رفاقت به سبک شهید

رفاقت به سبک شهید

جوانی عکس خودش را نزد امام(ره) فرستاد وگفت:
یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید
امام نوشتن:
«انا لله و انا اِلیه راجعون»
ما مال خدائیم!
آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمیکند...

عشق یعنی به تو رسیدن

۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

هو الرحمن الرحیم

روزی حضرت امیرالمومنین (ع) در میان جماعت اصحاب بودند مردی آمد و گفت یا امیرالمومنین
با پسری لواط نمودم پاکم کن ( یعنی بر من اجراء حد فرما )حضرت فرمود برو به خانه ات شاید
سودائی در طبعت حرکت کرده باشد
روز دیگر آمد و همان اقرار را کرد و خواهش اجرای حد را تکرار نمود
حضرت ثانیا فرمود به منزلت برو شاید سودائی در طبعت حرکت کرده و چنین اقراری می کنی
تا آنکه سه مرتبه باز گشته و همان طور اقرار و سپس خواهشش را تکرار کرد
در مرتبه چهارم حضرت فرمود که پیغمبر (ص) در این واقعه سه حکم فرموده
هر یک را میخواهی اختیار کن. یکی اینکه دست و پایت را ببندند و از کوه پرتابت کنند
یا این که با شمشیر ترا بکشند یا با آتش ترا بسوزانند؟
جوان عرض کرد یا امیرالمومنین کدام یک از اینها سخت تر است
حضرت فرمودند سوزاندن با آتش
گفت پس من را بسوزانید همین را انتخاب میکنم
حضرت دستور گودالی درست کنن تا جوان بر گودال بشیند و اتش بریزند بر گودال
جوان قبل از اینکه حکم اجرا شود دو رکعت نماز خواند سپس گفت خدایا گناهی از من سرزده
که تو به آن دانایی و من از گناه خود ترسیدم و به نزد وصی رسول تو آمدم و از او خواهش کردم
مرا از گناه پاک کند او مرا بین سه عقوبت مختار فرمود خداوندا من آن را که سخت تر بود انتخاب کردم
از تو می خواهم که این عقوبت را کفاره گناهان من گردانی و مرا در آخرت با آتش خود در جهنم نسوزانی پس گریان برخاست و در گودال پر از آتش که برایش آماده شده بود نشست
حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام ) بر حالت جوان گریان شد و اصحاب  همه به گریه درآمدند
پس از آن حضرت فرمود بر خیز ای مرد که ملائکه آسمان و زمین را به گریه درآوردی به درستی که خداوند توبه ات را پذیرفت. برخیز و به آن گناهی که کردی نباید برگردی

فروغ کافی کتاب الحدود از حضرت امام جعفر صادق (ع) روایت شده
پای سخنان حاج آقای قریشی




+ ای دل تو چه میکنی ؟! میمانی یا می روی
همان ادم سابق می شوی یا ....

توی سوره یوسف وقتی کار اشتباه برادران یوسف مشخص میشه
گفتن تنها راه اینکه خدا شمارو ببخشه دعای پدرتونه
برادران گفتن قالوا یا ابائنا استغفرلنا انا کنا خاطئین
و مگر نه اینکه پیامبر فرموده
اناو علی ابوا هذه الامة
بیایید از  پدر مهربانمان بخواهیم برای امرزش گناهانمان دعا کند

مولاجانم مهدی زهرا ;
روزی می آیی وما  قرآن به سر،
انگشت اشاره به سمت تومیگیریم و میگوییم: الهی بالحُجَّه بالحُجَّه بالحُجَّه...
آه،دلمان لک زده برای آن روز...

  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

چه عهدی با خدا و مولای خود بسته بودی؟
تولد : 21 رمضان
شهادت : 21 رمضان
مصادف با  شهادت امام علی علیه السلام
هنگام شهادت هم 21 ساله بود...

شهید سید علی دوامی همچون مولایش علی وار زیست و علی وار شهید شد..

شهید دوامی سمت چپ

نماز شب علی هرگز ترک نمی‌شد، تا طلوع آفتاب نمی‌خوابید. می‌گفتم:«علی‌جان! بخواب خسته‌ای!» می‌گفت:«کراهت دارد.» هیچگاه نمی‌توانم حالات سیدعلی را هنگام نماز خواندن توصیف کنم. او همچون فردی ناتوان و فقیر به روی قبله می‌نشست، با گردنی کج با خشوع با خدای خویش راز و نیاز می‌کرد. سجده‌های طولانی،‌ حالات عرفانی و روحانی خاصی داشت. گاهی که نماز می‌خواند از پشت به او نگاه می‌کردم، می‌گفتم:«خوش به حالت سیدعلی! قامتت چون حضرت ابوالفضل (ع)، مظلومیت و ایثارت چون جدت امام حسین (ع) و سجده‌هایت چون امام سجاد (ع) است.»

مراسم تشییع پیکر علی خیلی شلوغ شده بود، سفره عقدش را پهن کردم روی نان سنگک که همیشه نوشته می‌شد «پیوندتان مبارک» این بار نوشتیم «شهادتت مبارک» مداح آوردیم و علی را کنار سفره دامادی‌اش خواباندیم. به عکاسی هم که آمده بود گفته بودیم از تمام لحظات عکس‌برداری کرده و برایمان ظاهر کند.

در همین هنگام برادرم آمد پیشم و گفت: فاطمه جان، لحظه‌ای سید علی را دیدم که خندید، لبخند زد، گفتم:«مگر نگفته‌اند که شهدا زنده‌اند، سید علی پیش جدش می‌رود باید هم خوشحال باشد» اما پیش خودم گفتم:«شاید دایی علی، در شرایط و فضا قرار گرفته که چنین حسی داشت؛ چهار روز بعد عکس‌های عقد علی حاضر شد در یکی از عکس‌ها لبخند علی روی لبانش نقش بسته بود، دایی راست گفته بود پسرم می‌خندید. این حالتش را علما نشانه معنویتش می‌دانستند.

فاطمه نیکدوز مادر شهید سیدعلی دوام


  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت:
«بریم یک سر یه خط بزنیم». بین راه، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که در آتش می سوخت
و چند بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب، سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهار کنند
حسین آقا گفت:« اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم ببینیم چه خبره»
هرم آتش نمی گذاشت کسی بیشتر از دو- سه متر به نفربر نزدیک شود
از داخل شعله ها، سر و صدای می آمد
فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد
من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم
گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو – سه متری، می پاشیدیم روی آتش
جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت،
اصلا ضجه و ناله نمی زد و همین پدر همه ی ما را درآورده بود. بلند بلند فریاد می زد:
«خدایا ! الان پاهام داره می سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی. خدایا! الان سینه ام داره می سوزه، این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه. خدایا! الان دست هام سوخت، می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم، نمی خوام دست هام گناه کار باشه. خدایا! صورتم داره می سوزه، این سوزش برای امام زمانه، برای ولایته، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت
اگر به چشمان خودم ندیده بودم، امکان نداشت باور کنم کسی بتواند با چنین وضعی، چنین حرف هایی بزند
انگار خواب می دیدم اما آن بسیجی که هیچ وقت نفهمیدم کی بود،
همان طور که ذره ذره کباب می شد،این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می زد.
آتش که به سرش رسید، گفت:
«خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم، دارم تموم می کنم.
لااله الا الله، لا اله الا الله. خدایا! خودت شاهد باش. خودت شهادت بده آخ نگفتم
»
به این جا که رسید، سرش با صدای تقی ترکید و تمام.
آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم
بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. یکی با کف دست به پیشانی اش می زد، یکی زانو زده و توی
سرش می زد، یکی با صدای بلند گریه می کرد. سوختن آن بسیجی، همه ما را سوزاند
حال حسین آقا از همه بدتر بود. دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد
و می گفت:«خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا
؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره، بگه جواب اینا رو چی می دی؟»
حالش خیلی خراب بود. آشکارا ضعف کرده بود و داشت از حال می رفت
زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن کره ای و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد
دو ساعت بعد، از همان مسیر برمی گشتیم، که دیدیم سه – چهر نفر دور چیزی حلقه زده و نشسته
اند. حسین گفت:
« وایسا به اینا بگو از هم جدا بشن. یه چیزی بیاد وسطشون، همه با هم تلف می شن
همون یکی بس نبود؟»
نزدیکشان ترمز زدم. یکی شان باند شد و گفت:«حسین آقا! جمعش کردیما»
حسین گفت:«چی چی رو جمع کردین؟» طرف گفت: «همه ی هیکلش شد همین یه گونی»
فهمیدیم، جنازه ی همان شهید را می گوید که دوساعت قبل داخل نفربر سوخت
دور گونی نشسته بودند و زیارت عاشورا می خواندند. حسین آقا، از موتور پیاده شده و گفت:
«جا بدید ما هم بشینیم، با هم بخونیم. ایشالا مثل این شهید،معرفت پیدا کنیم»

روایت «علی مسجدیان» از رزمنده گان پرسابقه ی لشکر14 امام حسین(صلوات الله علیه)



+ من چطوری جواب بدم حاج حسین ؟! منی که اصلا نمیدونم چیکار میکنم ....
یاد گرفتم با یه جمله خودم رو خلاص کنم بگم "شهدا شرمنده ام "
حاج حسین من که بلد نیستم شب های قدر چی بخوام !
منی که یه خورده تو سختی می افتم شروع میکنم به داد و بیداد که خدا چه وضعشه
منی که شهادت بی درد میخوام
حاج حسین میبینی اوضاع من خراب !
قسمت میدم به حضرت زهرا دستم رو بگیر



  • بانــــوی گمنــــام

هو الرحمن الرحیم

چه آرزوهای قشنگی می کردن و چقد زیبا اجابت می شد...

حاج احمد آرزو کرده بود:
"بدست شقی ترین انسانهای روی زمین یعنی اسرائیلی ها کشته بشم"
و حالا دست اونهاست...

حاج همت از خدا خواسته بود:
"مثل مولایم بدون سر وارد بهشت بشم"
ترکش خمپاره سرش رو برد...

شهید برونسی همیشه می گفت:
"دوست دارم مثل حضرت زهرا گمنام باشم"
سالها پیکرش مفقود بود...

آقا مهدی باکری می گفت از خدا خواستم:
"بدنم حتی یک وجب از خاک زمین رو اشغال نکنه"
آب دجله او رو برای همیشه با خودش برد...

حاج آقا ابوترابی در مسیر پیاده روی مشهد می گفت آرزو دارم:
"در جاده عشق (مشهد) از دنیا برم"
تو همون مسیر خدا بردش و روز شهادت امام رضا در جوار امام رضا دفن شد...

اللهم اجعل مماتی شهادة فی سبیلک...


+ ما برای این شب ها چی آماده کردیم ...!
قراره تو این شب ها چی بخواییم ؟ خوب فکر کردیم ؟ هزاران و میلیون ها شب قدر قراره بیاد و بره
ولی سهم من و تو معلوم نیست چند شب قدر
مبادا از دست بدیم


محمدجان! عزیزم!
من تو را از خدا برای خودم نخواستم. از خدا خواستم فرزندی به من دهد که سرباز امام زمان(عج) بشود. همیشه آرزو داشتم پسرم عصای دست امام زمان(عج) باشد؛ نه عصای دست من!!! محمدجان! مهم‌ترین وصیّتی که به تو دارم، تبعیّت کامل از ولیّ فقیه است
بعد از آن ارتباط با قرآن و عترت. زندگی نکن برای خودت، زندگی کن برای مهدی(عج)؛
درس بخوان برای مهدی(عج)؛ ورزش کن برای مهدی(عج)

قسمتی از وصیت شهید مدافع حرم
حمیدرضا اسداللهی

  • بانــــوی گمنــــام