رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...


کانال تلگرامی رفاقت به سبک شهید
https://t.me/dosti_ba_shahid

هو الرحمن الرحیم

مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت:
«بریم یک سر یه خط بزنیم». بین راه، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که در آتش می سوخت
و چند بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب، سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهار کنند
حسین آقا گفت:« اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم ببینیم چه خبره»
هرم آتش نمی گذاشت کسی بیشتر از دو- سه متر به نفربر نزدیک شود
از داخل شعله ها، سر و صدای می آمد
فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد
من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم
گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو – سه متری، می پاشیدیم روی آتش
جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت،
اصلا ضجه و ناله نمی زد و همین پدر همه ی ما را درآورده بود. بلند بلند فریاد می زد:
«خدایا ! الان پاهام داره می سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی. خدایا! الان سینه ام داره می سوزه، این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه. خدایا! الان دست هام سوخت، می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم، نمی خوام دست هام گناه کار باشه. خدایا! صورتم داره می سوزه، این سوزش برای امام زمانه، برای ولایته، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت
اگر به چشمان خودم ندیده بودم، امکان نداشت باور کنم کسی بتواند با چنین وضعی، چنین حرف هایی بزند
انگار خواب می دیدم اما آن بسیجی که هیچ وقت نفهمیدم کی بود،
همان طور که ذره ذره کباب می شد،این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می زد.
آتش که به سرش رسید، گفت:
«خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم، دارم تموم می کنم.
لااله الا الله، لا اله الا الله. خدایا! خودت شاهد باش. خودت شهادت بده آخ نگفتم
»
به این جا که رسید، سرش با صدای تقی ترکید و تمام.
آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم
بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. یکی با کف دست به پیشانی اش می زد، یکی زانو زده و توی
سرش می زد، یکی با صدای بلند گریه می کرد. سوختن آن بسیجی، همه ما را سوزاند
حال حسین آقا از همه بدتر بود. دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد
و می گفت:«خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا
؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره، بگه جواب اینا رو چی می دی؟»
حالش خیلی خراب بود. آشکارا ضعف کرده بود و داشت از حال می رفت
زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن کره ای و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد
دو ساعت بعد، از همان مسیر برمی گشتیم، که دیدیم سه – چهر نفر دور چیزی حلقه زده و نشسته
اند. حسین گفت:
« وایسا به اینا بگو از هم جدا بشن. یه چیزی بیاد وسطشون، همه با هم تلف می شن
همون یکی بس نبود؟»
نزدیکشان ترمز زدم. یکی شان باند شد و گفت:«حسین آقا! جمعش کردیما»
حسین گفت:«چی چی رو جمع کردین؟» طرف گفت: «همه ی هیکلش شد همین یه گونی»
فهمیدیم، جنازه ی همان شهید را می گوید که دوساعت قبل داخل نفربر سوخت
دور گونی نشسته بودند و زیارت عاشورا می خواندند. حسین آقا، از موتور پیاده شده و گفت:
«جا بدید ما هم بشینیم، با هم بخونیم. ایشالا مثل این شهید،معرفت پیدا کنیم»

روایت «علی مسجدیان» از رزمنده گان پرسابقه ی لشکر14 امام حسین(صلوات الله علیه)



+ من چطوری جواب بدم حاج حسین ؟! منی که اصلا نمیدونم چیکار میکنم ....
یاد گرفتم با یه جمله خودم رو خلاص کنم بگم "شهدا شرمنده ام "
حاج حسین من که بلد نیستم شب های قدر چی بخوام !
منی که یه خورده تو سختی می افتم شروع میکنم به داد و بیداد که خدا چه وضعشه
منی که شهادت بی درد میخوام
حاج حسین میبینی اوضاع من خراب !
قسمت میدم به حضرت زهرا دستم رو بگیر



  • بانــــوی گمنــــام

نظرات (۱۶)

  • نیمه پنهان ماه
  • هیچی نمیتونم بگم هیچی
    لال شدم نمیتونم چیزی بنویسم

    پاسخ:
    درک میکنم عزیز
  • نجمه خانم
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    اوففف
    ****** 
  • سیّد محمّد جعاوله
  • عالیست
    احسنت
  • نجمه خانم
  • گذاشتمش اینستا دختر
    یادم از اون خلبان شهید اردنی اومد که تو قفسش کردند و آتیشش زدند
    لعنت الله علی القوم الظالمین
    پاسخ:
    خوب کاری کردی ممنونم ازت نجمه جان

  • سربازکوچولو ...
  • وااای حالم خراب شد 

    من شهادت بی درد میخواستم...منم تو یه کم یختی میدیدم میگقتم خدا با من قهره مبگفتم خدااا دیدی اینقد خوب بودمو دیگران حتی یه ادم بی نماز رو بیشتر من ....میگفتم خدایا دیدی هر چی مظلوم تر باشی بیشتر میزنن توی سرت؟؟؟

    اقا جان شهادتو به اهل درد میدن

    نه منی ک نمیدونم چی بگم و چی بخوام چیکار کنم و الانم نمیدونم دارم چیکار میگنم
    پاسخ:
    میفهمم آرام جان میفهمم تک تک جملاتت رو
  • mahjobeh modanloo
  • واییییی
    خدااایا
    چی بگم
    هییییی
  • سرباز شیعه
  • دیشب یه چیزی  تو ذهنم بود
    این پست جواب همه ذهنیاتم شد 
    اللهم الرزقنا شهادت :(((((
  • سید محمد رضی زاده
  • ...
    بالحسین
    بالحسین
    بالحسین
    ....
  • پسر انسان
  • ما الان یک وظیفه داریم
    آن هم انتظار است...
    پاسخ:
    حاج آقای سلامتی دیشب میگفتن ببینیدچقدرگرفتاریم
    هرکس امام زمان راشناخت بایددرهرنشست و برخاستش بگویدیاصاحب الزمان

  • همسر سید علی
  • ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    لایوم کیومک یا اباعبدالله
    همه پستاتو با هم خوندم. خدا بت خیر بده
    این یکی که اصلا....
    شهدا تو این چندروز باقیمونده رمضان یه دعایی هم در حق ما جامونده ها بکنید...
    پاسخ:
    سلام عزیز دل خوش اومدی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">