رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و
هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد
داستان کربلا را بخواند ،
اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...

شهید سید مرتضی آوینی

کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

پيوندها

۲۱ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

 

حضرت امام رحمة الله:
از خدا بخواهید که شما را توفیق بدهد، توفیق شهادت بدهد، توفیق عزت بدهد. شهادت عزت شماست.

 

روی عکس کلیک کنید
 
 

شهادت رفتنی با عزت است

و جز این

هرچه دیگر باشد ذلت است و خواری...

«جهاد مغنیه» پسر «حاج رضوان» فرمانده‌ی شهید «مقاومت اسلامی لبنان»

در حمله تجاوزگرانه‌ی ارتشصهیونیستی به شهادت رسید

 

روحمان با یادش شاد

هدیه به روح بلند پروازش صلوات

 

+نمیدونم چرا دلم پیش فاطمه دختر شهید مغنیه هستش , فاطمه جان شهادت برادر مبارک

 

 
 

السلام علیک یا زینب الکبری

 

۵ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۹ دی ۹۳ ،۱۶:۰۸
بانــــوی گمنــــام

شهید سعید خیرآبادی:

دوستان و آشنایان می روند و ما هیچ تکانی نمی خوریم.

مسئله قیامت و مرگ و قبر و عذاب را، همه و همه را فراموش کرده ایم وفقط به خوشی و خوبی فکر می کنیم

و بس و شب و روز در تلاشیم که چگونه وقت خود را با چرت و پرت تلف کنیم.

والسلام

شادی روحش صلوات

۴ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۶ دی ۹۳ ،۱۳:۴۲
بانــــوی گمنــــام

کلاس چهارم یادتونه توی کتاب درسی‌مون یه پسر هلندی بود که انگشتش را گذاشته بود توسوراخ سد تا سد خراب نشه؟؟؟ قهرمانی که با خاطره اش بزرگ شدیم ..."پطروس"

تازه تو کتاب عکسی هم از پطروس نبود وما هیچ وقت تصویرش رو ندیدیم ...!هر کدوممون یه جوری تصورش را کردیم

که خسته بود، رنگ پریده، انگشتش کرخت شده بود و... گذشت ...
 گذشت و دیدم اصلا اسمش پطروس نبود!بلکه هانس بود.
 هانس یک شخصیت تخیلی بود که یک نویسنده آمریکایی به نام "مری میپ داچ" نوشته بود.
 "بعدها هلندی ها از این قهرمان خیالی که خودشان هم اون را نمی شناختند، یک مجسمه ساختند."
خود هلندی‎ها خبر نداشتند ما نسل در نسل با خاطره پطروس بزرگ شدیم ...
خبر نداشتند اگر ما می فهمیدیم پطروسی در کار نبوده ناراحت می شدیم ...
اما سرزمین من پر از قهرمان بود ...
قهرمان هایی که هم اسم هاشون واقعی بود و هم داستان هاشون ...
میخوای اسم چندتاشون را بگم؟میدونین چیکار کردن که قهرمان شدن؟
"شهید ابراهیم هادی جوانی که با لبان تشنه تا اخرین نفس در کانال کمیل ماند و برای همیشه
ستاره ی انجا شد،کسی که پوست و گوشتش بخشی از خاک کانال کمیل شده است ..."
"حسین فهمیده "13ساله ای که زیر تانک رفت ...
"حاج محمد ابراهیم همت "سرش را خمپاره برد ...
3 تا برادر بودن به اسم‎های: علی، مهدی، حمید باکری هیچ کدوم جنازه‌هاشون برنگشت ...
"مهدی و مجید زین الدین "دو تا برادر که تو یه زمان شهید شدند ...
"حسن باقری" کسی که صدام برای سرش جایه گذاشت ...
"مصطفی چمران" دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی آمریکا داشت، اومد لباس خاکی پوشید و رفت
توی جبهه دهلاویه شهید شد ...
کاش توی بچگیمون به جای گنجاندن داستان‌های تخیلی، این قهرمان‎کاش این ها را بهمان معرفی می کردند
مگه خودمان قهرمان واقعی کم داشتیم؟
 
شهدا شرمنده ایم ...



۳ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۵ دی ۹۳ ،۰۹:۵۹
بانــــوی گمنــــام


یارسول الله ... چقدر دیگه باید تحمل کنیم..

متاسفانه استکبار جهانی با توهین به پیامبر عظیم الشان باطن خبیث خود را آشکار کردند که برای آنان پیامبر الهی احترام ندارد اگر منافع آنها اقتضا کند دست به هر جنایتی و توهینی میزنند؛چه قدر ساده اندیشی است که انسان شعارهای عوام فریب چون احترام به مقدسات ادیان،حقوق بشر،آزادی بیان  و...استکبار را باورکند.

این اهانت به ساحت قدسی عالم پیامبر اسلام را به شدت محکوم میکنیم. پس برای ما مسلمانان لازم است که در مقابل چنین اعمال قبیح عکس العمل نشان بدهیم وآنرا محکوم کنیم

+ امروز وقتی  این خبر رو شنیدم و بعد اون مذاکرات رو نشون داد واقعا حالم داشت بهم میخورد از این دیپلماسی ما داریم کجا میریم ؟ با کیا داریم مذاکره میکنیم ؟ با کشورهایی که حتی به اسلام و پیامبر ما رحم نمیکنن ؟


۸ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۴ دی ۹۳ ،۱۴:۵۰
بانــــوی گمنــــام

یکی از پیامبران خدا، در سر راه سنگ کوچکی را دید که آب بسیاری از آن بیرون می آید،

تعجب کرد و از خدا درخواست کرد که آن را به سخن آورد.

پیامبر از سنگ پرسید: «با این حجم کم چگونه این همه آب از تو بیرون می آید؟»

سنگ گفت: بر اثر گریه از خوف خداست؛ زیرا شنیدم که خداوند فرمود:

«قُو أنْفُسَکم وَ أهلِیکُم نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَهُ؛

خودتان و کسانتان را از آتشی که هیزم آن، انسان ها و سنگ هاست حفظ کنید.» (تحریم: 6)

ازاین رو، می ترسم از جمله آن سنگ ها باشم.

آن پیامبر از خدا درخواست کرد که آن سنگ از سنگ های جهنم نباشد و خدا نیز درخواستش را پذیرفت

و پیامبر آن سنگ را مژده داد و از آنجا گذشت.

پس از مدتی که از آن راه بازگشت، دید آن سنگ باز هم گریه می کند.

پرسید: «چرا باز گریه می کنی، در صورتی که خدا تو را امان داد؟»

پاسخ داد: «آن گریه خوف بود و این گریه شوق است»


همان، ج3، صص27 و 28
ارشاد القلوب : ص 245 و 246


۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۳ دی ۹۳ ،۲۱:۱۰
بانــــوی گمنــــام
 
 
سید مرتضی را دیدید بگویید دوربینش را بیاورد یک مستند بسازد از ما بنام روایت غفلت!
به حسن باقری بگویید در این جنگ نابرابر تاکتیک نداریم!

فقط علی اکبر شیرودی چیزی نفهمد 

اگر بفهمد واویلاست می میرد برای امام خمینی
شاهرخ ضرغام را حتما خبر کنید!
بگو به امام خمینی که روی سینه ات خالکوبی کردی می خندند!
راستی ؛حاج احمد اصلا می دانی موبایل چیست؟
تاحالا باوایبر وواتس آپ کار کرده ای؟
بیخیال برادر ,همان بی سیمت را بیاور, من آخرین نسخه ی اندروید را رویش نصب می کنم!
فقط خواهشاً به نیروهایت
دستور بده آن تندروی هایی که در مریوان و پاوه و فکه و خرمشهر و شلمچه کردند در فضای مجازی نکنند
اینجا آداب خودش را دارد!
باید همه چیز را با گفتگو حل کنید!
حاج احمد تلفات زیادی داده ایم!
مسامحه و غفلت امانمان را بریده!
عده ای به اسم جذب حداکثری حداقل اعتقاداتشان را به حراج گذاشته اند
تو را بخدا برگرد
خدا را چه دیده ای, شاید در این مخمصه ای که گیر کرده ایم، تو و رفقایت به دادمان رسیدید!
نقطه سرخط....


 

 
۶ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۲ دی ۹۳ ،۱۸:۵۲
بانــــوی گمنــــام

هیچوقت نتونستم حرف دلم رو راحت بهتون بگم...

جز شرمندگی حرفی برای گفتن نیست ...

شرمنده ام که دَم از شما می زنم اما ...

شرمنده ام که دائم آرزوی شهادت می کنم اما...

شرمنده ام که از دوستان میخوام برام دعا کنند تا به حال شهادت برسم اما ...

شرمنده ام ... شرمنده ...

ولی یه چیزو خوب میدونم ...

اینکه دلبستگی و أُنسم به شما و شهدا ، خیلی وقتا آرومم می کنه ...

کمکم کنید تو این راه محکمتر قدم بردارم و شرمنده تون نشم ...

دعام کنید شهید احمدی روشن...


تا نفس می زنیم همه ، تا دمی که ما زنده ایم،فراموش نکنیم که از،شهدا شرمنده ایم

توی قصه ی عاشقی همیشه بازنده ایم ، فراموش نکنیم که از شهدا شرمنده ایم

خیلی دوست داشتم که درد دو دلم رو با آقا مصطفی اینجا بنویسم ولی شهدا شمع محفل بشرییتند چه بگویم که درد دل کردن با شهدا خیلی سخته چرا که اونها به درد دل های ما گوش میدهند اما ما حاضر نیستیم وصیت های اونها رو عملی کنیم تنها خواهشی که از خدای خودم دارم این هست که من و دوستانم رو پیش شهدا شرمنده نکنه

خاطره از پدر احمدی روشن :

وقتی از مصطفی می‌پرسیدم که این غنی‌سازی 20 درصد به چه درد می‌خورد وقتی

5/3 درصد جوابگوی کارهاست، پاسخ داد که ما می‌خواهیم در مقابل استکبار جهانی

با دست پر صحبت کنیم، اگر آنها احساس کنند که ما از غنی‌سازی 20 درصد عاجزیم

هیچ وقت به حرف‌ ما گوش نخواهند داد

دوستان سالگرد شهید احمدی روشن هستش برای روح این شهید بزرگوار صلوات ختم کنید

۵ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۱ دی ۹۳ ،۱۰:۰۷
بانــــوی گمنــــام

در روزگار حضرت عیسی(ع) زنی صالح و عابد بود.

چون وقت نماز می شد، هر کاری که بود می گذاشت و به نماز و طاعت مشغول می شد.

روزی در حالی که نان می پخت، وقت نماز شد. زن نان پختن را رها کرد و مشغول نماز شد.

در این هنگام شیطان در او وسوسه کرد که تا تو از نماز فارغ شوی، همه نان ها می سوزند.

زن در دل پاسخ داد: همه نان ها بسوزد، بهتر است که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد.

بار دیگر شیطان وسوسه کرد که پسرت در تنور افتاد و سوخت. زن در دل جواب داد:

اگر خداوند اراده کرده که من نماز بخوانم و پسرم در آتش دنیا بسوزد،

من به خواست خدا راضی هستم و نمازم را نمی شکنم؛ چرا که خداوند فرزندم را از آتش نگه می دارد.

در این هنگام شوهر زن وارد خانه شد و دید زن مشغول نماز است و در تنور هیچ نانی

نسوخته و پسرش را دید که در آتش بازی می کند و یک تار موی او آسیب ندیده است.

پس از اینکه زن از نماز فارغ شد واین صحنه را دید، سجده شکر به جا آورد و همراه با شوهرش نزد

حضرت عیسی(ع) رفتند. عیسی(ع) از وی پرسید که با خدا چگونه معامله کرده است؟

زن پاسخ داد: همواره آخرت را مدنظر داشتم. هیچ گاه بی­طهارت نبودم.

اگر هزار کار در دست داشتم، چون هنگام نماز می شد، همه کارها را رها می کردم و

به نماز مشغول می شدم و هر کس با من جفا کرد، جواب او را ندادم و کار خویش را

به خدا واگذار کردم. به قضای خدا راضی شدم و بر خلق وی رحمت کردم و

سائل را هرگز باز نگردانیدم ولو به اندکی.

عیسی(ع) گفت: اگر این زن مرد بود، پیامبر می شد.


همان، صص 65 و66


۳ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۰ دی ۹۳ ،۲۱:۳۰
بانــــوی گمنــــام

عبدالکریم کفاش ؛ پیرمرد کفاشی بود که وجود نازنین بقیه الله هر هفته

به مغازه او می آمدندروزی از او سوال کردند که اگر یک هفته نیایم چه می کنی ؟

عرضه داشت : آقا قطعا دق می کنم .

آقا فرمودند : اگر غیر از این بود نمی آمدم


روزی امام زمان در مغازه عبدالکریم کفاش نشسته بودن که رو میکنند به عبدالکریم و میگویند:

عبدالکریم کفش های منو ببین نیاز به وصله دارن

عبدالکریم جواب میدن:آقا به روی چشم اما اجازه بدهید اول سفارش های مردم رو تموم کنم

بعد به کفش های شما برسم.

امام زمان برای بار دوم می فرمایند:عبدالکریم کفش های من نیاز به وصله دارن برام بدوزش.

بازم هم عبدالکریم همان پاسخ را میدهند.

برای بار سوم امام زمان می فرمایند عبدالکریم کفش های منو برام بدوز.

این بار عبدالکریم کفاش از جایش برمیخیزد و به جلوی آقا میره و آقا رو بغل میکنه و

محکم فشار میده و میگه آقاجان قربونت برم من که گفتم چشم اما اگه بار دیگه بگین

 همینجوری که تو بغلم گرفتمتون داد میزنم آی مردم بیاین که امام زمان اینجاست.

امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می فرمایند عبدالکریم اگه اینطوری نبودی هرگز به سراغت نمی اومدیم

کتاب روزنه هایی از عالم غیب / نویسنده:آیت اللَّه سید محسن خرازی





۹ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۱۹ دی ۹۳ ،۱۰:۱۶
بانــــوی گمنــــام

امشب سخن از جان جهان باید گفت

توصیف رسول انس وجان بایدگفت

در روز ولادت دو قطب عالم

تبریک به صاحب الزمان باید گفت.

میلاد اشرف کائنات وافضل مخلوقات ؛ نبی مکرم اسلام(ص)وامام صادق(ع)مبارکباد.



نُعَیمان، یکی از یاران با وفای پیامبر بود . او مردی شوخ طبع و بسیار خنده رو بود . روزی نعیمان از بازار می گذشت که چشمش به بادیه نشینی افتاد که عسل می فروخت . نعیمان، آن مرد را با عسلش به خانه پیامبر برد و عسل را از آن مرد گرفت و به یکی از خادمان پیامبر داد تا آن را به پیامبر برسانند و به مرد نیز گفت که منتظر باشد تا پولش را بگیرد.

پیامبر(ص) چنان اندیشید که نعیمان، عسل را به عنوان هدیه آورده است. بعد از مدتی که گذشت، بادیه نشین، درِ خانة پیامبر را زد و گفت : « اگر پول آن را ندارید، عسل مرا بدهید ». همین که پیامبر، متوجّه شدند که ظرف عسل هدیه نبوده است، فوراً پول آن را به مرد دادند . بعد که نعیمان، خدمت پیامبر رسید، پیامبر به او فرمودند : « چه چیز باعث انجام دادن این کار شد؟».

نعیمان در جواب گفت : « می دانستم که عسل دوست دارید، به همین خاطر، آن مرد را با عسلش به خانه شما راهنمایی کردم». سپس حضرت به او خندیدند و چیزی به او نگفتند و بعدها گهگاه نُعَیمان را که می دیدند، به شوخی می گفتند : « آن بادیه نشینْ کجاست تا پول هدیه اش را از ما بگیرد ؟»، یا می فرمودند : « نعیمان ! کاش بادیه نشینی می آمد و ما را با سخنش شاد می کرد!».

بحار الأنوار، ج 16، ص 294


روزی پیامبر و حضرت علی(ع) کنار هم خرما می خوردند. پیامبر(ص) هر خرمایی را که می خورد، به آرامی، هسته اش را نزد هسته های علی(ع) می گذاشتند. هنگامی که از خوردن خرما دست کشیدند، همه هسته ها جلوی حضرت علی(ع) بود. پیامبر در این موقع، رو به حضرت علی(ع) کردند و فرمودند: «ای علی! بسیار می خوری». حضرت علی(ع) در جواب پیامبر فرمودند: «آن که خرما را با هسته خورده است، پرخورتر است»
الخزائن، ملا احمد نراقی ( نقل از: 1001 داستان از زندگانی امام علی(ع)، محمّد رضا رمزی اوحدی، انتشارات سعید نوین ).



۳ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۱۸ دی ۹۳ ،۱۹:۳۸
بانــــوی گمنــــام