رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

!!!

۲۷۱ مطلب با موضوع «شهدا و شهادت» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

ایت الله قرهی :
در روایتی به نقل از پیامبر اسلام (ص) آمده که روزی حضرت موسی (ع) 
به خداوند عرضه داشت "
خدایا حال دوست من که شهید شده در عالم برزخ چگونه است؟
خداوند به حضرت موسی (ع) خطاب کرد : او در جهنم است 
حضرت موسی (ع) با تعجب به خدا عرضه داشت که خدایا مگر وعده نکرده ای که شهید 
با اولین قطره خونش به بهشت می رود و همه گناهان او آمرزیده می شود 
خطاب آمد : بله اما دوست تو اصرار به آزردن پدر و مادرش داشت و من عمل کسی را 
که بر پدر و مادرش ستم کند قبول نمیکنم ... حتی با شهادت !
بنابراین کسانی اسمشان در طومار شهدا نوشته می شود که عاق والدین نباشند 


اگر ما الان، چند شب مانده به شب قدر، به فکر شب قدر هستیم هنر نمی کنیم. جمال السالکین آیت الله آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی قدس الله روحه مینویسد یک سال مانده به شب قدر به فکر شب قدر باشید، من نمیگویم که الان این جمله را میفهمم، ادعا ندارم اما انقدر بگویم که در جوانی که این مطلب را دیدم خیال خامی داشتم، خیال میکردم که این مرد بزرگ میخواهد بگوید که یعنی آدم تقویمش را نگاه کند آن شب مثلا به خانه دوستش نرود، آن شب عروسی نرود، آن شب را ضایع نکند و ازاین حرف ها. بعد فهمیدم که نه مقصودش این نیست. میخواهد بگوید در طول سال کاری نکنی که آن کار، شب قدر بیاید جلوی تو را بگیرد. یک دلی را شکستی بدست نیاوردی همینطور که سرگرم بک یا الله هستی آن دل میاد میگوید یواش برو کجا میروی! حقی رو ضایع کردی هنوزجبران نکرده ای، پدر را خشمگین کردی، دل مادر را شکستی و هکذا 

استاد فاطمی نیا


* حلال کنید این روزها تند مطلب مینویسم 
استرس دارم 
شب های قدر نزدیک
من خیلی عقب موندم از قافله 
از پدر و مادر حلالیت بطلبید !
 شاه کلید اصلی اجابت دعا و بخشش خطاها یکیش دست همین عزیزان
بقیش رو بچسبید به  پدر اصلی عالم امام زمان ارواحناه فداه  

شمارو به خدا تو دعاهاتون همدیگه رو دعا کنیم 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم
برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم
 آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»
گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»
رفتیم وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت:
 «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد»
بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند
 بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز
آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات
 بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند
 موی بدنمان سیخ شد این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود
 که چه اتفاقی افتاده است!
شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند
مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!
خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و
 «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند
شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین
 شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان
 در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد
دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»
غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است
 خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند
 خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است!
دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....

شهید مهدی زین الدین 

در محلّه ما کسى بود، همه می ‏گفتند که او خیلى بد است. بیشترین بدى او براى این بود که در زندگى، در پول درآوردن و خرج کردن، اهل حلال و حرم نبود. آن وقت‏ها هنوز خیلى از خانواده‏ ها از یاد مرگ غافل نبودند، حتى در خانواده‏ هاى بی دین هم اگر کسى می‏مرد، ختم، مراسم، منبر و روضه ‏اى برقرار می‏کردند. آن زمان پولى به شخص قرآن خوان دادند، گفتند: تو یک ماه، شب‏هاى جمعه بر سر قبر این مرده ما قرآن بخوان. این قرآن خوان که خوب بود و شغلش این بود، براى متدین‏ هاى محل ما تعریف کرد: من دو شب جمعه بیشتر نرفتم، بعد رفتم پول آنها را پس دادم؛ چون شب جمعه دوم که سر قبر او قرآن خواندم و به خانه آمدم، در خواب دیدم که در بیابانى هستم، تا چشم کار می‏کند، آتش دارد به آسمان می‏رود. کسى را که بسته، اسیر و زنجیر کرده بودند، در میان این آتش‏ها عربده می ‏کشید. تا چشمش به من افتاد، گفت: تو هفته قبل پول‏ گرفتى که بیایى براى من قرآن‏ بخوانى، آن هفته خواندى، عذاب ما بیشتر شد، این هفته نیز خواندى، عذاب ما را بیشتر کردند، تقاضا ‏کنم دیگر براى من قرآن نخوان؛ چون تو وقتى آیات قرآن را می‏خوانى، به آیه عبادت، مال، حقوق زن و فرزند، حق الناس و طرز درآمد که میرسى، چون من برعکس آن آیه عمل کرده ‏ام، با گرز آتشین مرا می‏زنند و میگویند: این آیات را براى شما فرستاده بودیم، چرا عمل نکردید؟
استاد بزرگوار حاج شیخ حسین انصاریان 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

گفتم: با فرمانده تان کار دارم
گفت:الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمی کند
رفتم پشت در اتاقش در زدم،گفت:کیه؟
گفتم :مصطفی من هستم
گفت :بیا تو
سرش را از سجده بلند کرد ،چشمهای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود
نگران شدم :"گفتم چه شده مصطفی؟ خبری شده؟کسی طوری اش شده؟"
دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین
زُل زد به مهرش 
دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد

گفت :"ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم
بر می گردم کارهایم را نگاه می کنم

از خودم می پرسم کارهایی که کردم ،برای خدا بود یا برای دل خودم؟"

شهید مصطفی ردانی پور کتاب مصطفی 


حضرت موسى(ع) راجع به حضرت آدم (ع) با خدا گفتگوى عجیبى دارند که شنیدنى و پرمغز است: «یا ربّ انّ آدم خلقتَه بیدک» خدایا! خودت از روى محبت، حضرت آدم را آفریدى «وأسکنتَه جنتک» خودت او را به بهشت بردى. تو این عنایت و محبت را به او داشتى که او را به بهشت فرستادى. این قسمت مسأله خیلى جالب است؛ «و فعلتَ معه ما فعلت بالاحسان» از نیکى دربارۀ حضرت آدم ذره اى کم نگذاشتى. تمام بهشت را ارزانى او قرار دادى، «واخرجته بالزلّة واحدة منه» اما مولاى من! این همه در آفرینش او محبت به کار بردى، اما با لغزشى کوچک او را از تمام بهشت محروم ساختى. چه کرده بود غیر از این که میوه اى را چید و خورد که گفته بودى نخور؟

ما در مقابل خدا خیلى کوچک هستیم. ظرفیت ما نیز محدود است،حتى پیغمبرى مانند حضرت موسى (ع) از جنس ما انسان ها، وقتى وارد حرف با خدا میشود، بر مبناى دلسوزى خود وارد میشود که حالا این لغزش اندک چه بود و به کجا برمیخورد ؟ نه به خدایى تو لطمه میخورد و نه به آن بهشت، چه شد که بیرونش کردی؟

«قال یا موسى أَمَا عَلِمْتَ أنّ الجفاء للحبیب شدید» بعضى حرف ها از شدت محبت، کشنده است: اى موسى! تو فکر نمیکنى که جفا کردن به محبوب چقدر سخت است؟ من برای پدرت حضرت آدم چه چیزى کم گذاشته بودم؟ از او خواستم فقط یک میوه را نخورد؛ این درست بود که از من رو برگرداند؟ این درست بود که بند قناعت را پاره کند و با من این گونه معامله کند؟ من به او گفتم: نخور وشیطان به او گفت: بخور. باید حرف مرا زمین میزد و حرف شیطان را گوش میداد؟ اى موسى! مسأله آن میوه نیست، آن چیزى که خیلى سخت است، ضربه اى است که او به بند محبّت بین من و خودش زد، و الاّ دانه اى سیب و یا ذرّه اى گندم یا هر چه بوده، من به خاطر آن او را بیرون نکردم.اى موسى! او به من که رفیق، خالق، آفریننده و رازقش بودم جفا کرد. من در ذات جفا، محرومیت گذاشته ام. حرص، محرومیت مى آورد. حضرت آدم خودش محروم شد، من او را محروم نکردم.

بعد فرمود:(لاتحامل من الاحبّاء ماتحامل من الاعداء) اى موسى! چیزى که از دشمن توقع دارم، از دوستم توقع ندارم. من توقع داشتم با این همه محبتى که به او کردم، حرف مرا گوش دهد. توقع نداشتم که رفیقم حرف دشمنم را گوش دهد

استاد حاج شیخ حسین انصاریان


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

مانده بودیم وسط میدان مین همه مجروح بودند و خسته
یه رزمنده ی زخمی چند متر آنطرف تر از من افتاده بود
دست و پایش را روی زمین می کشید
انگار دردش شدید شده بودبا آرنج خودش را کشید جلوتر
کم کم از من دور می شد فکر کردم می خواهد از میدان مین خارج شود
گفتم: « با این همه درد چرا اینقدر به خودت فشار می آوری؟
گفت:
« چند تا مجروح دیگر آنطرف هستند.من هم چند دقیقه بیشتر زنده نیستم
می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آ
نها»

 


*وعده آب به حرم داد ولی حیف نشد ....


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

محل استقرار  بهداری و درمانگاه لشکر در سمت راست ورودی پادگان نزدیک چادر فرماندهی بود
در چادر بودم که از بیرون کسی مرا به اسم صدا زد
بیرون که آمدم آقا مهدی را جلوی چادر تدارکات بهداری دیدم
سرِ گونی نان خورد را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای خرده نان ها را می گشت
تا آخر قصه را خواندم
سلام کردم
جواب سلامم را داد و تکیه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت : 
_ برادر رحمان ! این نان را می توان خورد ؟
_ بله آقا مهدی ، می شود
دوباره دست در گونی کرد و تکیه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد ؛ 
_ این را چطور ؟
من سرم را پایین انداختم ، چه جوابی می توانستم دهم ؟
آقا مهدی ادامه داد :
 الله بنده سی پس چرا کفران نعمت می کنید ؟!
هیچ می دانی که این نان ها با چه مصیبتی از پشت جبهه ها به اینجا می رسد ؟!
هیچ می دانی هزینه هر نان از پشت جبهه به اینجا لااقل ده تومان است ؟!
چه جوابی دارید به خدا بدهید ؟

شهید مهدی باکری
کتاب ۱۴ سردار شهید ، احمد امامی راد ، انتشارات حدیث نینوا ، ص ۲۶




آیت الله بهجت(ره):
چنان چه در اتاقی در بسته باشیم و بدانیم که قدرت بزرگی پشت در ایستاده و سخنان ما را، علیه یا له خود می شنود و ضبط می نماید و به موقع علیه ما به اجرا می گذارد، چقدر حال ما فرق می کند و مواظب سخنان خود می شویم؟ با این که آنها را نمی بینیم ، ولی علم داریم و می دانیم که پشت در هستند؛ پس چرا حال ما نسبت به امام زمان (عج) چنین نیست در انجام آنچه بر له یا علیه اوست؟ و با اهل سنت که چنین اعتقادی را ندارند، فرق نداریم؟!

امام زمان (عج) را ناظر اعمال خود بدانیم

*تو زندگی , تو کارهای اجتماعی , تو انتخابات ....
ما هنوز نتونستیم اونی باشیم برای نائبشون
بعد ادعا داریم منتظر واقعی هستیم

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

می گفت هر کاری می خواهم بکنم اول نگاه می کنم
ببینم امام زمان (عج) از این کار راضیه؟
چه دردی از درد امام زمان (عج) دوا می شود ؟
می گفت اگر می بینید امام زمان (عج) از کاری ناراحت می شود
انجام ندهید


شهید محمد مهدوی





روزی امام زمان در مغازه عبدالکریم کفاش نشسته بودن که رو میکنند به عبدالکریم و میگویند:

عبدالکریم کفش های منو ببین نیاز به وصله دارن

عبدالکریم جواب میدن:آقا به روی چشم اما اجازه بدهید اول سفارش های مردم رو تموم کنم

بعد به کفش های شما برسم.

امام زمان برای بار دوم می فرمایند:عبدالکریم کفش های من نیاز به وصله دارن برام بدوزش.

بازم هم عبدالکریم همان پاسخ را میدهند.

برای بار سوم امام زمان می فرمایند عبدالکریم کفش های منو برام بدوز.

این بار عبدالکریم کفاش از جایش برمیخیزد و به جلوی آقا میره و آقا رو بغل میکنه و

محکم فشار میده و میگه آقاجان قربونت برم من که گفتم چشم اما اگه بار دیگه بگین

 همینجوری که تو بغلم گرفتمتون داد میزنم آی مردم بیاین که امام زمان اینجاست.

امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می فرمایند عبدالکریم اگه اینطوری نبودی هرگز به سراغت نمی اومدیم

کتاب روزنه هایی از عالم غیب / نویسنده:آیت اللَّه سید محسن خرازی

عبدالکریم کفاش ؛ پیرمرد کفاشی بود که وجود نازنین بقیه الله هر هفته

به مغازه او می آمدندروزی از او سوال کردند که اگر یک هفته نیایم چه می کنی ؟

عرضه داشت : آقا قطعا دق می کنم 

آقا فرمودند : اگر غیر از این بود نمی آمدم







  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

چند ساعتی مانده به عملیات «والفجر4»
هوا به شدت سرد، ابرهای سیاه، نم نم بارون
هوای دل بچه ها را غمگین و لطیف کرده و هر کسی در فکر کاری
یکی اسلحه اش را روغن کاری می کنه، یکی نماز می خواند
ذکر است و زمزمه و یک جور میقات
همه گرد هم می چرخند تا از همدیگر حلالیت بطلبند
بچه گنبد کاووس از لشکر 25 کربلا داره در بدر دنبال سربند یا زهرا(س) می‌گرده
میاد پیش ما دو نفر و من بهش گوش زد می کنم که
همه سربندها برای ما مقدس هستند
سید میرحسین می‌گوید: درست می گویی، آفرین
اما بدان که هر کسی به فراخور حال و دلش
ما سادات، عاشق مادرمان حضرت فاطمه الزهرا(س) هستیم
من دیشب خواب عجیبی دیدم، آقا امام زمان (عج) باشال سبز رنگی به گردن
سربند یا زهرا(س) را بسته به پیشانی ام و بهم گفت:
سلام من را به همرزمانت برسان، بگو قدر خودشان را بدانند
من حالی غریب پیدا می کنم و اشک نم نم می چکد
بعد از هم جدا می شویم طولی نمی کشد که وقت رفتن می رسد
توی کانال نشسته ایم، زمزمه بچه ها بلند است و باران نرم نرم می بارد
سید میرحسین، سربندی از یا فاطمه زهرا(س) به پیشانی بسته و جلوی ستون
به سمت منطقه موعود عملیاتی پیش می رویم
ساعاتی بعد، رمز عملیات خوانده می شود و دیگر همه از هم جدا می شویم
جنگ سنگین می شود..

شهید سید میرحسین شبستانی




شهید سیّد مرتضی آوینی :
سربازان امام زمان (علیه السلام) از هیچ چیز ؛ جز گناهان خویش نمی هراسند


سخن آخر
حُر
دلش را شست و...
با امام زمانش دست داد!
نیمه شعبان !
قول دادیم مردانه یا مثل هرسال ...


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

همیشه بعد از نماز صبح با حال و هوای خاصی دو رکعت نماز می خوند
نماز مستحبی زیاد می خوند، اما به این دو رکعت خیلی مقید بود
وقتی پرسیدم این نماز چیه؟ اول از جواب دادن طفره رفت
اصرار که کردم ، گفت : اگر قول بدی تو هم بخونی می گم
قول دادم و گفت : من هر روز این دو رکعت نماز رو می خونم،
اونم به نیت سلامتی و ظهور امام زمان علیه السلام

شهید سید علی حسینی




عارف گرانمایه و استاد بزرگوار حاج شیخ عبد القائم شوشتری دام ظله العالی می فرمودند:
آخر الامر گره ی کار به دست خود امام زمان(عج) باز خواهد شد و در آخرین شب غیبت کبری،حضرت مهدی(عج) پس از اقامه ی نماز عشاء درکنار خانه ی کعبه ،سر به سجده می گذارند و تا صبح ذکر «أمَن یُجیبُ المُضظَرّ إذا دَعاهُ وَ یَکشِفَ السّوء» را به طور مستمر می خواند.گویا قلب مبارک حضرت از این غیبت طولانی گرفته که تا اذان صبح این آیه شریفه را می خواند؛چرا که مضطر واقعی خود اوست.هنگام اذان صبح جبرئیل به خدمت حضرت می آید و سر مبارک حضرت را از سجده بر می دارد و می گوید:«ای حجت خدا،از این حالت ملائکه ی الهی به گریه افتادند،برخیز که خداوند دعایت را مستجاب و فرج را امضاء نمود.»

به نقل از کتاب شریف نوائب الدهور،علامه میر جهانی و بحار الانوار،ج51،


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

بعد از تمام دوره آموزشی ، هنوز کار تقسیم ، شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد
ما بین بچه ها و به قیافه ها به دقت نگاه  می کرد و دو سه نفر من جمله من را
انتخاب کرد و به بیرون صف برد
من قد بلندی داشتم و به قول بچه ها:
هیکل ورزیده و در عوض ، قیافه روستایی و مظلومی داشتم
ما را عقب یک جیپ سوار کردند همراه یک استوار و رفتیم بیرجند
جلو یک خانه بزرگ و ویلایی، ماشین ایستاد. همان استوار به من گفت بیا پایین و
خودش رفت زنگ آن خانه را زد و بعد به من گفت :
تو از این به بعد در اختیار صاحب این خونه هستی
هرچی بهت گفتند بی چون و چرا گوش می­کنی
پیر زن ساده وضعی آمد دم در و استوار به او گفت :
این سرباز رو خدمت خانم معرفی کنید...
خلاصه وقتی رفتم اتاق خانمبا احتیاط یکی دو قدم رفتم جلوتر
گفتم:یا الله!صدایی نیامد دوباره گفتم یاالله یاالله!این بار صدای زن جوانی بلند شد:
سرت رو بخوره! یاالله گفتنت دیگه چیه؟بیا تو! مردد و دو دل بودم
زیر لب گفتم:خدایا توکل بر خودت.، گوشه اتاق ، روی مبل
یک زن بی­ حجاب ، با یک آرایش غلیظ و حال به هم زن
درحالی که پاهایش را خیلی عادی و طبیعی انداخته بود روی هم؛ دیدم
تمام تنم خیس عرق شد پا به فرار گذاشتم. زن بی حجاب ،با عصبانیت داد می­زد برگرد بزمجه
پیر زن گفت: اگه بری می­کشنت ها عصبی گفتم: بهتر
از خانه زدم بیرون ، آدرس پادگان را بلد نبودم ولی هر طوری بود،آن روز پادگان را پیدا کردم
بعداً فهمیدم آن خانه، خانه یک سرهنگ بود
و من می­شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسر جناب سرهنگ طاغوتی و بی­غیرت بود
چندبار دیگر می­خواستند ببرنم همان جا ولی حریفم نشدند
۱۸ تا توالت تو پادگان داشتیم که در هر نوبت چهار نفر مامور نظافتشان بودند
به عنوان تنبیه یک هفته تنهایی همه توالتها را تمیز کردم
صبح روز هشتم یک سرگرد، آمد سروقتم ، گرم کار بودم که به تمسخر گفت :
بچه دهاتی ! سرعقل اومدی یا نه ؟ جوابش را ندادم
کفری تر ادامه داد: انگار دوست داری برگردی ویلا؟ عرق پیشانی ام را با سر آستین گرفتم
حقیقتا توی آن لحظه خدا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کمکم می کردن
که خودم را نمی باختم. خاطر جمع و مطمئن گفتم:
«این هیجده تا توالت که سهله جناب سرگرد، اکه سطل بدی دستم و بگی
همه این کثافتها روخالی کن تو بشکه، بعد که خالی کردی تو بشکه،
ببر بریز توی بیابون، و تا آخر سربازی هم کارم همین باشه
با کمال میل قبول می کنم ، ولی تو اون خونه دیگه پا نمی گذارم»
عصبانی گفت: حرفت همین؟
گفتم: اگه بکشیدم، اون جا نمیرم
بیست روز مرا تنبیهی همان جا گذاشتند
وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی شوند، کوتاه آمدن و فرستادنم گروهان خدمات


شهید عبدالحسین برونسی , کتاب خاک های نرم کوشک




*چه راحت ماها پامون رو میزاریم تو دنیای مجازی تو صفحه های همچین خانم و آقایونی


این روزها واقعا حالم خرابه ... اینقدر که من شب و روز برای مریضی پدر ناراحت هستم از پا درنیومدم ولی جسارت و توهین به ساحت قدسی امام رضا علیه السلام رو نتونستم تحمل کنم
واقعا از پا دراومدم بعد دیدم نه ایشون به ساحت قطب عالم امکان بقیه الله هم جسارت داشتن

اللَّهُمَّ الْعَنِ الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَکَ وَ اتَّهَمُوا نَبِیَّکَ وَ جَحَدُوا بِآیَاتِکَ وَ سَخِرُوا بِإِمَامِکَ وَ حَمَلُوا النَّاسَ عَلَى أَکْتَافِ آلِ مُحَمَّدٍ اللَّهُمَّ إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ بِاللَّعْنَةِ عَلَیْهِمْ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْهُمْ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ یَا رَحْمَانُ

خدایا لعنت کن کسانى را که نعمتت را دگرگون کردند،و پیامبرت را متهمّ نمودند،و آیاتت را منکر شدند،و امام برگزیده‏ات را ریشخند زدند،و مردم را علیه خاندان محمّد مسلط کردند،خدایا من با لعنت بر آنان و بیزارى از ایشان در دنیا و آخرت به تو تقرّب مى‏جویم اى مهربان

قسمتی از متن زیارت امام رضا


خاطره شهید برونسی رو برای این نوشتم که میخواستم از این روزهایی که بگم حرف از رضا خان
صحبت از رضاخان مطلب میخواستم بنویسم ولی گفتم از توان حوصله اتون خارج میشه
ان شالله پست بعدی
  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم


همش فیلم بود!
داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
پشت دوربین هم جناب سیروس مقدم اشاره میکرد کات !!!
همه عوامل فیلم کنار هم چایی میخوردن
 لگد هم اصلاً نخوردن
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود!
اما واقعیت ماجرا میدونید کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود،
اون جایی که محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
و این بسیجی خمینی مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد
و مرگ و به سخره گرفته بود!
واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت،
که بعضی ها، تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر شهید حججی پرسید که
وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند
خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید
که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی
سر همسرشون رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل
تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه شهید بلباسی پرسید
که از نوزادی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید
که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید
که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!


صحنه های پایتخت همش الکی بود!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری بازی کردند
که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا
فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و
جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
اینا همش فیلم بود رفقا
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!
اگه نبودن مدافعان حرم!
لباس ناموس خیلی از این روشنفکر ها سر کلاشینکف بود!


  • بانــــوی گمنــــام