبیه هستیم ؟!
همه ی عمر را هدر دادیم
اسیر معضل غفلت شدیم روز به روز, به نفس خویش چه اندازه بال و پر دادیم


ادامه مطلب رو از دست ندید

  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

گاهی مینشینم زار میزنم در تاریکی شب صدای هق هقم بلند می شود
صدای پا می آید
در تاریکی صداهارا می شود خوب تشخیص داد ...
زود به رختخوابم می روم
صدای پا آرام به من نزدیک می شود وقتی میبیند که خوابیده ام آرام از من دور میشود
باز هم ارام نمیگیرم , مگر می شود آرام شد ؟! اصلا مگر میشود شب آرام خوابید ؟
اصلا مگر می شود با خیال راحت سر روی بالش گذاشت انگار نه انگار .....
صورتم را در بالش فرو می برم زار میزنم زار تا مبادا صدا به بیرون برود و مادرم آهسته اهسته بر بالینم بیاید
نگران شود
سجاده رو پهن میکنم ...
دستم را جلوی دهانم میگیرم بغض دارد خفه میکند از اعماق وجودم صدایش میکنم
یا غیاث المستغیثین , یا غیاث المستغیثین
فریاد نمیکشم حتی صدایم در نمی آید ولی احساس میکنم هنجره ام دارد می سوزد
زار میزنم خدایا تا به کی خون دل خوردن ....
اصلا چرا من خون گریه نمیکنم چرا فقط اشک های ساده
چطوری میتونیم تو روی مهدی فاطمه نگاه کنیم؟


خدایا تا به کی ....
شهدای ما راه و رسم تا اخرین لحظه به ما یاد دادند ولی ما چیکار کردم
فقط لبخند ساده لوحانه به دشمن تحویل دادیم
خدایا چطور میتونم شب آسوده بخوابم و سر بر بالین بزارم که برادرانم در این شب ها زیر برف و سرما
جلوی دشمن لبیک یا زینب و لبیک یا حسین گویان در حال جنگ هستند
خدایا چطور شب ها زار نزنم وقتی تو پاریس حملات تروریستی انجام شد ،عده ای روشنفکر باکلاس که حقوق بشر وآزادی براشون مهم بود فورا رفتن جلوی سفارت فرانسه و شمع روشن کردن.
گل بردن... عکس گرفتن...تا با مردم مظلوم و مستضعف فرانسه همدردی کنند...
حالا یک جنایت بزرگتر در نیجریه اتفاق افتاده.چند صد نفر رو در روز روشن به رگبار بستن و سوزوندن....
چرا بااینها همدردی نمیکنند؟

آهای باکلاسها ,آهای روشنفکرها
آهای هنرمندان سینما
آهای روزنامه های زنجیره ای
چرا جان انسانها برای شما فرق داره...
جان چند صد سیاه پوست شیعه اهل نیجریه، به اندازه یک دختر چشم آبی دیسکوهای فرانسه براشون ارزش نداره که حتی یک پیام تسلیت هم نمیدند

خدایا چطور شب ها زار نزنم وقتی میبینم روز بروز شرایط برای شیعیان جهان سخت تر میشه
خدایا چطور شب راحت سر روی بالش بزارم وقتی میبینم مولامون تنهاست , آقامون رو پیر کردن
خدایا آقامون راه رو نشون میده ولی عده ای خودشون رو زدن به اون راه , روز به روز واردات داره افزایش پیدا میکنه و صادارات کاهش ... جون ها علاف فکر و ذهنشون و خوشیشون شده ماهواره و علافی
خدایا چطور راحت بخوابم وقتی مسولان به مردم خودشون رحم نمیکنن حاضر نیستند ذره ای انتقاد بشنوند
خدایا برادران و خواهران مسلمانم در همه گوشه عالم دارن صدای هل من ناصر سر میدهند زیر دستان بوکو حرام , داعش , النصره , طالبان , اسرائیل و امریکا , خدایا چطور راحت بخوابم
خدایا
زار میزنم و گریه سر میدهم تورا صدا میکنم , خدایا ......
نیجریه و شام و عراق ... همه جا کربلاست

اف بر دستگاه دیپلماسی منفعت گرای ما،
اف بر سازمان عریض و طویل فرهنگ و ارتباطات ما
اف بر ما، اگر این مظلومیت را
ببینیم و ببینند  سکوت کنیم


+آخرین تصویر منتشر شده از ابراهیم الزکزکی رهبر جنبش اسلامی نیجریه ....


نمی دانم اگر به قول حسین قدیانی
"ماه بچه حزب اللهی ها "نبود
ما به چه امیدی تا سحر بیدار می ماندیم و برای رسیدن به صبح تلاش می کردیم


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پیش بینی سرور و مولا امام خامنه ای
برخی کشورهای منطقه اکنون با کمک به گروههای تکفیری، از کشتار و جنایات آنها در سوریه و برخی کشورهای دیگر حمایت می کنند اما در آینده نه چندان دور، این گروهها بلای جان همان کشورهای حامی خواهند شد و در نهایت مجبور خواهند بود که با هزینه زیاد، آنها را از بین ببرند



+ خدایا برسان صاحب کار را....الذی یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا

+ برای این خانم کوچولو ی عزیز ماشاء الله بخونید :)


  • سیــــده گمنــــام
هو الرحمن الرحیم

دور هم نشستـه بودنـد امـروز و دیـروز را با هم مقایسـه می کردنـد
از رقابت سر بهتریـن جای نیـمکت کلاس
,ایستـادن تـوی صف های کوپـن
چند لایـه کردن تـوپ های پلاستیـکی !

از امروز و امکانـاتش
از تبـلت...موبایـل...اینتـرنت !
آخرش هم با یـک آه
نتیجه می گرفتنـد که ما نسل سوختـه ایـم !
تمام ایـن مدت که آنها
از سوختـگی هایشان حرف می زدنـد
من مرور می کردم خاطرات ایـن نسل سوختـه را !

از دعوا سر دستـه Atari
, شلوارهایی که سر زانـوهایش تکه دوزی شـده بـود
روی دیـوار کوچه هامان عکس شهـدا را
با چسب می چسباندنـدساده بدون فتـوشاپ !
خانم مجـری که هِی می گفت:
«با شما هستم...بله با شما...برو عقب‌تـر بنشین»
روزهای تابستـان و چوب حصیـر و کاغـذ
و سوزنـی که برایمان فرفره می ساخت،
تا فوت کنیـم به پـرّه هایش
و دنیا را روی یـک دست بچرخانیـم !
با همه ی اینها

ما هیچوقت نسل سوختـه نبودیـم
ما نسل دل سوخته ایـم !
دلی که می سوزد
از این روزهایـی که هیچکدام از آن خاطـرات را توی خودش جا نمی دهـد
دلی که می سوزد از دستِ واژگانـی که
معنـای خود را عوض کردنـد
و آدم ها را مشهور می کننـد با یک سطل آب
یا خاک یا چالش های عجیـب و غریب
دلی که می سوزد از آنهایـی که
یادشان رفته چه گل هایی پرپر شدنـد
از آنهایی که یادشان رفتـه ما
با نداشتن هایمان ساختیـم
و امروز دارنـد به بهانه ی تحریـم
از داشته هایمان خرج میکننـد !
آنچه را که ما با خودمان از گذشته آوردیـم
شهـادت... قنـاعت
.... غیـرت... حیـا... نجابـت... !
ما هیچوقت نسل سوختـه نبودیم

ما نسل دل سوختـه ایـم



رهبر انقلاب: مشکل کشور این است که بعضی ها نمی فهمند!
حسن روحانی(یکسال پیش در چنین روزهایی):
در شب عاشورا، امام حسین (ع) خیمه‌ای برپا کرد و عمر سعد را به مذاکره دعوت نمود ...
در آن شب، ساعت‌ها با عمر سعد مذاکره کرد تا نتیجه رویارویی آنان به جنگ ختم نشود.
هاشمی رفسنجانی: مگر اروپا با آمریکا، چین با آمریکا و روسیه با آمریکا چه تفاوتی از دید ما دارند؟ اگر با آنها مذاکره داریم، چرا با آمریکا مذاکره نکنیم؟
.
رهبر انقلاب: امروز:
می‌گویند چرا با  مذاکره با آمریکا مخالفت می‌کنید در حالیکه امیرالمومنین با  زبیر و  امام حسین با  عمرسعد مذاکره کرد. امیرالمومنین و امام حسین در حرف زدن با زبیر و ابن‌سعد به آنها نهیب زدند و آنها را نصیحت کردند. بحث مذاکره به‌معنای امروزی نبود. مذاکره به‌معنای امروزی یعنی  معامله و یک چیزی بگیر و یک چیزی بده. آیا امیرالمومنین با زبیر و امام حسین با ابن‌سعد معامله کرد؟ آیا تاریخ را اینگونه می‌فهمید و زندگی ائمه را اینگونه تحلیل می‌کنید؟ .
 مذاکره با آمریکا ممنوع است؛ به‌خاطر ضررهای بی‌شماری که دارد و منفعتی که اصلاً ندارد. مشکل کنونی کشور به‌خاطر وجود آدم‌های بعضاً بی‌خیال و یا بعضاً سهل‌اندیشی است که این واقعیات را نمی‌فمهند.
94/7/15


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الحیم

شب خواستگاری مادرش گفت: که ما فردا شب برای صحبت های آخر می آئیم
فردا شب که شد ساعت 8 شب آمدند
حاج علی مثل شب قبل با لباس فرم سپاه از منطقه آمده بود و من با ایشان توی اتاقی نشستیم و
با هم صححبت کردیم البته بیشتر او صحبت می کرد. خوب بخاطر دارم که گفت: هدف از ازدواج این است که سنت پیامبر و دستور اسلام را اجرا کنم در روش زندگی ما باید حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) را الگوی خودمان قرار دهیم و شرایط زندگی من این گونه است ممکن است یک روز در کنار شما باشم و شاید تا آخر عمر نباشم و به این مسئله تاکید داشت و اینکه مرد انقلابم و زندگیم دست خودم نیست. کتاب ازدواج در اسلام را بمن داد تا مطالعه کنم و گفت: اگر با این شرایط من راضی هستی بسم ا... و اگر هم نه مشکلی نیست
واقعا تمام حقایق خودش را برای من گفت....

امروز 4 تیر سالروز شهادت سردار هور , شهید علی هاشمی


جبهه یعنی شـور یعنی عاشقـی
 شیـر مردی چـون علــــی هاشمـی



+ سراغش را دائم میگرم و جویای حالش هستم .... نگرانش هستم
کمی به گذشته بر میگردم , فقط حدود یک سال پیش ....
با شوق فراوان از مراسم عقد و عروسی و دو سرویس طلا میگفت , از عشق میگفت
میگفت چندسالی با هم دوست بودیم , خوب همدیگر را شناختیم ,
به اجبار و با اصرار و با جلوی پدر و مادر ایستادن بالاخره آن ها را راضی میکند که آن ها راضی به این ازدواج شوند ...
میگفت اول باید عاشق شد بعد ازدواج کرد , آنقدر گفت و گفت که بغل دستیم برگشت به من گفت :
فکر میکردم این کارها عاقبت نداره ولی فکر کنم اشتباه فکر کردم ....
حالا بعد یک سال شنیدم راه پله های دادگاه را بالا پایین می روند ... طلاق .
رفیق 21 ساله ام به ناراحتی اعصاب دچار شده و این ناراحتی به اعصاب دستانش آسیب وارد کرده و لرزش دست گرفته ...
و مادر بیچاره او به فشار خون مبتلا طوری که فشار به 20 هم میرسد
دو سرویس طلا فقط برای یک هفته بوده بعد یک هفته به مادر پسر تعلق میگیرد ,
در مدت این چندسال دوستی , خبر نداشته که مرد رویاهای او دست بزن داشته و شکاک هستش
بهتر است چیز بیشتری نگویم , حتی نوشتنش حالم رو بد میکنه
یکی اینطور خودش انتخاب میکند
و دیگری کار را به خدا واگذار میکند و با خدا معامله میکند ... یادتان که هست ؟ (+)
و یکی دیگر هم هست از شهدا کمک میگیرد شهدارا واسطه میکند از امام زمان کمک میگیرد
و حالا هم خودش و هم همسرش هردو خادم الشهدا هستند

به خدا اعتقاد داریم ولی اعتماد نداریم


  • سیــــده گمنــــام


سخنگوی گروه وهابی داعش عکس زیر رو منتشر کردن و اعلام کردند :
بعد از عراق نوبت حمله به ایران است شیعیان ایران را به خاک و خون می کشیم...


ما هم در جواب به گروهک تکفیری داعش اعلام میکنیم که :

بسم رب شهدا و الصدیقین
اگر می خواهید برای فرزندانتان خاطره ای از خود بجای بگذارید هرچه سریعتر به خانه های خود بازگردید...
بی شک اگر پایمان به امر ولی و امامان به میدان نبرد باز شود
به خدا سوگند که مادرانتان از بدنیا آوردنتان خود را لعنت می کنند.
چرا که قرن هاست جوانان شیعه برای انتقامی شدید از قاتلان حسین (ع) شمشیرهای خود را تیز نگه داشته اند...
والله که اگر پایتان به حرم امام حسین (ع) برسد
سرهای بریده شما را برای حرم حضرت زینب (س) پیشکش خواهیم کرد
و یقینا نماز ظهر را در بقیع اقامه خواهیم کرد
لبیک یا حسین (ع)
به شما هشدار می دهیم
اینجا عراق نیست... اینجا سوریه نیست... اینجا ایران است...
اینجا رهبری همچون امام خامنه ای دارد


  • سیــــده گمنــــام


هو الرحمن ارحیم
سر لج بازی گفتم نمیام , اصلا اینجا مطلب نمینویسم !
نشستم یه دل سیر گریه کردم به خاطر مشکلی که وجود داشت .... داشت !
سپردم به خدا ...سپردم به شهدا ....
وقتی خدارو دارم دیگه بهانه ام چیه ؟
حالم خیلی بهتره  ...
دیشب همش میگفتم عیدی , عیدی , عیدی !
از خود آقا , از خود مهدی زهرا میخواستم
یادمه خیلی وقت پیش داشتم وسایل بابا , کاغذ ها و پرونده هارو مرتب میکردم تا اینکه بین وسایل این رو پیدا کردم
گذاشتم کنار گفتم هر وقت موقعیت و  زمان مناسب بود میشینم میخونم !
وقتی یه دل سیر گریه کردم و خالی شدم ! رفتم نشستم یه گوشه ...
یاد همین دفترچه افتادم ...
سریع پاشدم رفتم زیر زمین آوردمش , شروع کردم صفحه اول رو باز کردن ....
صفحه اول مناجات شهدا رو نوشته بود ...
تا رسیدم به این مناجات شهید

  " خدایا, بارالها, معبودا, معشوقا , مولایم
منِ ضعیف و ناتوان، دوست دارم چشم هایم را , دشمن در اوج دردش از حلقه در بستان در آورد،
و دست هایم را در تنگه چزابه قطع کند، و پاهایم را در خونین شهر از بدن جدا سازد،
و قلبم را در سوسنگرد آماج رگبار کند، و سر مرا در شلمچه از بدن جدا سازد،
تا در کمال فشار و عذاب، دشمنان مکتبم ببینند که اگرچه چشم ها، دست ها و پاها و قلبم و سینه و سرم را از من گرفته اند اما یک چیز را نتوانسته اند که بگیرند و آن ایمان و هدفم است که عشق به الله و معشوقم و به مطلق جهان هستی و عشق به شهادت و عشق به امام و اسلام است "

وقتی که رسیدم به اینجای این مناجات , انگار که جریان برق وصل کرده باشند , تازه فهمیدم چقدر بی عرضه هستم تاه فهمیدم خواست خدا و امام زمان بود تا الان به یاد این دفترچه باشم ! واقعا چرا الان ؟
فهمیدم اگه تحملم کمه از بی ایمانی ! اگر ایمان داشتم میفهمیدم خدایی بزرگتر از مشکلاتم هست
فهمیدم خیلی کار هست باید انجام بدم ...
من از قافله عقبم ... خیلی عقب
مناجات های شهدارو خوندم , چقدر عاشقانه و چقدر نجواشون شیرینه ! از خودم خجالت کشیدم هدف شهدا کجا و هدف من کجا !
صفحات بقیه خالی بود . یادم اومد بابا موقع جنگ خاطرات رو اینجا ننوشته ... بابا یه دفترچه خاطرات برای خودش داره که من یواشکی گذشته ها خوندمش ! و یه روزم به طور خیلی بد لو رفتم ! خاطرات قشنگی که یکی از دوستان بابا اگه اشتباه نکنم 13 سالشه گروه تخریب منطقه حاج عمران ...
از دیشب حالم خیلی بهتره ...
دفترچه عیدی من بود , چیزی که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم
ب طور یقین میتوانم بگم رفاقت به سبک شهید یعنی همین

خدایا!
شرمنده که گنده تر از دهانم حرف می زنم
... تو بزرگی ... ایمان دارم ...
... اما ... من ... دلم شهادت می خواهد ... مُردن را که همه بلدند
من ایمان قوی و زندگی خدا پسندانه میخواهم  ... از همین ها که بوی عشق می دهد ...
دلم میخواهد آنقدر به تو نزدیک باشم که هم در جهاد اکبر و هم در جهاد اصغر پیروز باشم
من دلم گنده تر از اعمالم از تو می خواهد ...
خدایا کج میروم , ولی تو تنهایم مگذار , حتی آنی و لحظه ای مرا به خودم وا مگذار
کاش طوری زندگی کنم که لایق باشم...
اما با این اعمال... بعید میدانم



  • سیــــده گمنــــام

مدتی از شهادت سید گذشته بود . قبل از محرم در خواب سید را دیدم

با سید خیلی درودل کردم . گفتم سید ما را تنها گذاشتی و رفتی . 

گفت : « چرا این حرف را میزنی ؟ هرمشکل و غمی دارید , با نام مبارک مادرم برطرف می شود.» 

بعد ادامه داد :
« اگر دردی دارید , حاجتی دارید عاشورا بخونید.
زیارت عاشورا درد شما را درمان می کند. توسل پیدا کنید و اشک چشم داشته باشید .»

علمدار من شهید آقا سید مجتبی علمدار 

کتاب علمدار , ص 162


+ امشب شهدا همه مهمان ارباب هستند !
سید جان امشب شب ولادت کنار ارباب پیش ارباب و شهدا مارو هم دعا کن !




+ گفت چه رنگی رو خیلی دوست داری ؟
گفتم: سبز پاسداری!

+ دیشب شبکه 1 داشتم دانشجویان دانشگاه تربیت پاسداری امام حسین رو میدیدم !
لحظه ای که حضرت آقا بهشون گفتن " شما جوانان عزیز و فرزندان و نور چشمان گرامی "
حسودیم شد خوشا به سعادت پاسدار های عزیز , بغض وجودم رو گرفته بودم افتخار میکنم به براداران پاسدار عزیزم ,
خوشا به سعادتشون ....
کاش من یک پاسدار بودم
سلام بر شما ای عباس های حادثه که در جاده های سرخ ایثار و در مسیر ولایت، پاسدار ارزش های انقلابید.

ولادت امام حسین(ع) و روز پاسدار مبارک باد


  • سیــــده گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

تقریبا دو ساعت گذشته بود , خبری نشد . نگران بودم , حس بدی داشتم . بهتر بگویم احساس میکردم این آرامش قبل از طوفان هستش . همه تقریبا چرت می زدند . زیر لب فقط صلوات و آیة الکرسی میخواندم برای امام زمان , اعتراف بکنم ؟ میترسیدم ,میخواستم قبل از اینکه چیزی بشود مسئله به راحتی تمام شود ! اصلا اتفاقی نیفتد . من این سفر را با آرامش تمام , برای پدر ومادرم میخواستم !
مادری که فقط 4 ماه از عمل جراحی 4 ساعت اش میگذشت ! پدری که چندین سال است با بیماری دست و پنجه نرم میکند ! دوست داشتم با بار معنوی سفر, خانواده ام هم آرامش داشته باشند .
مدتی که گذشت ...
دیدم یکی از مسافرین آقا اومد کنار بابا , خم شد کنار گوش بابا شروع به صحبت کرد !
+ حاج آقا شما بزرگ ما هستید همه حوصله اشون سر رفته , اگه اجازه بدید جوون ها میخوان شادی کنند , اجازه بدید راننده نوار روشن کنه این جون ها شادی کنند !
بابا دو روز بود که مریضیش برگشته بود بی حالتر از روز های قبل شروع کرد به حرف زدن با این آقا من نمیتونستم خوب متوجه حرف هاشون بشم ولی میدیدم آروم بابا داره با این آقا حرف میزنه ! تنها چیزهایی که شنیدم این بود که بابا میگفت : آقاجون من چیکاره ام که بیام بگم گناه کنید و حرام خدارو برای شما حلال کنم ! پسرم این کارها درست نیست .... بابا داشت آروم برای ایشون حرف میزد
خواهرم برگشت به اون آقا گفت خوب این همه نوار مجاز از خوانندگاه هست خوب بزارید , چرا اینجور موسیقی ؟
در کمال تعجب دیدم آقا بلند رو به عقب گفت : همه چیز هـــله , اوکی !
(شما اینطور بخونید که من الکی اجازه گرفتم , از مهربانی یه فرد مسن سو استفاده کردم !
دلم گرفت ! 



همین حین رسیدیم پلیس راه !
شاگرد راننده با عجله گفت پلیس راه , پلیس راه ! زود باشید کمربند ها رو ببنید واویلا ! زود باشید
همه کمربند هارو داشتیم میبستیم که وقتی سر بلند کردیم دیدیم بـــعله ! سرباز وظیفه شناس و خادم کشور داره با لبخند ملت رو نگاه میکنه و میخنده ! اینقدر که همه سرگرم بستن کمربندها بودن کسی متوجه حضور ایشون نشده بود :) پیاده شدن و راننده التماس کنان دنبال ایشون ! کار از کار گذشته بود ! 50 تومان جریمه ... راننده عصبانی برگشت اتوبوس و گفت باید شما این جریمه رو بدید تقصیر شما مسافراست که من جریمه شدم چرا کمربند هارو دیر بستید ! یکی از مسافرا شروع کرد از جلو پول هارو جمع کردن ما هم مقداری از پول رو دادیم ولی وسط اتوبوس ....
حالا نوبت عملی شدن نقشه ها بود ! طوفان داشت شروع میشد ...
دست , جیغ که آقای راننده زود باش روشن کن ! خودم رو زدم به اون راه گفتم نه بابا فوقش یه افتخاری و یا شادم محمد اصفهانی اینا و شایدم دیگه آخرش باشه احسان خواجه امیری ! دیگه بدتر از اینا نیست که ! آهنگ شروع شد
یعنی آهنگی بود که به والله از جلو هر تالاری رد شدم صداش به گوشم نخورده بود مردهای داخل اتوبوس شروع به رقصیدن اونم وسط اتوبوس ! یعنی یه لحظه برگشتم بع عقب اون چیزی که من از رقص دیدم فقط گفتم یعنی چرا من زنده ام ؟ تن و نوع آهنگ که هم خانم و آقا میخوندن رفته رفته افزایش پیدا میکرد ! انگشتام رو کردم داخل گوشم تنها چیزی که به ذهنم رسید ! نگاه کردم به مامان رنگش پریده بود ! محمد خواهر زاده ام که فقط 5 سالشه با تعجب داشت نگاه میکرد ! انگشتم داخل گوشم بود ولی صدا درست لب گوشم ! زن و مرد ها از خود بی خود شده بودند ! صحنه های فجیعی بود

نتونستم به خدا نتونستم تحمل کنم ! احساس میکردم شهدا درست جلوم هستند , امام زمان داره نگام میکنه , حضرت زهرا اونجا هستند , نفسم بالا نمی اومد ! به مامان گفتم مامان میشه بکشی کنار ! بیچاره مامان هول کرد گفت چیکار میخوای بکنی گفتم مامان جان هیچی فقط خواهشا برو کنار ! مامان رفت کنار ! خودم رو رسوندم کنار راننده !
اینقدر صدا زیاد بود صدام رو نمیشنیدن ! خم شدن به راننده گفتم : آقای راننده توروخدا خاموش کن ! راننده انگار نمیشنید , خودش رو به نشندین زده بود ! گفتم آقای راننده التماس میکنم توروخدا خاموش کن , بغض اجازه نمیداد ! بابا مگه شما غیرت ندارید ؟ این همه بی غیرتی رو نمیبینید ؟ مرد و زن ها دارن می رقصن ! تو رو به امام رضا خاموش کن ! بسه بی غیرتی تا به کی ؟
راننده ضبط رو خاموش کرد ! گفتم ممنون ...
رومو برگردوندم که برم پیش مامان بشینم , دو سه نفری گفتن آقای راننده روشن کن !
دیگه نتونستم ! به خدا نتونستم !
برگشتم رو به همه اتوبوس گفتم : شما دارید از زیارت کی بر میگردید . تو زیارت نامه ها چی ها به آقا گفتید ؟همین زیارت نامه گفتید بابی انت و امی, ولی دروغ گفتید شما نمیتونید نفس رو قربانی کنید ! بابا بی حرمتی تا به کی ! بی غیرتی تا به کی ! چطور اجازه میدید که اینطور در مقابلتون بی حیایی بشه و مردها جلوتون برقصن و زن ها همینطور ! اینقدر شما بی غیرتید ؟ که بدن هاشون رو جلو همه به لرزه در میارن !
درست نباید کاری که نمیشد شد بغضم شکست ! نمیخواستم ضعفم رو ببینن !
با چشم های گریون گفتم شما برای حاجت اومده بودید ولی مگه شما اونی شدید که امام رضا میخواست ؟ بسه من اجازه نمیدم گناه انجام بدید ! خجالت بکشید ...
یکی از خانم هایی که خودش رو برای بقیه مردها نمایش میداد گفت کی گفته خامنه ای گفته ؟
گفتم به آقا چرا ربط میدید؟ مگه مسلمان نیستید ؟ مگه قرآن کتاب شما نیست همون قرآنی که به اون قسم میخورید گفته شده لهو و لعب حرام !
خانم برگشت گفت برو بابا شما حرف نزن ! شماها همون کسانی هستید که میگید صدای زن رو نباید نامحرم بشنوه اونوقت تو راهپیمایی جلو میلیون ها مرد شعار میدید ! چون خامنه ای گفته ...
دیدم این ها دارن همه چیز رو ربط میدن به سیاست ! ساکت بودم ولی خیالم راحت بود نه از رقص خبری و نه از هنگ ! فقط چون اون خانم اون حرف رو زد عده ای اون عقب شروع کردن به شعار : خدا شاه رو رحمت کنده ! زنده باد شاه
بعد که چندتا شعار دادن دیگه ساکت شدن .
تقریبا نیم ساعت بعد دوباره دست جیغ که آقای راننده روشن کن ! شاگرد راننده دست برد که سی دی رو دوباره بزاره ! بلند شدم گفتم حق ندارید روشن کنید ! گفت خانم آخه عقب میگن روشن کنید ! گفتم به خدا قسم اگه روشن کنید اولین پلیس راه شمارو گزارش میکنم و ازشما شکایت میکنم !
شاگر راننده زود نشست سر جاش ! ولی هی پشت دست جیغ که آقای راننده روشن کن !
سرم رو تکیه داده بودم به شیشه ماشین دلم بدجور شکسته بود ! فقط امام زمان رو صدا میزدم از ته دل ! اگه یه مردی بود اینطور نمیشد ! داداشمم نبود
همش میگفتم آقا من از طرف همه معذرت میخوام اینطور شد ببخشید آقا بیا دیگه ! آقا بیا ...
مامان نگران حالم بود !
سرعت ماشین کم شد ...
یکی از خانم ها همونی که به من اون حرف هارو زد گفت اه چقدر راه ما حوصلمون سر رفت !
گفتن بزارید برسیم شمال اون جا دیگه کسی حق نداره کاری کنه کلی حال میکنیم !
گفتم که هر لحظه سرعت ماشین در حال کم شدن بود و راننده با دکمه های ماشین در حال درگیری ! تا اینکه یادم نیست بابا بود یا یه آقایی گفتن چرا با سرعت کم میریم ؟ راننده گفت ماشین عیب پیدا کرده ! نمیدونم از کجاست اصلا دنده ماشین حرکت نمیکنه و برق های ماشین دارن ضعیف عمل میکنن ! تا اینکه ماشین کنار جاده تو بیابون متوقف شد ! نه چراغی نه گرمایی ! هیچی ....
اوضاع بدی بود هوا سرد ! سرخه رو خیلی وقت بود رد کرده بودیم ! زنگ زدن به پلیس راه ! جای بدی بودیم پلیس راه قرار شد اتوبوس بفرسته همه رو تا تهران برسونه ! توی تاریکی راننده رو به همه من رو نشون داد گفت آه این خانم مارو گرفت ! ماشین سالم و تازه بود ...
من تو دلم گفتم من که نه نفرین کردم نه چیزی ! حکمت یه چیز دیگه است !
رفتیم تهران از اونجا سوار اتوبوس دیگه , برگشتیم شهر خودمون !
نه از شمال و آستارا خبری شد نه از حال کردن ها و نه از بی غیرتی !
خدا کاری کرد که مستقیم بیاییم شهرخودمون !شمال رفتن و لب ساحل و آستارا کنسل شد
یکی از خانم ها که اوضاع خوبی از حجاب و رفتار نداشت اومد کنارم ! یکی از همون کسانی بود که شوهرش می رقصید گفت وقتی شما اونطور صحبت کردید و گریه اتون گرفت نمیدونم چرا یاد حضرت معصومه افتادم ! من فکر میکردم شما از اون چادری ها هستید که فقط چادر سر میکنن و هرکاری میکنن ! ولی اشتباه میکردم شما از اون نوع نیستید شما واقعا بر خلاف بقیه اومده بودید زیارت . من خیلی دوست دارم مثل شما باشم , اینطور با ایمان , اینجور محکم تو عقیده باشم ! میشه دعام کنید منم اینجور بشم !
شروع کرد به گریه کردن .... داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم آخه همه من رو به چشم ابن ملجم میدیدن , که نذاشتم حال کنن !
حالا با اون خانم دوست هستم
به هم پیام میدیم !
خواهرم میگفت بانوی گمنام چیکار کردی ؟ گفتم واجب فراموش شده !
جایی از کتاب که گفته شده :
" دوتا فحش هم به خاطر خدا بخورید "


  • سیــــده گمنــــام