رفاقت به سبک شهید

شهید همیشه خندان...

هو الرحمن الرحیم

دیده بود بروجردی فرمانده منطقه است ، آمده بود پیشش
گفته بود :"دشمن داره میاد جلو ، هیچ امکاناتی هم نیست."
بروجردی هم که همیشه خدا می خندید.
این بار هم خندیده بود.
طرف عصبانی شده بود؛ زده بود زیر گوشش.
برای چندمین بار بود که یکی می زد توی گوش بروجردی.
محمد بروجردی بلند شده بود صورتش را بوسیده بود و گفته بود :
" شما خسته شدی بیا بنشین درست می شه."




اخلاق ما هم مثل شهداست؟
یا فقط رو ظاهر کار کردیم؟!



سلام بر سرباز امام زمان

هو الرحمن الرحیم

نام امام زمان را که می‌شنید، بی‌اختیار گریه می‌کرد
یکی از هم‌رزمانش تعریف می‌کند: رفته بودند کوه؛ بعد از نماز مغرب و عشا،
دعاى توسل خواند و نام امام زمان (عج) را برد
صداى هق ‌هق گریه‌اش بلند شد و بعد با شور و سوز و وجد و نیاز خواند:

بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو
بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو
اگر نیست باورت بیا که رو برو کنم
بدان امید زنده‌ام که باشم از سپاه تو

دوستانش می‌گویند: آقا جلال همیشه می‌گفت دنیا ارزش آن را ندارد که به خاطرش
آخرتمان را خراب کنیم، داروندار جلال ایمانش بود،
وسیله‌اش یک موتورسیکلت همیشه خراب بود و این را از دستان همیشه روغنی و
سیاه او زمانی که قبض حقوق یتیمان و مشمولان طرح شهید رجائی را توزیع می‌کرد،
می‌شد فهمید!



روایت می‌کنند، آیت‌الله بهاءالدینی (ره)، استاد این شهید بزرگوار
که خود تندیس عرفان و آیینه بصیرت و ‌سالک واصل است، او را «ذاکر قریب البکا» نامید

زمانی که آیت‌الله بهاءالدینی (ره) بعد از شهادت جلال از اصفهان می‌گذشتند، به همراهان گفتند: «من ستون نوری می‌بینم که از یک‌گوشه اصفهان تا عرش اعلی امتداد یافته است» زمانی که همراهان اتومبیل را تا محل موردنظر هدایت کردند، به گلستان شهدای اصفهان رسیدند و آن زمان آیت‌الله بهاءالدینی گوشه‌ای از گلستان شهدا را با دست نشان دادند و گفتند: این ستون نور از اینجا برمی‌خیزد و زمانی که همراهان به محل موردنظر رفتند، سنگ مزار شهید روحانی جلال افشار را مشاهده کردند.

حضرت آیت‌الله‌العظمی بهاءالدینی مکرر می‌فرمودند «آنکه اذان را بامعنا می‌گوید، اذان بگوید» و منظور ایشان جلال افشار بود.

وقتی هم پس از شهادت او، عکسش را به محضر آیت‌الله بهاءالدینی عرضه کردند، بی‌اختیار اشک از چشمان ایشان جاری شد، به‌طوری‌که قطرات اشک روی عکس جلال افتاد، در همین حین ایشان گفتند: «امام زمان (عج) از من یک سرباز خواست، من هم صاحب این عکس را معرفی کردم. اشک من، اشک شوق است.»

 

قسمتی از وصیت نامه شهید
بسیجی‌ها! مبادا به دست خود ظهور امام زمان (عج) را به تأخیر اندازید. برادران وقتی حضرت امام می‌فرماید: من دست شما را می‌بوسم، ما باید بگوییم خاک‌پای شما را می‌بوسیم. دشمن ظالم باشید و یاور مظلوم. به فلسفه قیام امام حسین (ع) توجه داشته باشید. محرم و عاشورا را فراموش نکنید که استاد شهادت در میان خون تدریس نمود. نیت‌ها را خالص کنید که شرک، ظلم عظیمی است. خودپرستی و خودمحوری‌ها را کنار بگذارید و به اسلام و به قرآن بیندیشید


+ داشتم بعد خوندن مطلب از شهید جلال افشار به خودم فکر میکردم
سرباز که هیچ سربارم !
خودم رو بهتر معرفی کنم ...
من همانم که هربار اعمالم دست امام زمان رسیده اشک آقارا درآورده ام
کی با آقا آشتی میکنم و دست از دل شکستن بر میدارم !؟!


جز کدوم هستیم !

هو الرحمن الرحیم

اهل کتاب بود , عاشق همین اخلاقش بودم
کتاب های رمان بزرگترین نوسندگان دنیارو میخرید ! کلی کتاب های علمی , جغرافیایی و تاریخی
پول تو جیبی هاش فقط برای کتاب خرج میشد
دختر آروم و مودب
با اختلاف ظاهری که داشتیم ولی شدید به هم احترام میزاشتیم و بهم علاقه داشتیم
تاریخ تولدش رو میدونستم قرار بود جشن کوچیکی با دوستاش بگیره
یکی براش عطر خریده بود یکی لباس
"سلام بر ابراهیم " رو کادو کردم دادم با یه نامه کوچولو!
" امیدوارم آقا ابراهیم تو تمام لحظه های سخت مواظبت باشه و همیشه آروم و شاد باشی و خوشبخت "
یک هفته بعد !
وای این چه کتابی بود ! احساس میکنم این آقا ابراهیم رو میشناسم ! نمیدونم عجب باهاش انس
پیدا کردم احساس میکنم هرجا هستم هرکاری میکنم باهامه
دوست دارم به دنیاشون نزدیک بشم
دوست دارم مثل اونا بشم
خیلی با شور و حرارت میگفت !
ترسیدم این شور و حرارت بخوابه
گفتم کمی آرومتر ...
امروز بهت یه کتاب دیگه میدم بخونی
" رویای نیمه شب "
یک هفته بعد !
تو با من چیکار کردی سیده جان ! یعنی امام زمان همیشه با من و مراقبمه !
چرا من فراموششون کردم .... چرا اصلا این مدت من این چیزها رو نمیدونستم
یکی دوماه بعد !
(آقا ابراهیم رومو زمین ننداخت .... حرم امام رضا چادری شده بود )
الان خادم شهدا هستند !و گمنام تو کار جهادی و پخش کتاب برای مناطق محروم
فقط هربار میبینتم میگه یعنی امام زمان من رو میبخشن تو گذشته خیلی دلشون رو شکوندم !

* نکته اینکه ایشون اگه خوب تغییر کردن من هیچکاره بودم نه نصیحت کردم نه چیزی
عنایت خود امام زمان بود





شخص دوم

همه کتاب های شهدارو خونده بود
تا میگفتم کتاب .... میگفت عهه خوندم ! عاشق این شهیدم
تلگرام و اینستاگرام و وبلاگ  زده بود با چهره های مختلفش برای حجاب کار میکرد
نامحرمان دنیای مجازی برایش به به مینوشتن
کلی از شهید ابراهیم هادی مطلب مینوشت
کلی روی کیف هایش پیکسل شهدا بود
عاشق ریش و تسبح پسرهای دنیای مجازی ! میگفت شبیه شهدا هستند
آمده بود دعوت کند برای عروسی !
گفتم میدونی که من عروسی موسیقی باشه نمیام
گفت شرمنده پس چون بزن و برقص داره
نتونستم خودمو نگه دارم گفتم قرار بود مثل شهدا باشیم که
گفت همیشه موقعیت ها یه جور نمیشه که !
 

اسم و رسم شهدارو خوندن خیلی راحته ! حتی ظاهرمون رو مثل شهدا کنیم
مهم این بود
با رسم شهدا قلب و عملمون رو برای خدا و امام زمان کنیم


۱ ۲ ۳ . . . ۴۲ ۴۳ ۴۴
راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و
هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد
داستان کربلا را بخواند ،
اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...

شهید سید مرتضی آوینی

کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid
پیوندها
Designed By Powered by Bayan