رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

عشق یعنی به تو رسیدن

۶۴ مطلب با موضوع «پای درس استاد» ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

شب کربلای پنج پلاکش رو کند و پرت کرد تو کانال پرورش ماهی
گفت: چه کار داری میکنی؟! چرا پلاکت رو میکنی؟ الان تیر میخوری،
مفقود میشی
گفت: «فلانی من هر چی فکر میکنم امشب تو شلمچه ما تیر میخوریم
با این آتیشی که از سمت دژ میاد دخل ما اومده
من یه لحظه به ذهنم گذشت اگه من شهید بشم جنازه‌ی ما که بیاد
مثلاً جلوی فلان دانشگاه عجب تشییعی میشه!
به دلم رجوع کردم دیدم قبل از لقاء خدا و دیدار خدا، شهوت شهادت دارم
میخوام با کندن این پلاک، با نیامدن جنازه یقین کنم که
جنازه‌ای نمیاد که تشییع بشه
که جمعیتی بیاد و این شهوت رو بخشکونم»
تیر خورد و مفقود شد...

مفقود شد؟

اگه مفقود شد چرا خاطره‌هاش گفته میشه؟
چی برا خدا بود و تو اَبَر کامپیوتر خدا گم شد
خدا یه زیر خاکی‌هایی داره که نگه داشته روز قیامت رو کنه و بگه دیدید ملائک؟
ببینید این هم جوون بوده. اونجا فتبارک الله أحسن الخالقین رو ثابت میکنه!

 روایتی از حاج حسین یکتا





علامه حسن زاده آملی : رستگار کسی است که نفس را تزکیه کرد و پاک گردانید و ناامید و زیانکار کسی است که نفس را گم کرد و از دست داد و در پی اصلاح و تزکیه آن برنیامد


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

چند ساعتی مانده به عملیات «والفجر4» هوا به شدت سرد،
ابرهای سیاه،نم نم بارون،
هوای دل بچه ها را غمگین و لطیف کرده و هر کسی در فکر کاری است
یکی اسلحه اش را روغن کاری می کنه،
یکی نماز می خونه ذکر است و زمزمه و یک جور میقات
همه گرد هم می چرخند تا از همدیگر حلالیت بطلبند
هر کسی به توانش و به قدر معرفتش
بچه گنبد کاووس بود از لشکر 25 کربلا داره در به در
دنبال سربند یا زهرا(س) می‌گرده،
میاد پیش ما دو نفر و من بهش گوشزد می کنم که
همه سربندها برای ما مقدس هستند
می‌گوید: درست می گویی، آفرین، اما بدان که هر کسی به فراخور حال و دلش
ما سادات، عاشق مادرمان حضرت فاطمه الزهرا(س) هستیم
من دیشب خواب عجیبی دیدم،
آقا امام زمان (عج) باشال سبز رنگی به گردن، سربند یا زهرا(س) را بسته
به پیشانی ام و بهم گفت:
سلام من را به همرزمانت برسان، بگو قدر خودشان را بدانند
من حالی غریب پیدا می کنم و اشک نم نم می چکد
بعد از هم جدا می شویم
طولی نمی کشد که وقت رفتن می رسد
توی کانال نشسته ایم، زمزمه بچه ها بلند است و باران نرم نرم می بارد
سید میرحسین شبستانی، سربندی از یا فاطمه زهراپیشانی بسته
و جلوی ستون به سمت منطقه موعود عملیاتی پیش می رویم
ساعاتی بعد،رمز عملیات خوانده می شود و دیگر همه از هم جدا می شویم
جنگ سنگین می شود...

شهید میرحسین شبستانی



از محضر علامه طباطبایی سوال شد که:
راه رسیدن به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چیست؟
ایشان در پاسخ فرمودند:
امام زمان ارواحنا له الفداء خودشان فرموده اند:
"شما خوب باشید،ما خودمان شما را پیدا می کنیم."



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

یک روز بعد از تمام شدن کارها در اهواز، گفت: برو طرف یکی از کبابی ها
در دل خیلی خوشحال شدم
که بالاخره بعد از چند روز یک غذای گرم و درست حسابی می خوریم
حسین رفت داخل کبابی
برگشتنی مقدار زیادی کباب خریده بود
با خودم گفتم لابد به جز من، حسینمهمان های دیگری هم دارد که این همه خرج کرده
گفتم: این همه کباب خریده ای برای چه؟ زیاد می آید
گفت: نترس زیاد نمی آید.سوار ماشین شدیم
خودش نشست پشت فرمان
 تا به خود بیایم حسین به سمت یکی از محله های فقیر نشین اهواز راند
محله حصیر آباد در خانه ای نگه داشت
 یکی دو تا از کباب ها را لای نان پیچید در خانه را زد
 پسر بچه ای بیرون آمد. گفت بفرمایید نذری است
در آن روز حسین در خانه شاید چها ر پنج خانه دیگر هم سر  زد و
 به هر کدام از آنها هم یکی دو تا کباب داد
حالا فقط دو کباب مانده بود برای خودمان
رفتیم خانه حسین
حسین کباب ها را جلوی من گذاشت و خود را با نان و پنیر و سبزی مشغول کرد
هرچه اصرار کردم نخورد
می‌گفت به مزاج من نمی‌ سازد
مزاج معنوی اش را می گفت

شهید سید حسین علم الهدی

کتاب سه روایت از یک مرد، محمد رضا بایرامی، انتشارات هویزه، چاپ اول، ۱۳۹۴



یکی از علمای بزرگ می‌خواست ریاضت بکشد، از این راه شروع کرد. هوس کلّه پاچه کرده بود، هرچه نفسش می‌گفت کلّه پاچه، این هم می‌گفت: فردا پس فردا؛ حالا هوا گرم است، بگذار خنک شود چشم! یک وعده به نفسش می‌داد. دید رهایش نمی‌کند، رفت در یک شهری، عمامه و ابا و قبا را درآورد، یک پیراهن بلند پوشید. به کلّه پزی گفت شاگرد می‌خواهی؟ کلّه پز هم نمی‌دانست که این مجتهد است، آیت‌الله است
یک چند ماهی کلّه پاچه جلوی مشتری‌ها می‌گذاشت ولی خودش لب نمی‌زد، این ریاضت است. هی نفسش هجوم می‌آورد که یک لقمه از آن کلّه پاچه‌ها بخورد ولی خودش می‌کشید عقب. تا روز آخر دیگر ریاضتش تمام شد به اوستا گفت که من زن و بچه‌ام را مدتی است ندیده‌ام، اجازه بده من مرخص بشوم
اما  کله پز گفت حالا که داری می روی دلم می‌خواهد با دست خودت یک دست کله پاچه بکشی بگذاری من بخورم
آن عالم یک بشقاب زبان و چشم و چیزهای خوشمزه کله پاچه را کشید و مدتی هم نشست و اورا حین خوردن نگاه کرد و رفت
به این میگویند ریاضت شرعی  

منبع: کتاب بدیع الحکمة، حکمت 128 از مواعظ آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)


  • بانــــوی گمنــــام
هو الرحمن الرحیم

سفره را انداختم حمید خیلی دیر کرد قبلا هم برای بیرون بردن زباله ها
چندباری دیر کرده بود در ذهنم سوال شد که علت این دیر آمدن ها چه میتواند باشد 
ولی نپرسیده بودم اما اینبار تاخیرش زیاد شده بود 
وقتی برگشت پرسیدم :
حمید آشغال ها رو می بری مرکز بازیافت سر خیابون این همه دیر میای ؟!
زیاد مایل نبود حرف بزند اصرار من رو که دید گفت :
راستش یه مستمندی معمولا سرکوچه می ایسته 
 من هربار که از کنارش رد بشم 
سعی میکنم بهش کمک کنم 
اما امشب چون پول همراهم نبود خجالت کشیدم که
 اون آقا رو ببینم و نتونم بهش کمک کنم
برای همین کل کوچه رو دور زدم تا از سمت دیگه برگردم خونه
که این مستمند رو نبینم و شرمنده نشم!

کتاب یادت باشد شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی به روایت همسر شهید


در بنی اسرائیل عابدی بود شب خواب دید، در خواب به او گفتند:
تو هشتاد سال عمر می کنی، چهل سال در رفاهی و چهل سال در فشاری
کدام یک را اول می خواهی چهل سال زندگی خوب را یا چهل سال در فشار؟
او گفت : من عیال صالحه ای دارم، از او مشورت می کنم. ببینم او چه می گوید؟
از خواب بیدار شد
 رفت پیش عیالش و گفت: من چنین خوابی دیده ام، تو چه می گویی؟
زن گفت: بگو من چهل سال اول را در رفاه می خواهم
 شب بعد خواب دید و گفت: من چهل سال اول را در رفاه می خواهم
 از آن شب به بعد از در و دیوار برایش خیر و برکت می آمد
 به هر چه دست می زد طلا می شد
زنش هم می گفت: فلانی خانه ندارد، برایش خانه بخر، فلان جا بیمارستان ندارد، فلان جا مسجد ندارد، فلان پسر می خواهد عروسی کند، فلان دختر می خواهد شوهر کند ندارد همسرش به او دستور می داد و او هم تا می توانست کمک می کرد سَرِ چهل سال خواب دید به او گفتند: خدا می خواهد از تو تشکر کند. چهل سال اول به تو داد، تو هم به دیگران دادی، می خواهد چهل سال دوم را هم در رفاه باشی

منبع: کتاب بدیع الحکمة، حکمت ۳۵ از مواعظ آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

گریه کن امام حسین  علیه السلام بود
از اونایی که گریه کردنش با بقیه فرق می کرد
 وقتی از مجلس روضه امام حسین می آمد
بیرون چشمانش سرخ شده بود، از بس گریه می کرد
کارهاش طوری تنظیم می شدکه به روضه امام حسین علیه السلام برسه
هر جا روضه بود می دیدیش
زیارت عاشورا می خوند، روزی چند بار
همیشه هم می گفت: «من توی  بغل تو شهید می شم.»
حرف اون شد
 تو بغل من شهید شد اونم با گلوی بریده
 روی سنگ قبرش با خط درشت نوشتند: «هذا محب الحسین  علیه السلام »


راوی: حاج حسین کاجی از گردان تخریب لشکر 17 علی ابن ابی طالب  علیه السلام

کتاب « خط عاشقی »

روحانی شهید مرتضی زندیه گردان تخریب لشکر 17 علی ابن ابی طالب


 آیة الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی مشهور به صاحب عروه برای صله ارحام عازم یزد بود، یک قطعه کفن برای خودش خریده در حرم امیرمؤمنان علیه السّلام همۀ قرآن را بر آن نوشته، سپس در حرم امام حسین علیه السّلام زیارت عاشورا را با تربت براطراف آن نوشته بود، در این سفر این کفن را با خودش به یزد می برد، در شب اول ورودش به یزد، در منزل یکی از دخترانش استراحت می کند،
حضرت سیدالشهداء علیه السّلام به خوابش آمده می فرماید:
یکی از دوستان ما فوت کرده، در مزار یزد منتظر کفن است، ما دوست داریم این کفن به او اهداء شود
بیدار می شود و می خوابد، دوبار دیگر این رؤیا تکرار می شود، لباس پوشیده به قبرستان یزد می رود و می بیند شخصی به نام «کریم سیاه» فوت کرده، او را غسل داده روی سنگ نهاده منتظر کفن هستند.

تا ایشان می رسد، می گویند: کفن را آوردند
مرحوم یزدی از آن ها می پرسد: شما کی هستید؟ می گویند: همان آقایی که به شما امر فرموده کفن بیاورید، به ما نیز امر فرموده که برای تجهیز و دفن ایشان به این جا بیاییم

مرحوم یزدی می پرسد: این شخص کیست؟ می گویند: او شخصی به نام «کریم سیاه» است، یک فرد معمولی، ولی عاشق امام حسین علیه السّلام بود، در هر کجا مجلسی به نام امام حسین علیه السّلام برگزار می شد، او بدون هیچ تکلّفی حاضر می شد

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

در زدند شیخ مفید عبا را انداخت روی دوشش و رفت پشت در
نور مهتاب صورت مرد را روشن کرده بود
مردی خسته و خاک آلود با چشم هایی غرق اشک:
« زنم مرد. باردار بود این همه راه آمده ام تا بپرسم با بچه دفنش کنیم؟»
عبا را روی دوشش بالاتر کشید
 سرش را انداخت پائین:
 « مرده مسلمان حرمت دارد. دفنش کنید. » رفت
 سه روز بعد برگشت قنداقه ای دستش بود:
«ممنون. پیک تان به موقع رسید وگرنه … »
به بچه اشاره کرد: « الان نبود»
شیخ تعجب کرد: « پیک؟! »
مرد خندید: « همان سوار جوان که گفت فتوای شما عوض شده. » لرزید
و رنگش پرید صورتش خیس شد برگشت داخل خانه دیگر از خانه بیرون نمی آمد
 فتوا هم نمی داد
 می گفت: « مرجعی که فتوای غلط بدهد، همان بهتر که اصلا فتوا ندهد. . .

در زدند. قاصدی آمده بود
گفت: « تا نامه را نرسانم نمی روم. به کسی جزء خود شیخ هم نمی دهم. »
قبول نکرد اصرارکرد باز نپذیرفت قسم دادگرفت وباز کرد
لرزید رنگش پرید صورتش خیس شد:
« شما فتوا بدهید، ما که امام شما هستیم، اصلاح می کنیم» 

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

شیخ گفت:
چهل شب هر شب صد بار 
"رب ادخلنی مدخل صدق"را بخوانید امام زمان را می بینید
رفت وآمد گفت: "خواندم و ندیدم."
جواب شیخ مو را به تنش راست کرد:
"توی مسجد که نماز می خواندی سیدی بهت گفت انگشتر دست چپ کراهت دارد 
گفتی کل مکروه جایز ! آن سید امام زمانت بود."

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

جوان گفت:« زیارت بخوان.»
گفت:« سواد ندارم.»
جوان شروع کرد به خواندن. سلام داد به معصومین تا امام عسگری
پرسید:« امام زمانت را می شناسی؟»
 مرد جواب داد:« چرا نشناسم؟»
گفت:« پس سلام کن»
مرد دستش را روی سینه اش گذاشت:
«السلام علیک یا حجه بن الحسن العسکری»
 جوان خندید:
« و علیک السلام و رحمه الله و برکاته»



 برگرفته از کتاب  تا همیشه آفتاب  از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب


هر روزی که می گذره، یک روز به ظهور نزدیک تر می شویم

اما به خود امام زمان چطور ... ؟!


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

وقتی آن شب فراموش نشدنی هزینه تعویض موکت فرسوده کف اتاقش
 در نخست وزیری را که مبلغی ناچیز (۲۵۰۰ تومان ) شده بود
 نپذیرفت و توضیح می خواست گفتم :

شما نخست وزیرید! شخصیت هایی از داخل و خارج به دیدنتان می آیند
 لابد این مقدار اصلاح و هزینه به مصلحت بود
 وانگهی هر چند انقلاب شد و شکل حکومت و شیوه خدمت تغییر یافته
 اما ضرورت زمان نمی شناسد و... او که فکر می کرد
 شاید مقصودش را خوب درک نکرده ام با نگاهی نافذ و نگران گفت :

من چگونه نخست وزیری باشم که روی موکت با کفش راه بروم اما
باشند مردمی محروم که چیزی نداشته باشند روی آن بخوابند!
من اگر بخواهم فارغ از دنیای محرومان جامعه با این وسایل و امکانات رفاهی
 زمامداری کنم سخت اشتباه کرده ام !
 نه برادر! من با محرومیت انس و عادت دارم
 دوست دارم وقتی شب سر بر بستر می گذارم
نباشند محرومانی که من از حال آنها غفلت کرده باشم

شهید محمد علی رجایی


روزی ابراهیم جمال (مردی شتر چران در بیابان) برای کاری در خانه‏ ی علی‏ ابن یقطین وزیر آمد آن روز علی‏ ابن‏ یقطین مشاغلی داشت و اذن ملاقات با وزیر به او داده نشد و همان سال علی‏ ابن‏ یقطین عازم سفر حج شد و قبلا در مدینه به در خانه ‏ی امام کاظم علیه السلام آمد، اما اذن ملاقات داده نشد او سخت مضطرب شد و سه روز بعد در بیرون منزل، خدمت امام علیه السلام رسید و پس از عرض احترام و ادب پرسید: ای مولای من، از من چه تقصیری سر زده است که به خانه‏ ی خود راهم ندادید؟فرمود: بدان سبب بود که تو ابراهیم جمال را به خانه ‏ات راه ندادی امسال حج تو مقبول درگاه خدا نخواهد بود تا ابراهیم از تو راضی گردد و عفوت کند
علی گفت: ای سید و مولای من، من اکنون در مدینه ‏ام و ابراهیم در کوفه است و موسم حج نزدیک است؛ من چگونه می‏توانم ابراهیم را ببینم و از او رضایت بطلبم؟
فرمود: من وسیله برایت فراهم می‏کنم و به کوفه می‏رسانمت تو شب که شد برو به بقیع، اما احدی از اصحاب و غلامانت آگاه نشود. آنجا شتری زین کرده و آماده می‏بینی، آن را سوار شو و در کوفه بر در خانه‏ ی ابراهیم جمال پیاده شو
علی شب به بقیع رفت و سوار بر شتر شد. در یک لحظه خود را در کوفه بر در خانه‏ی ابراهیم جمال دید. از شتر پیاده شد، در را کوبید. ابراهیم پشت در آمد و پرسید کیست؟ صدا آمد که علی ا‏بن ‏یقطینم.ابراهیم از شنیدن این اسم، حیرت زده شد که در این وقت شب جناب وزیر در خانه‏ی من چه می‏کند؟علی صدا زد: ای ابراهیم، بیا که کارم گیر کرده و مشکلم جز به دست تو حل نخواهد شد؟ از این حرف، ابراهیم متحیر شد که من چه کاره‏ام که گره از کار وزیر خلیفه بگشایم؟ در را باز کرد و وزیر را مقابل خود دید. عرض احترام و ادب کرد. علی داخل شد و گفت: ای ابراهیم، مولای من به خاطر تو از من روگردان شده و فرموده: تا ابراهیم از تو راضی نشود، من از تو راضی نخواهم شد و خدا نیز عملت را قبول نخواهد کرد. حالا آماده ‏ام از تو رضایت بطلبم. مرا ببخش و از تقصیرم در گذر
ابراهیم اظهار شرمندگی کرد و گفت: من کسی نیستم؛ خدا و رسول و امامان علیه السلام از تو راضی باشند. اگر هم چیزی بوده، من از تو کمال رضایت دارم
علی گفت: اگر از من راضی هستی، این کار را که می‏گویم انجام بده. من صورتم را روی خاک می‏گذارم، تو پای خودت را روی صورت من بگذار و آن را زیر پای خودت بمال
ابراهیم گفت: این بی ادبی را هرگز نمی‏کنم
علی گفت: من هم از در خانه ‏ات نمی‏روم، مگر این که آنچه گفتم انجام بدهی. او را قسم داد تا ناچار ابراهیم پذیرفت. علی ا‏بن ‏یقطین وزیر صورت خود را روی خاک گذاشت و ابراهیم جمال شتر چران پای خود را روی صورت او گذاشت و زیر پای خود مالید
علی در آن حال می‏گفت:
اللهم اشهد؛
خدایا، تو شاهد باش که اطاعت امر مولایم کردم
از جا برخاست و از ابراهیم متشکرانه خداحافظی کرد و سوار بر شتر شد و همان لحظه خود را در مدینه بر در خانه‏ی امام کاظم علیه السلام دید. از شتر پیاده شد و امام علیه السلام در به روی او گشود و به او خوش آمد فرمود

بحارالانوار جلد 48 صفحه 105


" میدانید رفقا ما هم مسئولیم"

 یکی مسئول وجودش، یکی مسئول شمکش ، یکی پدر خانواده‌ و مسئول  زن و بچه‌اش، دیگری بر اداره‌ای حکومت می‌کند و کارمندها را برده خودش می‌داند، هرکسی به دایره وجودی خودش مسئول  است میزی کوچک از فردی کوچک، مستبدی بزرگ می‌سازد! عنوانی کوچک مثل دکتر و مهندس پشت اسمی کوچک از او دیکتاتوری بزرگ می‌سازد! دیکتاتوری به وسعت یک میز، یک اداره، یک خانواده .. 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

کاباره را رها کرد. عصر بود که آمد خانه بی مقدمه گفت:
 پاشین! پاشین وسایلتون رو جمع کنید می خوایم بریم مشهد!

مادر با تعجب پرسید: مشهد! جدی می گی!
گفت: آره بابا، بلیط گرفتم. دو ساعت دیگه باید حرکت کنیم
باور کردنی نبود
 دو ساعت بعد داخل اتوبوس بودیم ,در راه مشهد ,
مادر خیلی خوشحال بود خیلی شاهرخ را دعا کرد چند سالی بود که مشهد نرفته بودیم

فردا صبح رسیدیم مشهد
مستقیم رفتیم حرم شاهرخ سریع رفت جلو، با آن هیکل همه را کنار زد و
 خودش را چسباند به ضریح!
بعد هم آمد عقب و یک پیرمرد را که نمی توانست جلو برود را بلند کرد و آورد جلوی ضریح

عصرهمان روز از مسافرخانه حرکت کردم به سوی حرم
 شاهرخ زودتر از من رفته بود می خواستم وارد صحن اسماعیل طلائی شوم
یکدفعه دیدم کنار درب ورودی شاهرخ روی زمین نشسته 
رو به سمت گنبد
آهسته رفتم و پشت سرش نشستم شانه هایش مرتب تکان می خورد
 حال خوشی پیدا کرده بود

خیره شده بود به گنبد و داشت با آقا حرف می زد
مرتب می گفت: خدا، من بد کردم. من غلط کردم، اما می خوام توبه کنم
خدایا منو ببخش! یا امام رضا(ع) به دادم برس من عمرم رو تباه کردم
اشک از چشمان من هم جاری شد شاهرخ یک ساعتی به همین حالت بود
 توی حال خودش بود و با آقا حرف می زد

دو روز بعد برگشتیم تهران، شاهرخ در مشهد واقعاً توبه کرد
همه خلافکاری های گذشته را رها کرد

شهید شاهرخ ضرغام



مرحوم آیت الله مدنی نقل می‌کردند در تشرفات خود به حرم مطهرامام رضا علیه السلام تصمیم گرفتم دیگر حاجات دنیوی خود را محضر امام عرض نکنم برای همین هنگام زیارت چون عبایم کهنه و پاره بود آن قسمت پارگی را در دستم نگه داشته بودم تا دیده نشود و چون عهد کرده بودم حاجت دنیایی خود را به زبان نیاورم مشتم را باز کردم و به طرف ضریح قسمت پاره عبای خود را نشان دادم در همین حین یک نفر عبایم را برداشت و یک عبای عالی و تازه را روی دوشم انداخت متاثر شدم و با خودم گفتم کاش به جای عبا قلبم را نشان حضرت میدادم که زمان،زمان استجابت و توجه بود!

عید همگی مبارک 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

ایت الله قرهی :
در روایتی به نقل از پیامبر اسلام (ص) آمده که روزی حضرت موسی (ع) 
به خداوند عرضه داشت "
خدایا حال دوست من که شهید شده در عالم برزخ چگونه است؟
خداوند به حضرت موسی (ع) خطاب کرد : او در جهنم است 
حضرت موسی (ع) با تعجب به خدا عرضه داشت که خدایا مگر وعده نکرده ای که شهید 
با اولین قطره خونش به بهشت می رود و همه گناهان او آمرزیده می شود 
خطاب آمد : بله اما دوست تو اصرار به آزردن پدر و مادرش داشت و من عمل کسی را 
که بر پدر و مادرش ستم کند قبول نمیکنم ... حتی با شهادت !
بنابراین کسانی اسمشان در طومار شهدا نوشته می شود که عاق والدین نباشند 


اگر ما الان، چند شب مانده به شب قدر، به فکر شب قدر هستیم هنر نمی کنیم. جمال السالکین آیت الله آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی قدس الله روحه مینویسد یک سال مانده به شب قدر به فکر شب قدر باشید، من نمیگویم که الان این جمله را میفهمم، ادعا ندارم اما انقدر بگویم که در جوانی که این مطلب را دیدم خیال خامی داشتم، خیال میکردم که این مرد بزرگ میخواهد بگوید که یعنی آدم تقویمش را نگاه کند آن شب مثلا به خانه دوستش نرود، آن شب عروسی نرود، آن شب را ضایع نکند و ازاین حرف ها. بعد فهمیدم که نه مقصودش این نیست. میخواهد بگوید در طول سال کاری نکنی که آن کار، شب قدر بیاید جلوی تو را بگیرد. یک دلی را شکستی بدست نیاوردی همینطور که سرگرم بک یا الله هستی آن دل میاد میگوید یواش برو کجا میروی! حقی رو ضایع کردی هنوزجبران نکرده ای، پدر را خشمگین کردی، دل مادر را شکستی و هکذا 

استاد فاطمی نیا


* حلال کنید این روزها تند مطلب مینویسم 
استرس دارم 
شب های قدر نزدیک
من خیلی عقب موندم از قافله 
از پدر و مادر حلالیت بطلبید !
 شاه کلید اصلی اجابت دعا و بخشش خطاها یکیش دست همین عزیزان
بقیش رو بچسبید به  پدر اصلی عالم امام زمان ارواحناه فداه  

شمارو به خدا تو دعاهاتون همدیگه رو دعا کنیم 

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم
برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم
 آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»
گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»
رفتیم وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت:
 «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد»
بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند
 بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز
آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات
 بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند
 موی بدنمان سیخ شد این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود
 که چه اتفاقی افتاده است!
شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند
مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!
خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و
 «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند
شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین
 شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان
 در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد
دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»
غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است
 خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند
 خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است!
دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....

شهید مهدی زین الدین 

در محلّه ما کسى بود، همه می ‏گفتند که او خیلى بد است. بیشترین بدى او براى این بود که در زندگى، در پول درآوردن و خرج کردن، اهل حلال و حرم نبود. آن وقت‏ها هنوز خیلى از خانواده‏ ها از یاد مرگ غافل نبودند، حتى در خانواده‏ هاى بی دین هم اگر کسى می‏مرد، ختم، مراسم، منبر و روضه ‏اى برقرار می‏کردند. آن زمان پولى به شخص قرآن خوان دادند، گفتند: تو یک ماه، شب‏هاى جمعه بر سر قبر این مرده ما قرآن بخوان. این قرآن خوان که خوب بود و شغلش این بود، براى متدین‏ هاى محل ما تعریف کرد: من دو شب جمعه بیشتر نرفتم، بعد رفتم پول آنها را پس دادم؛ چون شب جمعه دوم که سر قبر او قرآن خواندم و به خانه آمدم، در خواب دیدم که در بیابانى هستم، تا چشم کار می‏کند، آتش دارد به آسمان می‏رود. کسى را که بسته، اسیر و زنجیر کرده بودند، در میان این آتش‏ها عربده می ‏کشید. تا چشمش به من افتاد، گفت: تو هفته قبل پول‏ گرفتى که بیایى براى من قرآن‏ بخوانى، آن هفته خواندى، عذاب ما بیشتر شد، این هفته نیز خواندى، عذاب ما را بیشتر کردند، تقاضا ‏کنم دیگر براى من قرآن نخوان؛ چون تو وقتى آیات قرآن را می‏خوانى، به آیه عبادت، مال، حقوق زن و فرزند، حق الناس و طرز درآمد که میرسى، چون من برعکس آن آیه عمل کرده ‏ام، با گرز آتشین مرا می‏زنند و میگویند: این آیات را براى شما فرستاده بودیم، چرا عمل نکردید؟
استاد بزرگوار حاج شیخ حسین انصاریان 

  • بانــــوی گمنــــام