رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

عشق یعنی به تو رسیدن

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

روزی حضـرت “علی"(ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی به حال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کند
اصحاب پرسیدند چطور ؟
مولا فرمودند:
آن شبی که به دستور خلیفه ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر 
برای خلیفه به خانه ی او رفتند 
چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با خلیفه بیعت کند
ابوذر خشمگین شد و به مامورین فرمود:
شما دو توهین به من کردید;
اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید ،
دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟
شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من “علی” فروش شوم؟
تمام ثروت های دنیا را که جمع کنی با یک تار موی “علی” عوض نمی کنم
آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست
مولا گریه می کردند و می فرمودند:
به خدایی که جان “علی” در دست اوست قسم آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان خلیفه محکم بست… سه شبانه روز بود که او و خانواده اش هیچ نخـــورده بودند .



* و من نیز گریه بلند سر میدهم 
کیسه اشرافی ؟
نه
به خاطر هوس های دلم به خاطر دل خودم
 چقدر مهدی زهرا هر روز به بهای اندک می فروشم 
.
.
.
صحبت های رهبر و مولامون رو حرم امام خمینی گوش کردید ؟!سخنرانی ایشون  از سیره امیرالمومنین و شباهت زندگی امام با ایشان 
باز کردن مبحث ناکثین و مارقین و قاسطین ! خوب گوش دادید؟
یادمون باشه 
" علی فروشی نکنیم "

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

ایت الله قرهی :
در روایتی به نقل از پیامبر اسلام (ص) آمده که روزی حضرت موسی (ع) 
به خداوند عرضه داشت "
خدایا حال دوست من که شهید شده در عالم برزخ چگونه است؟
خداوند به حضرت موسی (ع) خطاب کرد : او در جهنم است 
حضرت موسی (ع) با تعجب به خدا عرضه داشت که خدایا مگر وعده نکرده ای که شهید 
با اولین قطره خونش به بهشت می رود و همه گناهان او آمرزیده می شود 
خطاب آمد : بله اما دوست تو اصرار به آزردن پدر و مادرش داشت و من عمل کسی را 
که بر پدر و مادرش ستم کند قبول نمیکنم ... حتی با شهادت !
بنابراین کسانی اسمشان در طومار شهدا نوشته می شود که عاق والدین نباشند 


اگر ما الان، چند شب مانده به شب قدر، به فکر شب قدر هستیم هنر نمی کنیم. جمال السالکین آیت الله آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی قدس الله روحه مینویسد یک سال مانده به شب قدر به فکر شب قدر باشید، من نمیگویم که الان این جمله را میفهمم، ادعا ندارم اما انقدر بگویم که در جوانی که این مطلب را دیدم خیال خامی داشتم، خیال میکردم که این مرد بزرگ میخواهد بگوید که یعنی آدم تقویمش را نگاه کند آن شب مثلا به خانه دوستش نرود، آن شب عروسی نرود، آن شب را ضایع نکند و ازاین حرف ها. بعد فهمیدم که نه مقصودش این نیست. میخواهد بگوید در طول سال کاری نکنی که آن کار، شب قدر بیاید جلوی تو را بگیرد. یک دلی را شکستی بدست نیاوردی همینطور که سرگرم بک یا الله هستی آن دل میاد میگوید یواش برو کجا میروی! حقی رو ضایع کردی هنوزجبران نکرده ای، پدر را خشمگین کردی، دل مادر را شکستی و هکذا 

استاد فاطمی نیا


* حلال کنید این روزها تند مطلب مینویسم 
استرس دارم 
شب های قدر نزدیک
من خیلی عقب موندم از قافله 
از پدر و مادر حلالیت بطلبید !
 شاه کلید اصلی اجابت دعا و بخشش خطاها یکیش دست همین عزیزان
بقیش رو بچسبید به  پدر اصلی عالم امام زمان ارواحناه فداه  

شمارو به خدا تو دعاهاتون همدیگه رو دعا کنیم 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم
برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم
 آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»
گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»
رفتیم وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت:
 «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد»
بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند
 بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز
آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات
 بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند
 موی بدنمان سیخ شد این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود
 که چه اتفاقی افتاده است!
شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند
مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!
خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و
 «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند
شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین
 شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان
 در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد
دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»
غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است
 خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند
 خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است!
دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....

شهید مهدی زین الدین 

در محلّه ما کسى بود، همه می ‏گفتند که او خیلى بد است. بیشترین بدى او براى این بود که در زندگى، در پول درآوردن و خرج کردن، اهل حلال و حرم نبود. آن وقت‏ها هنوز خیلى از خانواده‏ ها از یاد مرگ غافل نبودند، حتى در خانواده‏ هاى بی دین هم اگر کسى می‏مرد، ختم، مراسم، منبر و روضه ‏اى برقرار می‏کردند. آن زمان پولى به شخص قرآن خوان دادند، گفتند: تو یک ماه، شب‏هاى جمعه بر سر قبر این مرده ما قرآن بخوان. این قرآن خوان که خوب بود و شغلش این بود، براى متدین‏ هاى محل ما تعریف کرد: من دو شب جمعه بیشتر نرفتم، بعد رفتم پول آنها را پس دادم؛ چون شب جمعه دوم که سر قبر او قرآن خواندم و به خانه آمدم، در خواب دیدم که در بیابانى هستم، تا چشم کار می‏کند، آتش دارد به آسمان می‏رود. کسى را که بسته، اسیر و زنجیر کرده بودند، در میان این آتش‏ها عربده می ‏کشید. تا چشمش به من افتاد، گفت: تو هفته قبل پول‏ گرفتى که بیایى براى من قرآن‏ بخوانى، آن هفته خواندى، عذاب ما بیشتر شد، این هفته نیز خواندى، عذاب ما را بیشتر کردند، تقاضا ‏کنم دیگر براى من قرآن نخوان؛ چون تو وقتى آیات قرآن را می‏خوانى، به آیه عبادت، مال، حقوق زن و فرزند، حق الناس و طرز درآمد که میرسى، چون من برعکس آن آیه عمل کرده ‏ام، با گرز آتشین مرا می‏زنند و میگویند: این آیات را براى شما فرستاده بودیم، چرا عمل نکردید؟
استاد بزرگوار حاج شیخ حسین انصاریان 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

گفتم: با فرمانده تان کار دارم
گفت:الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمی کند
رفتم پشت در اتاقش در زدم،گفت:کیه؟
گفتم :مصطفی من هستم
گفت :بیا تو
سرش را از سجده بلند کرد ،چشمهای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود
نگران شدم :"گفتم چه شده مصطفی؟ خبری شده؟کسی طوری اش شده؟"
دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین
زُل زد به مهرش 
دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد

گفت :"ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم
بر می گردم کارهایم را نگاه می کنم

از خودم می پرسم کارهایی که کردم ،برای خدا بود یا برای دل خودم؟"

شهید مصطفی ردانی پور کتاب مصطفی 


حضرت موسى(ع) راجع به حضرت آدم (ع) با خدا گفتگوى عجیبى دارند که شنیدنى و پرمغز است: «یا ربّ انّ آدم خلقتَه بیدک» خدایا! خودت از روى محبت، حضرت آدم را آفریدى «وأسکنتَه جنتک» خودت او را به بهشت بردى. تو این عنایت و محبت را به او داشتى که او را به بهشت فرستادى. این قسمت مسأله خیلى جالب است؛ «و فعلتَ معه ما فعلت بالاحسان» از نیکى دربارۀ حضرت آدم ذره اى کم نگذاشتى. تمام بهشت را ارزانى او قرار دادى، «واخرجته بالزلّة واحدة منه» اما مولاى من! این همه در آفرینش او محبت به کار بردى، اما با لغزشى کوچک او را از تمام بهشت محروم ساختى. چه کرده بود غیر از این که میوه اى را چید و خورد که گفته بودى نخور؟

ما در مقابل خدا خیلى کوچک هستیم. ظرفیت ما نیز محدود است،حتى پیغمبرى مانند حضرت موسى (ع) از جنس ما انسان ها، وقتى وارد حرف با خدا میشود، بر مبناى دلسوزى خود وارد میشود که حالا این لغزش اندک چه بود و به کجا برمیخورد ؟ نه به خدایى تو لطمه میخورد و نه به آن بهشت، چه شد که بیرونش کردی؟

«قال یا موسى أَمَا عَلِمْتَ أنّ الجفاء للحبیب شدید» بعضى حرف ها از شدت محبت، کشنده است: اى موسى! تو فکر نمیکنى که جفا کردن به محبوب چقدر سخت است؟ من برای پدرت حضرت آدم چه چیزى کم گذاشته بودم؟ از او خواستم فقط یک میوه را نخورد؛ این درست بود که از من رو برگرداند؟ این درست بود که بند قناعت را پاره کند و با من این گونه معامله کند؟ من به او گفتم: نخور وشیطان به او گفت: بخور. باید حرف مرا زمین میزد و حرف شیطان را گوش میداد؟ اى موسى! مسأله آن میوه نیست، آن چیزى که خیلى سخت است، ضربه اى است که او به بند محبّت بین من و خودش زد، و الاّ دانه اى سیب و یا ذرّه اى گندم یا هر چه بوده، من به خاطر آن او را بیرون نکردم.اى موسى! او به من که رفیق، خالق، آفریننده و رازقش بودم جفا کرد. من در ذات جفا، محرومیت گذاشته ام. حرص، محرومیت مى آورد. حضرت آدم خودش محروم شد، من او را محروم نکردم.

بعد فرمود:(لاتحامل من الاحبّاء ماتحامل من الاعداء) اى موسى! چیزى که از دشمن توقع دارم، از دوستم توقع ندارم. من توقع داشتم با این همه محبتى که به او کردم، حرف مرا گوش دهد. توقع نداشتم که رفیقم حرف دشمنم را گوش دهد

استاد حاج شیخ حسین انصاریان


  • بانــــوی گمنــــام