رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

عشق یعنی به تو رسیدن

هو الرحمن الرحیم

آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران
علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا،
حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های 
تفحص لشکر27 محمد رسول الله 
راهی مناطق عملیاتی جنوب شد
یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان
بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد

یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را
با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند
سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان،
با عطر شهدا عطرآگین, تا اینکه...

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند
برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد
آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود
و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود...
نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود

با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد
بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی
 استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد
 
شهید سید مرتضی دادگر فرزند سید حسین اعزامی از ساری...
گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...



استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید
به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید
به بنیاد شهید تحویل دهد

قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید
که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته
 مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد،
دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند...

با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود
 به راز و نیاز پرداخت...

"این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم
راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم..."
 گفت و گریست

دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد:
«شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»

وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که
بعد از تماس او کسی در  خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده
و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد
هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...
با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده

لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد به قصابی رفت
خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:
بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است
به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد
جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...

گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد
که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد
که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ...
با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود
 و زار زار می گریست...

جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند
در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که:
چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری
چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

همسرش هق هق کنان پاسخ داد:
خودش بود. خودش بود
کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد
صاحب این عکس بود به خدا خودش بود
گیج گیج بود.مات مات...

کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد
مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد
می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟

نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید
مثل دیوانه هاشده بود به کارت شناسایی نگاه می کرد
 شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...
وسط بازار ازحال رفت...



ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

  • بانــــوی گمنــــام

نظرات (۹)

  • سرباز کوچولو ...
  • اشکم در اومد ...
    پاسخ:
    قبول باشه این حال خوب 
  • اردیبهشت ..
  • اشکم در اومد بانو.
    ممنون بابت پستهای قشنگتون.


    میتونم کپی کنم؟
    پاسخ:
    قبول باشه این حال خوبتون 
    اجازه نمیخواد راحت باشید عزیز 
  • قاسم صفایی نژاد
  • نمیدونم این قبیل روایت‌ها را برای آدم‌های چسبیده به دنیایی مثل من گفتن، باورپذیر است یا خیر؛ اما هر چه هست می‌دانیم که آنها زنده‌اند.
    پاسخ:
    این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر روایت شده 
    در کار اعجازگونۀ شهیدان شکی نیست!
    اما کاش راوی و منبع رو هم ذکر می کردید برای آدم های دیرباوری مثل من!
    پاسخ:
    سلام علیکم 
    بله هیمنطوره حق دارید تقریبا منم برای کسی تعریف میکردم معلوم بود احساسی شده ولی یه چرا و چگونه هم ازم میخواست 
    من دفعه اول اولین بار این روایت رو از برنامه سمت خدا از حاج آقای ماندگاری شنیدم 
    ولی اونجا حاج آقا از شهید به نام حسنی یاد کردن 
    منم که میخواستم این واقعه رو تو وبلاگ بنویسم اطلاعاتم کم بود کدوم شهید حسنی اسم کوچیکشون ؟! 
    میتونید از اینجا ببینید 
    http://as6.cdn.asset.aparat.com/aparat-video/902f79edb47043316d8d6170d45e44088052491-144p__90750.mp4

    خلاصه که از اینور اونور پرسیدم این شهید حسنی اسمشون و چطور شهیدی بودن فهمیدم اسم شهید اشتباه عنوان شده بلکه شهید دادگر بوده مزار شهید کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی قبل  روستای خارکش اخه شهید خودشون وصیت کردن  دل جنگلهای اطراف شهر ساری در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار دفن شدن و مزارشون اونجاست 
    این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر که کار تفحص بودن گفته شده آقای سید منصور حسینی 


    سلام
    چقدر دلچسب...

    این یعنی که اگه خالصانه کار کنی
    خدا هم برات حساب میکنه... :)
    پاسخ:
    سلام علیکم 
    خوش اومدید 
    دقیقا همینطوره , خالص که بشی دیگه همه چیز حل میشه 
    عاقبتتون ختم به شهادت ان شالله
    سلام
    شهدا واقعا شرمنده ام...
    اشکم دراومد
    تشکر
    پاسخ:
    سلام قبول باشه این حال خوبتون 
    ممنونم از حضور ارزشمند شما 
    لذت بردیم ... ممنون خواهر ...
    پاسخ:
    ممنونم از شما رفیق خوبم 
    من از شما ممنونم که وقت میزارید و مطالعه میکنید 
  • رزمنده ..
  • سلام مومن. جزاکم الله خیرا

    با اینکه این داستان را قبلا خونده بودم اما خوندن مجددش خیلی لذت بخش بود....


    عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
    یا علی
    پاسخ:
    سلام علیکم 
    ممنونم که وقت گذاشتید دوباره مطالعه کردید 
    عاقبتتون ختم به شهادت ان شالله
  • دخترک مژده
  • سلام
    اشکم...
    کاش شهدا دست ماروهم بگیرند!...
    آآآآااخخخ اینقدر دوست دارم یکبار برم بشینم سرقبر شهدا و زار زار گریه کنم ولی نگاه ها و مزاحمتای مردم نمیذذاره!...
    خیلی چیزامیخواستم بگم ولی خواهرم اینجاست،مراقبه!
    سربزنید
    پاسخ:
    سلام خواهر عزیزتر از جانم 
    شهدا در همه حال از احوال ما آگاه هستن لازم به زیارت از نزدیک نیست دل رو روانه کن 
    عزیز دل خواهر هرچه دل تنگت میخواهد بگو شده نظر خصوصی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">