رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

عشق یعنی به تو رسیدن

۲۹۰ مطلب با موضوع «شهدا و شهادت» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

مصطفی مجروح شده بود
از مچ تا بازو، عصب دستش باید عمل می شد
زیر بار بی هوشی نمی رفت
می گفت: اگر می توانید، بدون بی هوشی عملم کنید
ولی اجازه نمی دهم بی هوشم کنید
من یا زهرا(س) میگویم، شما عمل را شروع کنید

شهید مصطفی ردانی پور
کتاب یادگاران، جلد هشت




یکی از شاگردان ایشان نقل میکنند 
بنده به مرحوم آیت الله حجتی میانجی عرض کردم برای ما یک راه میانبری بفرمائید
چون ما مثل شما طاقت اینهمه عبادات و اذکار وریاضات شرعیه
و دستورالعمل های مختلف را نداریم.!
آیت الله حجتی میانجی بعداز شنیدن این جمله اشک در چشمانشان حلقه زد و فرمودند
 بهترین میانبر در امر بندگی
توسل به بی بی دوعالم حضرت زهرا سلام الله علیهااست
خوشا به حال کسی که حضرت زهرا سلام الله علیها اورا قبول کند

پای درس استاد سلامتی 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

سید حمید را در منطقه عملیاتی خیبر و قرارگاه نوح دیدمش
خوشحال شادمان بود و البته کتوم
همین قدر به من گفت که حضرت زهرا (س) به من گفته اند بیایم اینجا
هر چه اصرار کردم، بیشتر از این نگفت.گفت: بگذار در دل خودم باشد
شهید همت آمده بود دنبال یک گردان نیرو
سردار سلیمانی هم سید حمید را با همت همراه کرد برای تحویل نیروها
اما گلوله تانک امان شان نداد
سر و دست همت مجروح شده بود و صورت و پهلوی سید حمید
روز سوم جمادی الثانی بود و روز شهادت حضرت زهرا (س)
خدا بیش از این نمی خواست سرش مخفی بماند

شهید سیدحمیدمیرافضلی

پا برهنه در وادی مقدس چاپ اول- ۱۳۹۳؛ ص ۱۱۹



 روز جمعه ...

آقا جانم ,
موکول میکنم گله ی هجر را به روز بعد امروز حال مادرتان روبراه نیست


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

شب کربلای پنج پلاکش رو کند و پرت کرد تو کانال پرورش ماهی
گفت: چه کار داری میکنی؟! چرا پلاکت رو میکنی؟ الان تیر میخوری،
مفقود میشی
گفت: «فلانی من هر چی فکر میکنم امشب تو شلمچه ما تیر میخوریم
با این آتیشی که از سمت دژ میاد دخل ما اومده
من یه لحظه به ذهنم گذشت اگه من شهید بشم جنازه‌ی ما که بیاد
مثلاً جلوی فلان دانشگاه عجب تشییعی میشه!
به دلم رجوع کردم دیدم قبل از لقاء خدا و دیدار خدا، شهوت شهادت دارم
میخوام با کندن این پلاک، با نیامدن جنازه یقین کنم که
جنازه‌ای نمیاد که تشییع بشه
که جمعیتی بیاد و این شهوت رو بخشکونم»
تیر خورد و مفقود شد...

مفقود شد؟

اگه مفقود شد چرا خاطره‌هاش گفته میشه؟
چی برا خدا بود و تو اَبَر کامپیوتر خدا گم شد
خدا یه زیر خاکی‌هایی داره که نگه داشته روز قیامت رو کنه و بگه دیدید ملائک؟
ببینید این هم جوون بوده. اونجا فتبارک الله أحسن الخالقین رو ثابت میکنه!

 روایتی از حاج حسین یکتا





علامه حسن زاده آملی : رستگار کسی است که نفس را تزکیه کرد و پاک گردانید و ناامید و زیانکار کسی است که نفس را گم کرد و از دست داد و در پی اصلاح و تزکیه آن برنیامد


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

در طی مسیری به مقابل درب دانشگاه رسیدیم
درست در همان
موقع جسارت اغتشاشگران به رهبر معظم انقلاب آغاز شد
هادی وقتی این صحنه را مشاهده کرد دیگر نتوانست تحمل کند!
به من
گفت: همینجا بمون... سریع پیاده شد و دوید به سمت درب اصلی دانشگاه
من همینطور داد میزدم: هادی برگرد، تو تنهایی میخوای چی کارکنی؟
 هادی... هادی...
اما انگار حر فهای من را نمیشنید. چشمانش را اشک گرفته بود
به
اعتقادات او جسارت میشد و نمیتوانست تحمل کند
همینطور که هادی به سمت درب دانشگاه میدوید یکباره آماج سنگها قرار گرفت
من ازدور او را نگاه میکردم میدانستم که هادی بدن ورزیده ای دارد و
از هیچ چیزی هم نمیترسد اما آنجا شرایط بسیار پیچیده بود
همین که به درب دانشگاه نزدیک شد یک پاره آجر محکم به صورت
هادی و زیر چشم او اصابت کرد
من دیدم که هادی یکدفعه سر جای خودش ایستاد میخواست حرکت
کند اما نتوانست!
خواست برگردد اما روی زمین افتاد! دوباره بلند شد و دور خودش چرخید
و باز روی زمین افتاد
از شدت ضرب های که به صورتش خورد، نمیتوانست روی پا بایستد سریع
به سمت او دویدم هرطور بود در زیر بارانی از سنگ و چوب هادی را به
عقب آوردم
خیلی درد میکشید، اما ناله نمیکرد زخم بزرگی روی صورتش ایجاد
شده و همه ی صورت و لباسش غرق خون بود
هادی چنان دردی داشت که با آن همه صبر، باز به خود میپیچید و در حال
 بی هوش شدن بود
سریع او را به بیمارستان منتقل کردیم
چند روزی در یکی از بیمارستا نهای خصوصی تهران بستری بود
 آنجا
حرفی از فتنه و اتفاقی که برایش افتاده نزد
آن ضربه آنقدر محکم بود که بخشهایی از صورت هادی چندین روزبیحس بود
شدت این ضربه باعث شد که گونه او شکافته شد و تا زمان شهادت، وقتی
هادی لبخند میزد، جای این زخم بر صورت او قابل مشاهده بود
بعد از مرخص شدن از بیمارستان، چند روزی صورتش بسته بود به خانه
هم نرفت و در پایگاه بسیج میخوابید، تا خانواده نگران نشوند اما هر روز
تماس میگرفت تا آنها نگران سلامتی اش نباشند
بعدها رفقا پیگیری کردند و گفتند: بیا هزینه درمان خودت را بگیر، اما
هادی که همه هزینه ها را از خودش داده بود لبخندی زد و پیگیری نکرد
حتی یکی از دوستان گفت: من پیگیری میکنم و به خاطر این ماجرا و
بستری شدن هادی، برایش درصد جانبازی م یگیرم
هادی جواب او را هم با لبخندی بر لب داد!
هادی هیچ وقت از فعالیتهای خودش در ایام فتنه حرفی نزد، اما همه
دوستان میدانستند که او به تنهایی مانند یک اکیپ نظامی عمل میکرد

شهید محمد هادی ذوالفقاری , کتاب پسرک فلافل فروش 





امیرالمؤمنین (ع): 
الْفِتَنَ یَحُمْنَ حَوْمَ الرِّیَاحِ یُصِبْنَ بَلَداً...
 
این فتنه­ ها مانند بادها و طوفان ها هستند که
به شهر یا کشوری اصابت کرده و ایجاد نابسامانی می ­کنند!‌

+۹ دی کشتی نجات حسین(ع) بود
که به طوفان فتنه زد .  . .

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

چند ساعتی مانده به عملیات «والفجر4» هوا به شدت سرد،
ابرهای سیاه،نم نم بارون،
هوای دل بچه ها را غمگین و لطیف کرده و هر کسی در فکر کاری است
یکی اسلحه اش را روغن کاری می کنه،
یکی نماز می خونه ذکر است و زمزمه و یک جور میقات
همه گرد هم می چرخند تا از همدیگر حلالیت بطلبند
هر کسی به توانش و به قدر معرفتش
بچه گنبد کاووس بود از لشکر 25 کربلا داره در به در
دنبال سربند یا زهرا(س) می‌گرده،
میاد پیش ما دو نفر و من بهش گوشزد می کنم که
همه سربندها برای ما مقدس هستند
می‌گوید: درست می گویی، آفرین، اما بدان که هر کسی به فراخور حال و دلش
ما سادات، عاشق مادرمان حضرت فاطمه الزهرا(س) هستیم
من دیشب خواب عجیبی دیدم،
آقا امام زمان (عج) باشال سبز رنگی به گردن، سربند یا زهرا(س) را بسته
به پیشانی ام و بهم گفت:
سلام من را به همرزمانت برسان، بگو قدر خودشان را بدانند
من حالی غریب پیدا می کنم و اشک نم نم می چکد
بعد از هم جدا می شویم
طولی نمی کشد که وقت رفتن می رسد
توی کانال نشسته ایم، زمزمه بچه ها بلند است و باران نرم نرم می بارد
سید میرحسین شبستانی، سربندی از یا فاطمه زهراپیشانی بسته
و جلوی ستون به سمت منطقه موعود عملیاتی پیش می رویم
ساعاتی بعد،رمز عملیات خوانده می شود و دیگر همه از هم جدا می شویم
جنگ سنگین می شود...

شهید میرحسین شبستانی



از محضر علامه طباطبایی سوال شد که:
راه رسیدن به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چیست؟
ایشان در پاسخ فرمودند:
امام زمان ارواحنا له الفداء خودشان فرموده اند:
"شما خوب باشید،ما خودمان شما را پیدا می کنیم."



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورود او به داخل ممانعت کرد،
او بدون اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان
حدود نیم ساعت روی جدول نشستبه بنده حقیر،
مسؤل وقت فرودگاه، اطلاع دادند دم درب مهمان داری!
رفتم و با کمال تعجب شهیدعباس بابایی را دیدم که راحت روی زمین نشسته
 پس از سلام عرض کردم جناب بابایی چرا تو این گرما اینجا نشستی.؟
خیلی آرام و متواضع پاسخ داد:
این نگهبان بنده خدا گفت هواپیما روی باند است و شما نمی توانی وارد شوی
منهم منتظر ماندم، مانع پرواز نشوم


در صورتیکه شهید بابایی فرمانده معاون عملیات وقت نهاجا بودند

نه به نگهبان اهانت کرد و نه خواستار تنبیه او
بلکه از من خواست که نگهبان را مورد تشویق قرار دهم


حالا یکم بیایید روی خودمون کار کنیم !گوش کنید




  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران
علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا،
حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های 
تفحص لشکر27 محمد رسول الله 
راهی مناطق عملیاتی جنوب شد
یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان
بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد

یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را
با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند
سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان،
با عطر شهدا عطرآگین, تا اینکه...

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند
برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد
آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود
و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود...
نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود

با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد
بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی
 استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد
 
شهید سید مرتضی دادگر فرزند سید حسین اعزامی از ساری...
گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...



استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید
به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید
به بنیاد شهید تحویل دهد

قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید
که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته
 مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد،
دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند...

با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود
 به راز و نیاز پرداخت...

"این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم
راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم..."
 گفت و گریست

دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد:
«شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»

وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که
بعد از تماس او کسی در  خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده
و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد
هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...
با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده

لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد به قصابی رفت
خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:
بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است
به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد
جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...

گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد
که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد
که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ...
با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود
 و زار زار می گریست...

جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند
در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که:
چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری
چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

همسرش هق هق کنان پاسخ داد:
خودش بود. خودش بود
کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد
صاحب این عکس بود به خدا خودش بود
گیج گیج بود.مات مات...

کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد
مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد
می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟

نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید
مثل دیوانه هاشده بود به کارت شناسایی نگاه می کرد
 شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...
وسط بازار ازحال رفت...



ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

شهید مسلم خیزاب

در توصیف ابعاد شخصیتی این شهید همین بس که حساسیت او نسبت به امور بیت المال و توجه به پرهیز از درآمیخته شدن مصرف شخص و سازمانی از اموال و تلاش برای مصرف صحیحی بیت المال مثال زدنی بودبه نحوی که حتی این شهید بزرگوار در وصیت نامه خود بیان می کند که راضی نیستم فرد در زمان اداری و وقت بیت المال در مراسم خاکسپاری من شرکت کند.حرف اول و آخر شهید این بود که گوشتان به حرف امام خامنه‌ای باشد و راه شهدا را ادامه بدهید

شهید رسول خلیلی

به حلال و حرام خدا خیلی اهمیت می‌داد. در استفاده از اموال بیت المال بشدت مراقبت داشت. اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. روزی که جنازه‌اش را آوردند خانه و به داخل اتاقش بردند، دوستان جوانش دور جنازه جمع شده بودند، گریه می‌کردند و می‌گفتند دیگر رسول نیست به ما بگوید غیبت نکن، تهمت نزن! حتی یادم هست آخرین باری که خواست به سوریه برود، آمد ۱٠٠ هزار تومان به من داد. گفت بابا این خمس من است. برایم رد کن. من دیگر فرصت نمی‌کنم. در مراقبت چشم از حرام، در رعایت حق الناس، به ریزترین مسائل توجه داشت

شهید هادی باغبانی

همکارش میگفت آخرماه اضافه کار با هادی داستان داشتیـم
یه دفتر یادداشت مدت زمانهایی که صرف امورات شخصی شده مثلا تلفن زدن ناهار خوردنش حتی نماز خوندناشو
از تایم اضافه کاریـش کم میکرد اصـرار ما هم که همه اینکارو میکنن و اینکار رواله بی فایـده بود هادی کار خودشو میکرد 

شهید میثمی

میثمی شهید شد.می‌خواستم خانواده‌اش را ببرم معراج. سوار ماشین سپاه کردمشان.
هر کاری کردم، راه نیفتاد. خراب شده بود. حس کردم میثمی بد جوری نگاهم می‌کند

شهید اسماعیل دقایقی

زمستان سال 64در تهران زندگی میکردیم.اسماعیل دقایقی برای گرفتن برنج کوپنی می بایست مسیری را طی کند که جز ماشین های دارای مجوز نمی توانستد از آن محدوده عبور کنند.
او از ناحیه پا هم ناراحتی داشت و حمل یک کیسه برنج با آن مسافت تقریبا یک کیلو متری برایش زجر آور بود .
از او خواستم با خودرو سپاه برود که نپذیرفت.گفتم:حال شما خوب نیست و پاهایت درد دارد!
گفت اگر خواستی همین طور پیاده میروم وگرنه نمی روم.
او کیسه 25کیلویی برنج را روی دوشش نهاد ویک نایلون هم پر از چیزهای دیگر در دستش گرفت و به سختی به خانه آورد،اما حاضر نشد برای چند دقیقه از ماشین سپاه استفاده کند


میگه شهدارو ببین اونوقت مسئولین مارو ببین !
میگم چطور ؟!
میگه نمیبینی چطور بیت المال رو ضایع میکنن ..
نمیبینی چطور حرف آقا رو گوش نمیدن 
میگم حق با تو 
امام فرمودن 
ما از شرّ رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم،
 لکن از شرّ تربیت ‌یافتگان غرب و شرق به این زودی‌ها نجات نخواهیم یافت!
 اینها برپادارندگان سلطه‌ی ابرقدرت‌ها هستند

ولی فاطمه جان اوضاع ما هم همچین جالب نیست 
برگشت گفت به ما چه ...اون هایی که به اینا رای دادن وای به حالشون 
گفتم اون یه طرف قضیه ست 
همه ما در درون یه تربیت یافته غرب و شرق داریم
اصلا هر کدوم ما تو وجودمون یه محمد رضا هم داریم
هرکارمون یه رنگی از این شخصت هارو داره 
مثال ساده بگم 
یادت میاد نشسته بودیم کلاس قرآن حوصله امون سر رفته بود
با خودکار شروع کردی روی تک صندلی 
نقاشی کشیدن ؟! صندلی ها برای سازمان تبلیغات بودن !
یادت میاد یکی از دوستان گفت بابا این پول رو داده که فلان چیز بخرم
 ولی فوری گفت من زرنگی کردم برای خودمم 
کارت شارژ گرفتم 
یا یادت میاد رفته بودیم کمیته امداد برگشتنی
 آقا فلانی تعارف کرد سوارشید ماشین برای کمیته بود 
برای اون شخص بود که ماموریت بره نه اینکه کس دیگه سوار بشه 
یادت باشه اینقدر نگیم مسئولین ... 

اوضاع ما هم همچین جالب نیست 
به دوستم خیلی برخورد شاید من خوب نگفتم ولی به هرحال فقط واقعیت های روزمره ما بود
 
  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

کسی که قبل از ما مسئول محور بود،
کُدهای معروف گردان ها و گروهان ها و ادوات را از اسامی زنانه انتخاب کرده بود
برای رَد گم کردن
که دشمن تصور نکند سپاه در خط است
شبی آتش سنگین شده بود،
مسئول محور از من خواست ادوات و توپ خانه را گوش کنم
معرف اداوت شهلا بود و معرف توپخانه پروین
هر چه سعی کردم، آن طرف صدای ما را نگرفتند
تدارکات که معرفش اصغر بود آمد روی خط و ما را گرفت
 مسئول محور بدون این که به مفهوم جمله توجه کند حسب عادت و عرف گفت:
«اصغر اصغر، اگر صدای ما را می شنوی دست شهلا و پروین را بگیر بگذار در دست ما»
 و بعد از گفتن این جمله به خودش آمد و از فرط خنده ولو شد روی زمین
 که این چه حرفی بود زدم! دستور داد که همان لحظه معرف ها را عوض کنیم

 



 

 

کاش امسال جشن میلادت به میزبانی پسرتان باشد...
ما همراهی کنیم و او تکبیر بگوید؛
ما مُحبّ شویم و او محبوب شود؛
ما عاشق شویم و او دلبری کند؛
ما سربازی کنیم و او قیام کند؛
ما پیروی کنیم و او فرمان دهد...
 "چه زیبا می شود اگر این عید بگوییم به تبریک حضورش صلوات"
 
ولادت امام حسن عسکری را ، محضر فرزند عزیزشان امام زمان عجل الله فرجه تبریک میگوییم

عیدتان مبارک 
حق بدهید به من دلتنگی دارد خفه مان میکند آقا 
تمام ذکرمان شده 

اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ

 
 

 
  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پست در وبلاگ , ایسنستاگرام , تلگرا و .... به اشتراک میگذارم قربه الی الله

خدایا پناه میبرم....

از لایک غیر ضرور دیگران

از کامنت احسنت و... دیگران

از بازدید بالا پیج

از اینکه بخوام کسی رو فالو کنم به شرطی که بخواد منو فالو کنه

از اینکه چون همه درباره فلان موضوعمظلب میذارن پس منم بذارم

از اینکه آبروی مردم رو ببرم

از اینکه دل کسی رو بشکنم

از اینکه به کسی تهمت بزنم 

از اینکه برای سرگرمی پست بذارم

از اینکه پست گناه کسی رو لایک کنم

از اینکه کامنت غیر ضروری زیر پست نامحرم بذارم

از اینکه پیج شخصی نامحرم فالو کنم

از اینکه دایرکت نامحرم برم

از اینکه بدون هدف پست بذارم

از اینکه عکسهای شخصی بذارم تو پیج عمومی خودم که خدایی نکرده دل کسی بلرزه و....

از اینکه فحاشی کنم

از اینکه تجسس کنم تو زندگی مردم

از اینکه......


خدایا من نگاه تو رو میخوام

خدایا تُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ تویی 

پس بی خیال فلان پیج پر طرفدار  

من طرفداری تو رو میخوام

طرفداری تو برای من بسه

خدایا غلط کردم اگه لایک چند تا بنده تو من رو از تو جدا میکنه و کرده

خدایا من رو از اسارت لایک و کامنت و فالو و.... در بیار

خدایا توفیق بده اگه خواستم تو فضای مجازی کاری کنم فقط و فقط بخاطر تو باشه 

اعوذ بالله من نفسی...





  • بانــــوی گمنــــام