رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...


کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

۶ مطلب با موضوع «پدر و مادر» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

روزی رفتیم «خانه عمه » تا علی آقا با مادرش تماس تلفنی بگیرد
حال و احوالی بپرسد آن روز ، ‏علی آقا شماره را گرفت و با مادرش صحبت کرد
من متوجه رفتارش بودم
دو زانو نشسته بود، مثل اینکه مادرش روبه روی اوست
  آنقدر هم متواضعانه و آرامش دهنده گفت وگو می کرد
که این آرامش ناخودآگاه به من هم منتقل شد
من هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم
که از پشت تلفن با مادرش چنین با ادب و متواضعانه صحبت کرد

شهید علی ماهانی



🔹شیخ مرتضی انصاری هر شب به دست بوسى مادر مى آمد، و صبح با اجازه او از خانه بیرون مى رفت.پس از مرگ مادر به شدت مى گریست فرمود گریه ام براى این است که از نعمت بسیار مهمى چون خدمت به مادر محروم شدم، شیخ پس از مرگ مادر با کثرت کار و تدریس و مراجعات تمام نمازهاى واجب عمر مادرش را خواند، با آنکه مادر از متدیّنه هاى روزگار بود

🔹در قم شخصی بود به اسم آقای فخر تهرانی که علوم حوزوی نخوانده بودند ولی در اثر بندگی خدا و داشتن آن لطافت روحی هر گیاهی را میدیدند خواص آن را نیز می فهمیدند.
آقافخر تهرانی نزد آیت الله بهاالدینی آمدند و گفتند میخواستم امسال به حج مشرف بشوم اما مادری پیر در خانه دارم که باید از او مراقبت کنم حال تکلیف من چیست؟آقای بهاالدینی فرموده بودند بنده امسال مشرف میشوم از عوض شما هم اعمال را انجام میدهم و زیارت میکنم.
آیت الله بهاالدینی نقد میکرد در طواف و تمام اعمال میدیدم که آقافخرتهرانی اعمال حج را جلوتر از من انجام میدهد.اینجا برایم یقیین حاصل شد که خداوند متعال ملکی را قرارداده که به جای آقا فخرتهرانی اعمال حج را انجام دهد


حالا رفتار خودم را ببینم ! جلو پدر و مادر هر طور خواستم مینشینم
موقع صدا زدن هان میگویم
صدایم را بلند میکنم !
جلوتر از آن ها حرکت میکنم!
دلشان را میشکنم
تازه ادعا دارم خیلی مذهبی ام و عاشق شهدا !
خدا از ما خواسته فبالوالدین احسانا ! بدون چون و چرا .... ازمون خواسته !
اما بهونه های من ؟
اونا پیرن !
درک نمیکنن
بداخلاقن
چرا نمیخوام بفهمم که تربیت من مقام من تو همین سختی هاست !
خدا شرط و شروط نذاشته گفته حتی کافر هم باشن باید احترامشون رو نگه داری
چقدر بی معرفتم حرف خدارو گوش نمیدم هیچ تازه بهانه میارم

🔹یکی از آشنایان شیخ حسین زاهد(ره) می‌گوید: شیخ حسین مادر پیرى داشتند که شیخ مراقبت ایشان را بر عهده داشت. مادر به حدى پیر بود که نمى توانست براى قضاى حاجت به دستشویى برود؛ لذا آقا هنگام قضاى حاجت براى مادر لگنى قرار مى داد .وقتى مادر چند ضربه به لگن مى زد، یعنى وقت برداشتن لگن است .روزى به در منزل آقا رفتم ، آقا در را باز نکرد؛ خیلى طول کشید تا آقا بیاید. وقتى آقا در را باز کرد، دیدم لباسشان خیس است . از آقا سۆ ال کردم چرا لباستان خیس است ؟فرمود: موقعى که مادرم ضربه به لگن زده بود، من متوجه نشدم و کمى دیر رفتم ، همین که نزد مادر رفتم ، از عصبانیت لگدى به لگن زد و لباس من نجس شد .گفتم : مادرتان چیزى نگفت .آقا فرمود: چرا، وقتى مادرم دید که لباس مرا نجس کرده است گفت : ننه ، حسین ، نجست کردم ، جواب دادم ، مادر چیزى نگفتید؛ حالا هم چیزى نشده ؛ این همه من شما را در کودکى نجس کردم ، شما چیزى نگفتید؛ حالا هم چیزى نشده و عیبى ندارد


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

برای فرج امام زمان(عج) بسیار دعا کنید که
فرجمان در فرج آقا و مولایمان صاحب الزمان(عج) است

شهید مدافع حرم مرتضی عطایی با نام مستعار" ابوعلی"



اشک هایش را ببین
عشق بازی هایش را با مولایش ببین
دلتنگی هایش را

حال به خود نگاه کن ! حال و هوایت را , اصلا از جنس دلتنگیست ؟
چه بی خیال عالمی بانوی گمنام

مرحوم آیت الله میلانی میفرمودند:
هر روز بنشینید یک مقدار با امام زمان درد و دل کنید.
خوب نیست شیعه‌ روزش شب شود و شب‌اش روز شود و اصلاً به یاد او نباشد.
بنشینید چند دقیقه ولو آدم حال هم نداشته باشد، مثلاً از مفاتیح دعایی بخواند،
با همین زبان خودمان سلام و علیکی با آقا کند با حضرت درد و دلی کند


+ ببخشید این مدت نبودم نزارید به حساب بیخیالی و بی معرفتی همیشه به یادتون بودم و دعاگو !
لحظه های سختی گذروندم
امتحانات سختی دادم و هنوز میدم
ولی می ارزید بیشتر سمت "او " رفتم !
بیشتر برایم کلاس درس بود ... اوج سختی ها دستم را محکم گرفته بود برای آرام کردن دلم مشهد الرضا را قسمت کرد , ذره ای امید نبود به اعتکاف ولی درست دقیقه نود گفت بیا این سه روز را با من بیشتر خلوت کن ! همه همه همه همه این ها دعای مستجاب مادر و پدرم بودن که لحظه های سخت  بیشتر دعا میکردن خدایا ما از این دختر راضی هستیم تو دلش هر حاجتی داره برآورده بفرما و من می دیدم لذت و طعم دعاهای مستجاب پدر و مادر را ....


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

یک بار هم نشد
حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد
هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد
اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد
می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟
می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست»

 شهید علی ماهانی
 کتاب نماز، ولایت، والدین، ص83




آقا سید محمد موسوی نجفی
معروف به هندی که از علمای پرهیزکار و از ائمه جماعات حرم امیرالمؤمنین علیه السلام بود
از شیخ باقر کاظمینی و ایشان از فرد مورد اعتمادی نقل می کرد که آن شخص را پدر پیری بود
که هیچ گونه کوتاهی نسبت به خدمتگزاری او نمی کرد و حتی خودش برای او آب
در مستراح می برد و منتظر می شد تا خارج شود و به مکانش برگرداند و پیوسته ملازم خدمت او بود
بجز در شبهای چهارشنبه که به مسجد سهله می رفت و در آن شب
به واسطه اعمال مسجد سهله از خدمت کردن به پدر معذور بود؛
ولی پس از مدتی ترک کرد و دیگر به مسجد سهله نرفت.از او پرسیدم:
«چرا رفتن به مسجد سهله را ترک کردی؟» گفت: چهل شبِ چهارشنبه به آنجا رفتم
شب چهارشنبه چهلم، رفتنم تا نزدیک غروب به تأخیر افتاد. در آن وقت
تک و تنها بیرون رفتم و با همان وضع به مسیر خود ادامه می دادم
کم کم مهتاب، مقداری از تاریکی شب را به روشنایی تبدیل کرد
در این هنگام، شخص عربی را دیدم که بر اسبی سوار است و به طرف من می آید
در دل خود گفتم که این مرد، راهزن است و مرا برهنه می کند. همین که به من رسید
با زبان عربی پرسید: «کجا می روی؟» گفتم: «مسجد سهله». گفت: «با تو چیز خوردنی هست؟»
جواب دادم: «نه». فرمود: «دست خود را در جیبت کن». گفتم: «در آن چیزی نیست»
باز آن سخن را تکرار کرد. من دست در جیب کردم، مقداری کشمش یافتم
آن گاه سه مرتبه به من فرمود: «اُوصیک بالعود»
عود به زبان عربی بَدَوی، پدر پیر را می گویند؛ یعنی سفارش می کنم تو را به پدر پیرت
بعد از این سخن، آن شخص ناگهان از نظرم ناپدید شد
فهمیدم که او حضرت مهدی علیه السلام بود و دانستم که آن حضرت، به ترک خدمت پدرم
حتی در شب چهارشنبه راضی نیست
از این رو، دیگر به مسجد سهله نرفتم و این کار را ترک نمودم.

 منتهی الآمال، ج 2، ص 324


* آماده ای !
سال داره تموم میشه
نیت کنن و از حضرت زهرا کمک بخواه ....
از همین امروز شروع کن , از همین ساعت ! احترام به پدر و مادر
متاهلی ؟
یادت نره احترام هم برای پدر و مادر و هم پدر و مادر همسر ...
با دعای خیرشون دونه دونه گره های زندگیت باز میشه !
مهمش اینه عاقبت بخیر میشی !


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

سرگرم کار بودم که یکی بلند گفت: مادر
شروع کرد دورم چرخیدن و تکرار این جمله "مادر حلالم کن"
گفتم: برای چی؟
گفت: اول حلالم کن
گفتم: بخشیدمت
گفت: مادر چند بار صدایت کردم متوجه نشدید، مجبور شدم با صدای بلند صدایتان کنم
ببخشید اگر صدایم را روی شما بلند کردم!

شهید محمد رضا عقیقی
کتاب همسفر تا بهشت 1 صفحه 94




*چند وقتی است بین بسترش افتاده است
فصل بی مادر شدن نزدیک دارد می شود.. 
                                     

  • بانــــوی گمنــــام
هو الرحمن الرحیم

زمستون بود
منتظر بودم که مجتبی از جبهه برگرده شب شد و هر چه به انتظارش نشستم نیومد
تا اینکه خوابم برد صبح زود بلند شدم تا برم نون بگیرم
وارد حیاط که شدم  همه جا رو برف پوشانده بود هوا خیلی سرد شده بود
درب خونه رو که باز کردم ، دیدم پسرم توی کوچه خوابیده
بیدارش کردم و گفتم: کی از جبهه برگشتی مادر؟
سلام کرد و گفت: نصف شب رسیدم
گفتم: پس چرا در نزدی بیام باز کنم؟
گفت: مادر جون !
گفتم نصف شبی خوابیدین ممکنه با در زدن من هُل کنین واسه همین دلم نیومد بیدارتون کنم
پشت در خوابیدم که صبح بشه...

 شهید مجتبی خوانساری


+ رفقا بیاین احترام به والدین رو از شهدا یاد بگیریم
مادر شهید حسن باقری می گفتند: حسن خیلی تند و تیز راه می رفت
اما هر وقت با من راه می یومد ، آروم قدم بر میداشت که از من جلوتر راه نره...
اونا کجا ، ما کجا؟!
اونا جلو مادرشون راه نمی رفتن ، من صدام رو روی مادرم بلند می کنم
شهید ماهانی با اینکه یه دستش قطع شده بود توی خونه رخت می شست
وقتی مادرشون اعتراض می کردند ، با ادب می گفت:
مادر! من خجالت می کشم توی خونه باشم و شما کار کنید...
اونا منتظر بودند که پدر و مادرشون کاری ازشون بخواد تا انجام بدهند ،
اما من از زیر خواسته های پدر و مادرم فرار میکنم
رفقا ! زمانی به جایی می رسیم که , دعای پدر و مادر پشت سرمون باشه
بیایم مثل شهدا بشیم
بیایم به پاس زحمتایی که پدر و مارمون برای ما کشیدن ، نوکری شون رو کنیم
بخدا زندگیمون نورانی میشه ...


آیت الله مرعشی نجفی، احترام خاصی برای والدین قائل بودند؛ خودشان می‌فرمودند: "وقتی مادرم مرا می‌فرستاد تا پدرم را برای خوردن غذا صدا کنم، بعضی وقت‌ها می‌دیدم پدر به خاطر خستگی، در حال مطالعه خوابش برده است. دلم نمی‌آمد ایشان را بیدار کنم، همان‌طور که پایش دراز بود، صورت خودم را به کف پای پدرم می‌مالیدم و می بوسیدم تا ایشان بیدار می‌شد.در این حال که بیدار می‌شد، برایم دعا می‌کرد و عاقبت‌بخیری می‌خواست، من خیلی از توفیقاتم را از دعای پدر و مادر دارم.  "


  • بانــــوی گمنــــام


آیت الله میلانی نقل می کنند روزی جوانی را دیدم که در کمال ادب
سمت حرم اباعبدالله آمد و سلام داد و من نیز جواب سلام امام حسین به آن جوان را شنیدم.
از جوان پرسیدم چه کرده ای که به این مقام رسیدی
درحالیکه من پانزده سال است امام جماعت کربلا هستم و جواب سلامم را نمی شنوم؟
پاسخ داد پدر و مادر پیر و از کارافتاده ای داشتم که دیگر توانایی پیاده زیارت آمدن را نداشتند.
قرار بر این شد هر شب جمعه یکی از والدینم را روی پشتم سوار کنم و به زیارت ببرم.
یک شب جمعه که بسیار خسته بودم و نوبت پدرم بود،
خستگی و گرسنگی و تشنگی ام را به رویشان نیاوردم و پدرم را
سوار بر پشتم به زیارت امام حسین علیه السلام آوردم و برگرداندم.
وقتی خسته به خانه رسیدم دیدم مادرم بسیار گریه می کند.
پرسیدم مادرم چرا گریه می کنی؟
پاسخ داد پسرم می دانم که امشب نوبت من نبود و تو هم بسیار خسته ای.
اما می ترسم که تا هفته ی بعد زنده نباشم تا به زیارت اباعبدالله بروم.
آیا می شود امشب مراهم به زیارت ببری؟
هرطور بود مادرم رو بر پشتم سوار کردم و به زیارت رفتیم.
تمام مدت مادرم گریه می کرد و دعایم می نمود.
وقتی به حرم رسیدیم دعا کرد ان شاء الله هربار به امام حسین علیه السلام سلام بدهی، خود حضرت، سلامت را پاسخ بدهند.
و این شد که من هربار به زیارت اباعبدالله علیه السلام مشرف می شوم و سلام می دهم
از داخل مضجع شریف صدای جواب سلام حضرت را می شنوم
همه ی این ها از یک دعای مادر است

کتاب داستان های شگفت انگیز, آیت الله دستغیب
+ احترام مادر و پدر را حفظ کنیم که خیرات و برکات بسیاری در آن نهفته است

بعد از نماز روبری مادر نشست
میخوام برا یکی که خیلی برام عزیز هست کادو بخری!
مادر نگاهی متعجبانه کرد و گفت:دوست داری کادوی گرونی باشه یا ارزون؟!
عبدالرحمن با یه حالتی گفت :نه مادر!
او انقدر برام عزیز هست که مطمئنم در هیچ مغازه و بازاری جیزی وجود نداره که ارزش اون را داشته باشد..
مادر که از حرف پسرش تعجب کرده بود گفت:
اون کیه که انقدر برات عزیزه؟ اصلا چرا من باید براش هدیه بخرم؟!
عبدالرحمن خنده ای کرد و گفت: اون عزیز خداست
مادر که همه ی ماجرا رو فهمیده بود از اینکه او با ایماء و اشاره حرفش را گفته...ب غض کرد و گفت:
یعنی میگی تو رو به خدا کادو بدم؟!

خاطره ی شهید عبدالرحمن عطوان

منبع:مجله ی شبهای هیئت

+بعد نماز دعای مادر یه چیز دیگه ست...


  • بانــــوی گمنــــام